ImRiley·۲ سال پیشنقطه پایانهمه چیز به یک نقطه برمیگردد. نقطه ای که گذشته تکرار شد، دشمن های قدیمی که زمانی دوست بودند رو به روی هم قرار گرفتند، زخم هایی که فکر کرده ب…
ImRiley·۳ سال پیشدوراهیمینویسم به یاد روزایی که با احساسات درهم ریخته میگذرند.....مینویسم از خشمی که وجودم را میسوزاند و غم از دست دادنی که وجودم را فرا گرفتهمی…
ImRiley·۳ سال پیشبرزخسیاهی دیدم را پر کرده بود...توی سیاهچالی از احساسات مچاله شده گیر افتاده بودم.همه جا تاریک بود.خاموش، ساکت....توی این تاریکی و سکوت همه چیز…
ImRiley·۴ سال پیشیک سال پیش ?زمستان یک سال پیش را به خوبی به یاد میآورم. انگار همین دیروز بود! روز هایی که با کلافگی صبح زود بیدار میشدم و درمورد کار های روزانه ام غر…