جستاری درباره جرأتِ دیده شدن و متفاوت بودن
یکی از آن کارهای کوچکی که من را به روتینِ زندگی و جریانِ رشد وصل میکند، کتابخواندن است. کتابها برای من نه فقط کلمات، که «لنگر» هستند؛ ابزاری برای اینکه وسط هیاهوی روزمره، اضطرابهای بیپایان و نویزهای محیطی، دوباره خودم را پیدا کنم. این روزها هم به پیشنهاد استادم، دارم دو کتاب را بهصورت موازی پیش میبرم. ترکیبِ این دو کتاب، دید جدیدی به رویم باز کرده که یکی از آنها، کتاب معروف «گاوبنفش» اثر ست گادین است.گادین در این کتاب به واقعیتی اشاره میکند که شاید تلخ باشد، اما حقیقتِ دنیای امروز ماست:«دلیل نادر بودنِ این گاو این است که ما میترسیم. اگر چشمگیر باشیم ، احتمال دارد که بعضیها دوست مان نداشته باشند.» وقتی این جمله را خواندم، ناخودآگاه به تمام ایدههایی فکر کردم که در گوشهی ذهنم دفن شدهاند؛ نه به این خاطر که بد بودند، بلکه صرفاً به این خاطر که «متفاوت» بودند و من از «متفاوت بودن» میترسیدم. ما در جامعهای بزرگ شدهایم که اغلب به ما یاد داده «همرنگ جماعت شدن» امنیت میآورد. اما نگو که داستان چیز دیگری است؛ نگو که در واقع، این «معمولی بودن» است که خطرناک است.

در میانهیِ ورق زدنِ کتاب، به جملهای برخوردم که انگار مستقیم به قلبِ ترسهایم شلیک کرد. گادین مینویسد: 《اصلاً میخواهم کاری کنم که حسابی نقدم کنند!》وقتی این جمله را خواندم، واقعاً از نوک پام تا نوک سرم یخ زد. چقدر این جمله تأثیرگذار است؟ چقدر متفاوت است؟ چقدر درست و بیرحمانه حقیقت را میگوید! سالها بود که داشتم با «نقد نشدن» به عنوانِ یک مدالِ افتخار زندگی میکردم، در حالی که در واقع، داشتم با «دیده نشدن» خودم را دفن میکردم. این جمله، یک بمبِ انرژی بود. فهمیدم که وقتی شما به جای «فرار از نقد»، آگاهانه به دنبال ساختنِ چیزی میروید که آنقدر متمایز است که منتقدان را وادار به واکنش میکند، یعنی بالاخره از لاکِ دفاعی خارج شدهاید. نقد شدن، دیگر نشانه شکست نیست؛ بلکه نشانه این است که شما بالاخره «دیده شدهاید». کسی که هیچکس نقدش نمیکند، یعنی هیچکس کارش را جدی نگرفته است.
چرا چشمگیر بودن، ضرورت است نه یک انتخاب؟
در دنیای امروز، «معمولی بودن» به معنای «نامرئی بودن» است. تصور کنید در یک دشت پر از گاوهای قهوهای ایستادهاید. اگر شما هم یک گاو قهوهای باشید، هیچکس شما را نمیبیند. شما فقط بخشی از چشماندازِ تکراریِ پسزمینه هستید. اما اگر یک «گاو بنفش» باشید، مردم میایستند، به شما خیره میشوند، از شما عکس میگیرند و دربارهتان حرف میزنند. بسیاری از ما از اینکه «متفاوت» باشیم میترسیم، چون فکر میکنیم متفاوت بودن یعنی قضاوت شدن. اما بیایید صادقانه نگاه کنیم: مردم در هر صورت شما را قضاوت میکنند. چه وقتی که برای رویاهایتان میجنگید و چه وقتی که در گوشهای پنهان شدهاید و هیچ کاری نمیکنید. تفاوت در اینجاست که در اولی، شما در حالِ ساختنِ چیزی هستید، اما در دومی، فقط در حال تماشایِ سوختنِ پتانسیلهای خودتان هستید

چرا باید از قضاوت نترسیم؟
ما ایرانیها بیش از هر ملت دیگری به این حقیقتِ تلخ اما بیدارکننده رسیدهایم که «دنیا دو روز است». فردا معلوم نیست چه پیش میآید؛ این جملهای است که در بحرانهای زندگی، به ما ثابت شده است. وقتی واقعیتِ زندگی، اینقدر شکننده و کوتاه است، چرا باید آن را فدای «نظرِ دیگران» کنیم؟ ؛ نقد شدن، بهایِ ناچیزی است که باید برای «خود بودن» پرداخت کنید. بله، ممکن است برخی شما را دوست نداشته باشند. اما آیا ترجیح میدهید توسطِ کسانی دوست داشته شوید که شما را مجبور میکنند همیشه «متوسط» و «معمولی» باقی بمانید؟ یا ترجیح میدهید مسیرِ خودتان را بروید و احتمالاً تعدادِ کمی اما وفادار از کسانی را پیدا کنید که برای «متفاوت بودنِ» شما ارزش قائلاند؟

بذر دانه تغییر در دستان ماست !! در پایان، میخواهم به شما یادآوری کنم که دنیا به آدمهایِ «متوسطِ امن » نیازی ندارد. دنیا تشنهیِ ایدههایی است که کمی جسورانه هستند. ست گادین میگوید: «امنترین راه، خطرناکترین راه است.» یعنی اگر همیشه سعی کنید در امنیت باشید و کاری انجام ندهید که کسی را شگفتزده یا نقد کند، در واقع دارید به سمتِ بیاثر شدن حرکت میکنید.پس دفعهی بعد که ایدهای جسورانه به سراغتان آمد، نترسید. به جای اینکه بپرسید «مردم چه میگویند؟»، به خودتان بگویید: «بگذارید نقدم کنند! این یعنی دارم مسیرِ خودم را میسازم.» ترس از قضاوت، فقط سایهای است که روی دیوار ذهن شما افتاده؛ اما وقتی چراغِ «جسارت» را روشن کنید، میبینید که این سایه هیچ واقعیتی ندارد. فردا معلوم نیست چه میشود، پس امروز را با همان ایدههایِ متفاوت و جسورانهای زندگی کنید که در قلبتان سنگینی میکنند.به یاد داشته باشید: تنها راهی که مطمئن باشید شکست میخورید ،این هست که به متفاوت بودن فکر نکنید
اما حقیقتِ دنیای امروز ماست