نوشتن و نوشتن و نوشتن...

به نوشتن علاقه ی زیادی دارم،یعنی دوست دارم بنویسم و بنویسم، دلم میخواد ساعت ها مغر و فکرم رو به کار بگیرم و قلم بزنم و داستان یا نوشته ای بنویسم،اما خب متوجه ام که قلم چندان خوبی ندارم،یعنی ذهنم به زیبایی داستان سازی و فضا سازی میکنه اما موقع پیاده شدن اون داستان و فضا به مشکل بر میخورم و اونطوری که در ذهنم مطالب وجود داره پیاده نمیشه!! در نوشتن متن های ادبی هم که کم و بیش ناتوان هستم اما خب با همه ی این وجود دست از نوشتن بر نمیدارم گواه این قضیه سه دفتری هست که گاه و بی گاه در اون می نویسم از چرندیات بگیر تا حرف های کم و بیش قابل قبول و مورد توجه ؛ تمام نوشته تقریبا شرح حال خودم هست و اگر شخصی این نوشته ها رو به ترتیب دنبال کنه حتما به دو نکته مهم در زندگی من پی میبره یا شاید هم نه به هیچ کدوم از این نکاتی که خودم فکر میکنم پی نمیبره!! البته هرگز حاضر نیستم به کسی اجازه بدم اون نوشته ها رو بخونه چون احساس میکنم اون ها همون فکرها و حرف های نگفته ی درون ذهن منه !!!! و همیشه با خودم میگم اگر کسی قرار اون ها رو بخونه بهتره در حضور خودم بخونه چون تک تک نوشته ها توضیحاتی در پیرامون خودشون دارند و من باید فرد رو کاملا روشن کنم!:/

داشتم از نوشتن میگفتم که به حاشیه رفتم،گاهی خودکار رو به دست میگیرم و دلم میخواد بنویسم ولی انگار مغزم قفل کرده ولی من دست بر نمیدارم ،از نوشتن شعر ها و جملات ادبی تکراری شروع میکنم ولی باز هم ذهنم همون طور قفل باقی میمونه کم کم احساس میکنم داره اعصابم خرد میشه که شروع میکنم به پیاده کردن داستانی خیالی که کاملا بی سروته و بدون هدف هست!! یکی از مشکلاتی که در نوشتن دارم اینه حاضر نیستم نوشته ای بدون هدف بنویسم یعنی اصرار به این دارم که هر نوشته باید پیامی برای گفتن داشته باشه وگرنه چیزی جز یک نوشته پوچ نیست مثل همین نوشته:))



تصویر ماه امشب
تصویر ماه امشب