ما همه #دختر_آبی هستيم

سال های سال است مردم اين سرزمين برای حقوق اوليه شان دست و پا می‌زنند. روی‌ صحبتم فقط زن ها يا فقط مردها نيست. بلكه هر دو گروه است. سال های سال است كه تقابل سنت و مدرنيته مانند چرخ های‌ قطار خودش را آوار مردم كرده و از رويشان رد می‌شود. سال های سال است مردم برای‌ به دست آوردن حقوقی‌ مبارزه مي كنند. نااميد می‌شوند و دوباره اميدوار. ادامه مي دهند. با نيرويی بيشتر. چرا كه محكومند به زندگی. محكومند كه اين جبر جغرافيايی را تحمل كنند و برای‌به دست آوردن چيزهای‌ كوچك بجنگند.اما سهم زنان در اين مبارزه ناعادلانه بسيار بيشتر است.

زنانی كه در تاريخ بارها دوشادوش مردها مبارزه كردند. به خيابان ها آمدند،‌ كار كردند،‌ فرياد زدند و مشت گره كردند. زنانی‌ كه نيمی از جمعيت ايران را تشكیل مي دهند اما سهمشان از حقوق اوليه،‌ بسيار كم است. سهمشان از «استاديوم آزادی‌»‌، انتخاب های‌ گزينشی و مهر ورود زدن كف دستشان است. سهمشان از ورزش تنها ديدنش از قاب تلويزيون است. زنانی‌ كه هنوز هم برای حقوق اوليه شان
مي جنگند‌، خودسوزی می كنند و ميميرند. زنانی‌ كه بعد از خودسوزی‌ از سوی‌ پدرشان بيمار اعصاب و روان خطاب می‌ شوند.

باور به اينكه حق ورود به استاديوم،‌ جز شعارهای‌ انتخاباتی‌ مي شود‌، لرزه بر اندامم می‌ اندازد. به اين فكر ميكنم كه فرزند من چند سال ديگر از من چه چيزی را مطالبه می‌كند؟ اينكه بخواهد برای‌ يكبار هم كه شده تنهایی بيرون برود بدون اينكه مردی همراهش باشد؟ اينكه در جامعه اجازه كار كردن يا درس خواندن پيدا كند؟ اينكه بتواند بدون اينكه مركز توجهات و نگاه های تند و آلوده باشد به كافه يا رستوران برود؟

ميترسم فرزندم سال ها بعد به من بگويد چرا به عقب برگشتيم و تو ای‌ مادر چرا كاری‌ نكردی؟
نميدانم به فرزندم چه بگويم. بگويم كه حتی‌خودسوزی‌ دختری‌ كه اجازه رفتن به استاديوم نداشت هم نتوانست مردان اين سرزمين را به فكر وا دارد كه زنان نيز بايد اجازه زندگی و تفريح داشته باشند.

اينكه آيندگان در باره ما چه می‌ گويند بسيار ترسناك خواهد بود. يا نسلی‌ هستيم پر از ترس و عقده كه با اين ها بزرگ مي شويم و مي ميريم يا نسلي هستيم كه پوست كلفتيمان زبانزد خواهد بود و بعد از مدتی‌ مرگ يك دختر بيگناه نيز نمی تواند تكانمان دهد.

آيندگان درباره ما چه مي گويند؟