میدونم که توهم تو قلبت عقده هایـی داری؛
عقده هایی کـــه اومدن از نقطه های تاریــک؛
تو مثل من دلـت سوخت از نقره های داغـی؛
که حــک کرده اسم ما رو نخبه های یـاغـی...
آویشن هندزفری را در گوشش محکم کرد؛ هیچی نمی شنید. خواست در آهنگ غرق بشه.
خیابونـا پُـــر از کـــلی کـاسب پــســـت؛
پراز آدمهای محتاج کاسه به دست؛
پراز کسی که دنبال پـول کلی گشت؛
کهآخر هم رسید به فروش کلیه اش...
لپ تاپ رو باز کرد. مرورگر رو باز کرد و آدرس وبسایت ویرگول رو وارد کرد. یکم بالا و پایین کرد. یکسری از بچه ها بودن که در مورد درس هاشون نوشته بودن. توی همه نوشتهها نوعی ناراحتی و اضطراب دیده میشد. میشد به راحتی اعتراض رو متوجه شد. از حجم درس ها و غیر مفید بودنشون در مدرسه گرفته تا نوشتههایی که بیشتر به درد و دل شباهت داشت. روی گزینه نوشتن پست جدید کلیک کرد.همان موقع گوشی اش چند ویبره کوچک رفت و صدای چند اعلان پشت سر هم توجه او را جلب کرد. گوشی را که برداشت. متوجه شد که پیغام ها از طرف برنامه «شاد» بوده و بعله! لیستِ تکالیف برای فردا بود. زیر لب گفت:«اَه، گندش بزنن!» و لپ تاپ رو خاموش کرد.
ساعت ۴ بعد از ظهر فردا
بعد از چک کردن ویرگول به اتاقش رفت. تنها جایی که می تونست تنها باشه. اتاق بزرگی نبود فقط یه تخت و یه میز که روش لپ تاپ رو میذاشت و به در و دیوار اتاق هم یسری پوستر چسبونده بود. بغض گلوشو گرفته بود. لپتاپ رو آروم باز کرد. وارد مرورگر شد. خواست چیزی تایپ کنید با زدن حرف w به اولین پیشنهاد که باز شده بود نگاه کرد:
https://web.shad.ir
بغضش ترکید. آروم، بدون اینکه صدایی تولید کنه هقهق میکرد. تاریخچه مرورگر رو باز کرد. صد تا نتیجه اول فقط شاد بود و تک و توک وبسایت های دیگه هم به چشم میخورد. در گوگل جستجو کرد:
«انقلاب ضد مدرسه»
هیچی! فقط یکسری نتایج از ۱۳ آبان و چیزهایی شبیه به این! یک لحظه چشمش گرد شد؛ به چیزی که جستجو کرده بود نگاهی انداخت؛ به سرعت مرورگر را بست و ترجیح داد در ویرگول بچرخه. فولدر موسیقی هایش را باز کرد؛ تنها بخش همدم تنهایی هاش؛ نگاهش به آهنگی که دیروز در حال گوش دادنش بود افتاد.
-این آهنگها رو ذهن تاثیر بد نمی ذارن؟
-حرف بدی که توش زده نمیشه!
-اما شاید واسه بزرگتراس، من فقط پونزده سالمه!
-اما تمام آهنگ رو متوجه میشی؛ از اون مهمتر درک می کنی!
-به عنوان یک پسر 15 ساله طبیعیه که این آهنگ رو درک کنم ؟
...
مکالمه با وجدانش نیمهکاره موند؛ چون نتونست جواب سوال خودش رو پیدا کنه. گوشیش زنگ خورد. جواب داد:
-الو سلام چطوری
-خوبم طاها چه خبر؟ یادی از ما کردی!
-ببین گوش کن همین الان بیا واتساپ کارت دارم. ضروریه، باشه؟
-آخه الان...
-همین الان!
-باشه...
نگاهی به صفحه نمایش کرد که دوتا اعلان روش به نمایش دراومده بود. واتساپ رو باز کرد. دو تا ویس بود که اینجوری شروع میشد:
-سلام چطوری آویشن؟ امروز یاد یاسین افتادم.
ویس را متوقف کرد؛ قلبش فشرده شد آهی کشید و گزینه پخش را زد.
آاااااا، چجوری بگم؟ امروز... امروز یسری بچه ها میگفتن علت مرگش... یه سری میگن از استرس کنکور... از استرس کنکور خودکشی کرد. قبلش هم سیگاری شده بود.
...
خُب، میدونی؟! میخوام یه چیزی... من می خوام یه چیز کمپینمانند راه بندازم...برای دانش آموزا، مث چیزهایی که بعضی وقتا ترند میشه اما شاید بزرگتر مثل یک وب سایت یا...
ویس اول تموم شد. سریع رفت سراغ ویس بعدی:
آره، همون وب سایت؛ ولی تنها از پسش برنمیام؛ گفتم شاید... شاید تو هم بتونی کمکم کنی؛ میشه؟!
یه نگاه به صفحه نمایش انداخت. طاها آنلاین شده بود و یه پیغام جدید فرستاده بود:
گوش کردی؟! نظرت چیه؟!
آویشن دستش را روی آیکون میکروفن زد و آن را نگه داشت. کمی مکث کرد.
آره، ویس ها رو گوش دادم و نظرم اینه که...

سلام بچه ها! ممنون که داستانمو خوندین. میدونم که بدون مقدمه شروع کردم این داستانو، چون لازم ندونستم، گفتم از داستان شروع کنم! چند تا نکته:
1- توی این داستان، تمامی شخصیت ها ساختگی اند و من فقط از یکسری افراد الهام گرفتم(مطمئنم حتی قابل تشخیص هم نیست).
2-از ایده گرفته تا تمامی چیز هایی که توی این داستان اتفاق می افته، غیر واقعی هست و هیچ شباهتی بین اتفاقات رخ داده شده در واقعیت وجود نداره و همش ساختگیه!
3- این داستان، تراوشات ذهن مریض منه، فقط یسری دلنوشته اس که به صورت داستان در اومده. همین. برای همین فکر نکنم طرفدار داشته باشه. اگر هم داشت، لطفا بنویسین برام که چرا از این داستان خوشتون اومده، و انتظار دارید بقیه داستان چطور باشه.
پ.ن: بعضیا میگن به اسمم شباهت پیدا کردم. مفید ولی تلخ...
پ.نن: تازگیا حال اصلا خوبی ندارم. مرسی که هستید و بهم انرژی میدید...
پ.ننن: دست به قلم شدن تنها راهیه که میتونم خودمو بریزم بیرون. الان حالم خیلی بهتره.
پ.نننن: چرا انقدر تلخ شد؟! با یه جک داستانو تموم کنیم:
میدونین یه سیب زمینی که داره میمیره به دوستاش چی میگه؟!
میگه رفقا، خَلالم کنید??
پ.ننننن: برای منتشر کردن این داستان دودل بودم، تا حدی که متوسل شدم به فال حافظ. فاش نمیکنم چه جوابی بهم داد. فقط بدونید که جواب خیلی دلچسبی بود و واقعا بهم انگیزه داد برای ادامه دادن این داستان.
پ.نننننن: چرا اینقدر پ.ن؟!؟!؟! واقعا چرا من از فاز پ.ن نمیام بیرون؟!
پ.ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن:
.
.
.
.
.
.
.
?یلداتون مبارک?
پ.ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن:
چند روز پیش یکی از نوشته هامو جناب دست انداز لایک کرد!!?
الان نمیدونم خوابم یا بیدارم!!
پ.ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننx2
یک هفته شد از وقتی اولین نوشته ام رو توی ویرگول منتشر کردم و امروز هم شب یلداست... خیلی زود گذشت...