به قول آذرخش مکری که میگه، وقتی یه گشت و گذار درونی که با (چرا) شروع میشه رو،درون خودمون آغاز میکنیم، معمولا نتیجه خوبی نمیده
سفر به درون رو ما اساسا با همین (چرا ) ها شروع میکنیم مگه نه؟ چرا من؟ چرا من باید اون ویژگی رو نداشته باشم؟ چرا من باید دوست داشتنی نباشم؟ چرا این بلا باید سر من بیاد. خب به نظرم این سوال و بعد پیمایش افکار و اتفاقات برای دست یابی به اون ، مثل این میمونه که تو کویر ورزنه زندگی میکنی و از خودت میپرسی چرا تو کویر دریا نیست؟ کاش سوال های ما به همینجا ختم میشد. اگه کتاب های آزادانه ای مثل کیمیاگر رو خونده باشید و تحت تاثیر این نوع افکار یا افکار مشابه باشید، احتمال داره تمام عمرتون رو صرف کنید تا وسط کویر دریا بسازید. و در سناریو های دیگه اگه خودتون رو تو این سوال غرق کنید تمام عمرتون رو صرف گشتن متر به متر کویر میکنید. شاید اون وسط چند نفر با قیافه ای که ازشون خوشتون نمیاد مسخرتون بکنن و تازه این شمارو برای گشت و گذار تو کویر جدی تر هم بکنه ( چون احتمالا تحت این باور هستید کخه اینا آدمای عادی و دون پایه ای هستن و باید ثابت کنم متفاوتم و بهشون بفهمونم دارن اشتباه میکنن)اما یه راه دیگه هم به جای چرخیدن تو اون کویر دارید. بیخیال کویر بشید. اگه واقعا دلتون دریا میخواد. یه چمدون بردارید،برید ترمینال صفه، اتوبوس بگیرید تا بوشهر،یه خونه بخرید و حدس بزنید چی میشه؟؟ آفرین دیگه دریا دارید.
اما مسئله به سادگی همین مثال هم نیست. اگه آدم احساساتی باشید و یه دختر خوشگل یا چندتا از اونا تو کویر بهتون محبت کرده باشن و شما اون آدمی باشید که خانواده هیچ محبتی بهتون نداده باشه چی؟ آیا به همین سادگی میتونید کویر رو ول کنید، چمدون رو بردارید، برید بوشهر؟ گیریم که از نظر منطقی هم بدونید نباید این لذات مانع راهتون باشه؟ ولی مگه کنش ما اصلا منطقیه؟
پس چی شده؟ تو کویر گیر افتادید چون عشق دریافت میکنید . اما دلتون واقعا دریا میخواد. پس چی بهتر از این که باور کنید لابد تو کویر هم دریا هست و من به اندازه کافی نگشتم. شما همیشه در رنج گشتن میمونید. موقعی که دلسرد میشید،ناگهان عکس یه کویر توی آمریکا رو میبینید که یه برکه داره. دوباره انرژی میگیرید و مطمعن میشید که باید بیشتر بگردید و باز هم سرخورده میشید و لابد تقصیر شماست که بیشتر نگشتید؟
نخیر عزیزم تو اون کویر هیچ دریایی نیست . هیچ.
پس لطفا، بیاید اگه رمان برمیدارید و مثل من بسیار از محتوای داستان متاثر میشید، به دنبال افرادی همچون پائولوکوئولیو نباشید.
لطفا دنیای درونتون رو بی خود برای یافتن جواب ها سرچ نکنید. مفاهیم شجاعت، کافی بودن، اراداه و... واژه هایی برای اتفاقات در گذشته رخ داده هستن . آدمی که میدونیم شجاع بوده و در جنگ این ویژگی رو کسب کرده، شاید از تاریکی میترسیده. آیا اون شجاع نبوده؟ این ها حتی ویژگی هایی نیستن که به یک عمل نسبت بدیم .