ویرگول
ورودثبت نام
آزاد حلوی
آزاد حلوی
آزاد حلوی
آزاد حلوی
خواندن ۹ دقیقه·۳ روز پیش

فراتر از تاب‌آوری- نقدی پدیدارشناسانه بر یک ایده معاصر

فراتر از تاب آوری
فراتر از تاب آوری

در جهانی که همه باید تاب‌آوری داشته باشیم

کمتر مفهومی را می‌توان یافت که در سال‌های اخیر به اندازه «تاب‌آوری» مورد استقبال قرار گرفته باشد. از روان‌شناسی و روان‌درمانی گرفته تا آموزش، کوچینگ، مدیریت، توسعه فردی و حتی سیاست‌گذاری عمومی، تاب‌آوری به یکی از واژگان کلیدی زمانه ما بدل شده است. در جهانی که با بحران‌های اقتصادی، ناامنی‌های اجتماعی، تغییرات شغلی، فرسودگی روانی و شتاب روزافزون زندگی مواجه است، تاب‌آوری اغلب به عنوان پاسخی ضروری به وضعیت انسان معاصر معرفی می‌شود.

در معنای رایج، تاب‌آوری به توانایی فرد برای تحمل فشار، سازگاری با دشواری‌ها، بازیابی تعادل پس از بحران و ادامه دادن مسیر زندگی اشاره دارد. فرد تاب‌آور کسی است که پس از شکست دوباره برمی‌خیزد، پس از فقدان به زندگی بازمی‌گردد و در برابر فشارهای محیطی از هم نمی‌پاشد. در این فهم، تاب‌آوری نه تنها یک ویژگی مطلوب، بلکه گاه به نوعی فضیلت اخلاقی بدل می‌شود؛ گویی انسان خوب، انسانی است که بتواند هر شرایطی را تاب بیاورد.

همزمان با گسترش این مفهوم، نقدهای مهمی نیز متوجه آن شده است. بسیاری از منتقدان اجتماعی یادآور شده‌اند که گفتمان تاب‌آوری گاه مسائل ساختاری را به مشکلات فردی تقلیل می‌دهد. در چنین رویکردی، به جای آنکه از علل اجتماعی، اقتصادی یا فرهنگی رنج سخن گفته شود، از افراد خواسته می‌شود خود را با شرایط سازگار کنند. پرسش از چرایی وضعیت موجود جای خود را به پرسش از میزان تاب‌آوری افراد می‌دهد. به بیان دیگر، مسئله از «چرا این شرایط تا این اندازه فرساینده است؟» به «چرا تو تاب‌آوری کافی نداری؟» تغییر می‌کند.

این نقدها مهم‌اند، اما شاید هنوز به لایه‌ای عمیق‌تر نرسیده باشند. زیرا اغلب فرض را بر این می‌گذارند که مفهوم تاب‌آوری فی‌نفسه روشن و بی‌مسئله است و تنها نحوه کاربرد آن محل بحث است. اما آیا خود این مفهوم نیز نیازمند بازاندیشی نیست؟ آیا ممکن است پیش از آنکه درباره فواید یا آسیب‌های اجتماعی تاب‌آوری سخن بگوییم، لازم باشد از خود بپرسیم که این واژه چه تصویری از انسان را پیشاپیش مفروض می‌گیرد؟

این نوشته از همین پرسش آغاز می‌شود. مقصود آن نه رد کردن تاب‌آوری است و نه دفاع از آن. هدف صرفاً تأملی پدیدارشناسانه بر پیش‌فرض‌های نهفته در این مفهوم است. شاید مسئله اصلی این نباشد که آیا باید تاب‌آور باشیم یا نه، بلکه این باشد که وقتی از تاب‌آوری سخن می‌گوییم، دقیقاً از چه نوع انسانی سخن می‌گوییم.

واژه‌ها بی‌طرف نیستند

هر مفهومی تاریخی دارد و این تاریخ اغلب در خود واژه نهفته است. از این رو، پیش از آنکه به تحلیل‌های روان‌شناختی یا فلسفی تاب‌آوری بپردازیم، بد نیست اندکی در خود واژه درنگ کنیم. واژه‌ها صرفاً ابزارهایی برای نام‌گذاری واقعیت نیستند؛ آنها افق خاصی از فهم را نیز با خود حمل می‌کنند.

واژه انگلیسی Resilience از ریشه لاتین Resilire می‌آید؛ فعلی که معنایی نزدیک به «بازجهیدن»، «پس‌جهیدن» یا «عقب پریدن» دارد. این واژه بعدها در فیزیک و مهندسی مواد معنایی دقیق‌تر یافت: توانایی یک ماده برای بازگشت به شکل پیشین پس از فشار، کشش یا تغییر شکل.

در اینجا باید میان چند مفهوم نزدیک اما متفاوت تمایز گذاشت. Resilience با Elasticity یا کشسانی خویشاوند است، اما دقیقاً همان نیست. کشسانی به توانایی یک جسم برای تغییر شکل و سپس بازگشت به وضعیت پیشین اشاره دارد. یک فنر یا لاستیک تحت فشار تغییر می‌کند، اما پس از برداشته شدن نیرو دوباره به شکل قبلی بازمی‌گردد. از سوی دیگر، Resilience را نباید با Resistance یا مقاومت یکی گرفت. مقاومت می‌کوشد تغییر نکند، اما تاب‌آوری تغییر را می‌پذیرد و سپس به وضعیت سابق بازمی‌گردد.

حال نخستین پرسش پدیدارشناسانه رخ می‌نماید. آیا زندگی انسانی را می‌توان همچون یک ماده فیزیکی تصور کرد؟ آیا اساساً چیزی به نام «وضعیت اولیه» در زندگی انسان وجود دارد؟

هنگامی که به معادل فارسی این واژه، یعنی «تاب‌آوری»، می‌نگریم، مسئله پیچیده‌تر می‌شود. «تاب» در فارسی میدان معنایی گسترده‌ای دارد. این واژه از یک سو با توان، طاقت، شکیبایی و تحمل پیوند دارد و از سوی دیگر با پیچ‌وتاب، تنش، گرما و رنج نسبت پیدا می‌کند. اما در کاربرد رایج، «تاب آوردن» بیش از هر چیز به معنای تحمل کردن و طاقت آوردن است.

به این ترتیب، در فرایند ترجمه، مرکز ثقل معنایی از «بازجهیدن» به «تحمل کردن» منتقل شده است. آنچه در اصل می‌توانست اشاره‌ای به انعطاف‌پذیری و بازخیزی داشته باشد، در زبان ما بیشتر به فضیلتی برای دوام آوردن زیر فشار تبدیل شده است.

شاید این تفاوت صرفاً یک مسئله زبانی نباشد. چه بسا خود نشانه‌ای از افق فرهنگی‌ای باشد که در آن زندگی می‌کنیم. گویی از همان لحظه‌ای که مفهوم تاب‌آوری وارد زبان ما می‌شود، بیش از آنکه به دگرگونی و بازگشایی اشاره کند، به تحمل‌پذیری و دوام آوردن دلالت می‌کند.

اما مسئله اصلی هنوز در سطحی عمیق‌تر قرار دارد. چه در معنای لاتینیِ بازجهیدن، چه در معنای مهندسیِ کشسانی، و چه در ترجمه فارسیِ تاب‌آوری، نوعی پیش‌فرض مشترک حضور دارد: اینکه چیزی وجود دارد که باید در برابر فشار حفظ شود، ترمیم شود یا به وضعیت پیشین بازگردد.

این نکته از آن جهت اهمیت دارد که مفهوم تاب‌آوری مدت‌هاست از حوزه روان‌شناسی فراتر رفته است. امروزه از تاب‌آوری افراد، خانواده‌ها، سازمان‌ها، جوامع، شهرها، اقتصادها و حتی نظام‌های سیاسی سخن گفته می‌شود. بنابراین اگر در بنیان این مفهوم نوعی تلقی شیء‌وار از موضوع نهفته باشد، این مسئله تنها به فهم فرد محدود نخواهد ماند، بلکه بر شیوه فهم بسیاری از پدیده‌های انسانی نیز تأثیر خواهد گذاشت.

انسان به مثابه شیء

استعاره تاب‌آوری از جهانی می‌آید که در آن با مواد، نیروها و سیستم‌ها سروکار داریم. در آن قلمرو، پرسش از بازگشت به وضعیت اولیه کاملاً معقول است. یک فنر به شکل اولیه خود بازمی‌گردد و یک ماده کشسان صورت پیشین خود را بازیابی می‌کند.

اما هنگامی که همین استعاره وارد علوم انسانی می‌شود، پرسشی تازه پدیدار می‌شود: انسان دقیقاً به چه چیزی بازمی‌گردد؟آیا به شخصیت پیشین خود بازمی‌گردد؟ به هویت گذشته؟ به تصویری که پیش‌تر از خود داشته است؟

پذیرش این ایده مستلزم آن است که نوعی هسته ثابت و پایدار در پس تمام دگرگونی‌های زندگی فرض شود؛ هسته‌ای که بحران صرفاً فاصله‌ای موقت از آن ایجاد می‌کند. اما تجربه زیسته انسان چندان به آسانی در چنین تصویری نمی‌گنجد.

به نظر می‌رسد بسیاری از تجربه‌های عمیق انسانی را نتوان صرفاً انحرافی موقت از یک وضعیت اولیه دانست. فقدان، مهاجرت، بیماری، شکست، عشق یا مواجهه با مرگ، صرفاً شرایط بیرونی را تغییر نمی‌دهند؛ گاه خودِ فرد نیز در خلال این رخدادها دگرگون می‌شود.

شاید بتوان گفت زندگی انسانی بیش از آنکه مجموعه‌ای از بازگشت‌ها باشد، تاریخ دگرگونی‌هاست.

مسئله صرفاً این نیست که انسان از یک فنر یا سیستم مکانیکی پیچیده‌تر است. پرسش بنیادی‌تر آن است که آیا شیوه بودن انسان را اساساً می‌توان با همان مفاهیمی فهمید که برای اشیاء به کار می‌روند؟

بخش بزرگی از گفتمان تاب‌آوری، آگاهانه یا ناآگاهانه، بحران را به نوعی اختلال موقت در یک سیستم تعبیر می‌کند و سلامت را به بازیابی وضعیت پیشین فرومی‌کاهد. اما اگر تجربه انسانی ماهیتی تاریخی و گشوده داشته باشد، شاید بحران را نتوان صرفاً اختلالی در یک نظم از پیش موجود دانست.

از بازگشت تا امکان

برای عبور از این نگاه شیء‌واره، ایده‌های مارتین هایدگر پدیدارشناس برجسته، افق تازه‌ای می‌گشاید. هایدگر انسان (Dasein) را نه بر اساس ویژگی‌های ثابت، بلکه بر اساس شیوه بودن او در جهان و پیوستگی «شدن» می‌فهمد.در این خوانش، انسان موجودی نیست که ابتدا هویتی کامل و تثبیت‌شده داشته باشد و سپس در طول زندگی با رخدادهایی مواجه شود. او همواره در حال شدن است و نسبت او با خویشتن نیز هیچ‌گاه به طور کامل نهایی و بسته نمی‌شود.

هایدگر یادآوری می‌کند که ما زندگی را از نقطه‌ای خنثی آغاز نمی‌کنیم. از همان ابتدا در جهانی از پیش موجود زندگی می‌کنیم؛ در میان زبان، فرهنگ، روابط، نهادها و ارزش‌هایی که پیش از ما وجود داشته‌اند. بخش بزرگی از زندگی ما در آن چیزی سپری می‌شود که او Alltäglichkeit یا روزمرگی می‌نامد.

از این رو، انسان پیش از آنکه درباره خود تصمیم بگیرد، خود را در موقعیتی می‌یابد که آن را انتخاب نکرده است. هایدگر این وضعیت را Geworfenheit یا افکنده‌شدگی می‌نامد.

اما انسان صرفاً موجودی افکنده‌شده نیست. او همواره خود را در افق امکان‌هایی می‌فهمد که هنوز تحقق نیافته‌اند. هایدگر این ویژگی را Entwurf یا طرح‌اندازی می‌نامد. مقصود از طرح‌اندازی صرفاً برنامه‌ریزی برای آینده نیست، بلکه این واقعیت است که انسان همواره در نسبت با آن چیزی زندگی می‌کند که هنوز می‌تواند بشود.

آنچه این ابعاد را به یکدیگر پیوند می‌دهد، Sorge یا تیمار است. تیمار نه یک احساس خاص و نه یک فضیلت اخلاقی است. مقصود آن است که انسان نسبت به بودن خویش بی‌تفاوت نیست. او موجودی است که بودنش برای خودش مسئله است.

اگر این تصویر را جدی بگیریم، معنای بحران نیز دگرگون می‌شود.بحران صرفاً اختلالی در عملکرد روزمره نیست. گاه رخدادی است که افق پیشین فهم ما از خود و جهان را متزلزل می‌کند. آنچه تا دیروز بدیهی، طبیعی و مسلم به نظر می‌رسید، ناگهان مسئله‌مند می‌شود. برخی از امکان‌های پیشین بسته می‌شوند و در همان حال امکان‌های دیگری پدیدار می‌شوند که پیش از آن قابل رؤیت نبودند.

به همین دلیل، شاید مهم‌ترین پرسش پس از یک بحران این نباشد که چگونه به گذشته بازگردیم. آنچه اهمیت پیدا می‌کند، توانایی ماندن در برابر گشودگیِ افقی است که هنوز به طور کامل روشن نیست.

در اینجا لازم است به نکته‌ای مهم نیز اشاره شود. روان‌شناسی معاصر تا حدی متوجه محدودیت‌های الگوی کلاسیک بازگشت شده است. مفاهیمی مانند «رشد پس از سانحه» (Post-Traumatic Growth) نشان می‌دهند که تجربه بحران همیشه به معنای بازیابی وضعیت پیشین نیست. گاه افراد پس از فقدان، بیماری، مهاجرت یا رخدادهای آسیب‌زا، نه به وضعیت سابق، بلکه به شیوه‌ای متفاوت از بودن دست می‌یابند.

با این حال، حتی در اینجا نیز می‌توان پرسشی دیگر مطرح کرد. آیا هر دگرگونی را باید در زبان رشد، پیشرفت یا شکوفایی فهمید؟ آیا بحران الزاماً باید به رشد منجر شود؟ شاید برخی تجربه‌های انسانی نه بازگشت باشند و نه رشد؛ بلکه صرفاً گشوده شدن به شیوه‌ای دیگر از بودن باشند. شیوه‌ای که نه لزوماً بهتر است و نه بدتر، بلکه صرفاً متفاوت است.

افزون بر این، برخی بحران‌ها چنان گسترده و ویرانگرند که خودِ زبان تاب‌آوری در برابر آنها ناکافی به نظر می‌رسد. هنگامی که با جنگ، نسل‌کشی، آوارگی گسترده یا ویرانی زیست‌بوم‌ها مواجه می‌شویم، پرسش تنها این نیست که انسان‌ها چگونه دوام می‌آورند. گاه خودِ تمرکز بر دوام آوردن، توجه را از ماهیت فاجعه دور می‌کند. در چنین موقعیت‌هایی، شاید مسئله پیش از هر چیز شهادت دادن به رنج، سوگواری، مقاومت یا مسئولیت اخلاقی باشد، نه سنجش میزان تاب‌آوری قربانیان.

پرسشی که باقی می‌ماند

این نوشته قصد نداشت تعریف تازه‌ای از تاب‌آوری عرضه کند. مقصود بیشتر آن بود که برخی از پیش‌فرض‌های نهفته در این مفهوم را آشکار سازد.

اگر تأملات پیشین پذیرفتنی باشند، آنگاه مسئله اصلی دیگر صرفاً تاب آوردن، بازگشتن یا حتی رشد کردن نخواهد بود. چه بسا برخی از عمیق‌ترین تجربه‌های انسانی را نتوان با هیچ‌یک از این زبان‌ها به تمامی توصیف کرد.

شاید بحران‌ها ما را از خودمان دور نکنند تا دوباره به همان نقطه نخست بازگردیم. شاید در برخی موارد، خودِ افق فهم ما از خویشتن و جهان در خلال آنها دگرگون شود.

آنچه فرو می‌ریزد تنها یک وضعیت روانی یا یک نظم اجتماعی نیست؛ گاه شیوه‌ای است که تا آن لحظه زندگی را در آن می‌فهمیده‌ایم.

در چنین لحظاتی، پرسش بنیادین انسان شاید این نباشد که چگونه به آنچه بوده است بازگردد، یا چگونه از رنج خود چیزی مثبت بسازد. شاید پرسش عمیق‌تر این باشد که اکنون، در دل این گسست، چه امکان‌هایی برای بودن پیش روی او گشوده شده‌اند؛ امکان‌هایی که نه از پیش معلوم‌اند و نه لزوماً در زبان موفقیت، ترمیم، تاب‌آوری یا رشد قابل بیان‌اند.

شاید ارزش بحران، اگر بتوان از ارزشی سخن گفت، دقیقاً در همین باشد که بداهت‌های زندگی روزمره را متزلزل می‌کند و ما را ناگزیر می‌سازد بار دیگر از خود بپرسیم: اکنون چگونه می‌توان بود؟

 

تاب‌آوریآسیب‌های اجتماعیتوسعه فردیعلوم انسانیمارتین هایدگر
۰
۰
آزاد حلوی
آزاد حلوی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید