بهم ریختگی

پر از فکر های بهم ریخته بودم و هستم پر از آرزوهایی که واقعا آرزو هستن یا بازیچه ای برای دلگرم شدن به زندگی و ادامه راه های نا تموم( من و آرزوی واقعی؟! حقیقتش از داشتن آرزو میترسم اینکه بخوام نشه! اینکه بخوام و بعدش پشیمون بشم)؛صدایی که همیشه از درون با من حرف میزنه انگار از سیل زیاد این همه فکر در درون خسته شده بود یهو فریاد زد:

  • استوپ(همون stope فرنگی ها :))) ) یه لحظه واقعا درست فکر کن ،فکر کن ببین از زندگیت چی میخوای،دنبال چی هستی؟

من منتظر بودم تا صدای درون هم بگه یک کاغذ و خودکار بردار و از چیزایی که علاقه داری و اهداف و تصمیمات برای آینده بنویس تا هرچی تو دهنمه بارش کنم و یه دعوای اساسی باهاش راه بندازم اما خبری از این حرف نبود فقط تاکید داشت خوب فکر کنم ،ببینم میخوام چیکار کنم،مثل یه تکه چوب روی موج های دریا نباشم اما واقعا همین فکر کردن آزارم میده اینکه بشینم و دنبال هدف و انگیزه ای بگردم اون هم در حالی که هیچ حسی نسبت به هیچی ندارم و هیچ چیز نمیتونه اونقدر جالب و مورد توجه من باشه که بشه هدف ،بشه انگیزه ! تجربه هم بهم اثبات کرده ته ته انقضای انگیزه ای که ایجاد شده کمتر از 48 ساعت بوده و بیشتر از 24 ساعت بوده:))

انگار به نقطه ای رسیدم که خلاء کامل هستش،نقطه ای که نه جرمی داره نه انرژی ای و نه باری! احساس میکنم معلق و سرگردان موندم...

یه حس چندشیه که حتی بیانش حالم رو بد میکنه حالا فک کنم احساسش هم میکنم،ترجیح میدم نگم...