تولدت مبارک! از طرف یک غریبه

سلام من آزالیام. یکی از دوستام بم پیشنهاد داد که: آزاااال بیا بنویس! گفتم من که نویسنده نیستم ،بلد نیستم چجوریه اصن، گف مگه نویسنده های بزرگ دیگه از همون اول بلد بودن بنویسن.دیدم منطقیه.

"خلاصه اینکه اگه میخواین بخونین نوشته های منو ازش برداشتهای عجیب غریب نکنین، من یه آدمِ کاملا معمولیم که ذهن وراجی داره."

از وقتی که دوستم اینو بم گف دنبال موضوعی بودم که راجبش بنویسم.چون تولدم بود حوصله نداشتم بنویسم که یهو امروز جرقه اش خورد.

اون بینگ! یه نقاشی فرستاده شده از راه دور بود.

این چندساله به لطف گسترش دنیای ارتباطات مدل های متفاوتی از تبریک تولد رو تجربه کردم.

ایمیل های وبسایت های تخفیف ویا جاهای درست حسابی که واسه وفاداری مشتری و یادآوری برند خودشون یه چیزی درست میکنن تا اتوماتیکلی تبریک بگه گرفته تا اس-ام-اس های کپی شده با متن های خیلی جدی و خشک که فامیل های دور که کارشون به تو گیره میفرستن یا همراه اول و بانک سامان (که خداییش اگه تبریک نگن خودم نگرانشون میشم :)))

میرسیم به سوشال مدیا که باز جدیدتره

مردم سعی میکنن با یه لایک ساده تا استوری یه عکس قدیمی که گیف اچ-بی-دی! کنارش داره، تا نوشتن چندخط امید و آرزوی فیک و حرف کلیشه ای راجبه پله های ترقی و موفقیت که شده کپشن یه عکسی که توش قطعا زشت ترین فرد خوده منم:)) فکنم طرف میخواسته این عکسشو پست کنه چون منم توش بودم به بهانه تولدم فاز فرندلی ورداشته .

تا این پست های واقعی و درست درمونش که یه عکس با لبخند بزرگ ویهویی توشه، کپشنش هم خاطره ی شیرینی از دوستی و قدیماس که دل آدمو با خودش میبره به ماشین زمان باب اسفنجی😍 حالا هم که دارم تعریفش میکنم برا شماها یه لبخند صورتمو گرفته.

اما عجیب ترینش برای این یکی دوسال اخیره

"دوسال پیش"

یبار توی پیج یکی ازین آدمایی که توی اینستاگرام راجب پوزیتیو انرژی و ازین مزخرفات نوشته بود . کامنت گذاشتم: وقتی روزه تولدت هیشکی نباشه بت تبریک بگه و یادشون رفته باشه تورو چی؟😒

(این در حالی بود که ساعت 7 صب 7 مهر بود و من از شدت افسردگی کهولتِ سن خوابم نمیبرد و تو اون موقع صب فازه هیشکی منو دوست نداره ورداشته بودم:))

اینستاگرامو بستم و خوابیدم.

طرفای ظهر بود که بیدار شدم و دیدم حدود ده دوازده تا پیام تبریک دارم و هیشکدوم رو نمیشناسم. حس عجیبی بود. از یه طرف خوشحال بودم که حداقل به جز بانک و همراه اول افراد دیگه ای تولدمو تبریک گفتن. اما از طرفی هم این حجم از محبت و بوس و قلب از ی سری آدمایی که حتی نمیدونستم کین و صرفا عکس و اسم بودن برام غیرقابل تعریف بود و صد البته شیرین.

(بماند که اونسال جزو غم انگیزترین و بدترین تولدهام بود.😢)

"پارسال"

چندسالی از دانشگاه رفتن من میگذشت و وسطای تحصیل کذایی بودم. دوستای خاصی نداشتمو چنتایی رو دورادور میشناختم .(ازون استایل هایی رو تصور کنین که وارد دانشکده میشی بهشون لبخند جیمزباندی میزنی و سرتکون میدی بدون اینکه کلمه ای بگین، خیلی کوول مثلا :))

روز تولدم یه پست گذاشتم اینستاگرام و طبق قانون نانوشته ای باید همه اونایی که تودانشگاه دیدی رو اکسپت کنی تا بفهمن به جز دانشگاه اومدن آدم میتونه کارهای دیگه هم بکنه.😎

خلاصه اون پست آپلود شد و اونایی که به ظاهر دوست خودم میدونستم وباهم بودیم، دیده بودن پست رو ولی نه تبریکی، ایموجی، هیچی آقاااا ...تازه یکی شونم گف؛ فهمیدیم تولدگرفتی خب که چی مثلا؟!>!}_+/

اون روز افرادی به من تبریک گفتن و خیلی به دلم نشست اونایی بودن که نهایت اصطحکاک مون باهم درحد سلام+لبخند یا خیلی کم صحبت کرده بودیم بود.

"امسال"

یه چندروزی درحال تدارکات دیتیل مورد علاقه اینجانب بودم که شامل: 1.بادکنک ستاره ای در چند رنگ 2.کیک ستاره ای دونفره که حروم نشه من حرص بخورم، 3.گیاهِ گلدارِ نمیر که بعده پژمرده شدنش ناراحت نشم و 4.جای آروم برای گذروندن یه عصرِ خوشحال.

اینارو برای کپل خان فرستادم و تاکید کردم اگه میخاد زنده بمونه و غُرهای منو تا سال بعد نشنوه بهتره به چک لیست حواسش باشه 😁.

درحالی که قسمت بیشعور ذهنم به من میگف که کپل خان اینارو یادش میره، حواسش به تو نیس و سرش شلوغه وووو... همینطوری این چرخه باطل داشت سرعت بیشتری میگرف ... با حرص بیشتری هم اینستاگرام رو اسکرول میکردم و تو دلم بیشتر حرص میخوردم یهو رسیدم به عکسی که شاید همه شما یبار چشمتون بش خورده باشه یه عالمه بادکنک صورتی رو سقف و زمین و در و دیوار، یه دست گل اغراق آمیز بزرگ دستِ دخترِ خوش هیکلِ که پشتش به عکسه ... ناخودآگاه یه کامنت گذاشتم که :"خوشبحالش! من که تولدمه یدونه بادکنک هم نگرفتم🤷‍♀️".

و باز هم تعداد آدم هایی که منو نمیشناختن و با قلب و بوس و ایموجی های خوشحال و آرزو های خوبشون ، خوشحالم کردن.

این بار این حس برام غریبه نبود.😊

روز تولدم گذشت و یک هفته بعدش (که امروز باشه!) یادم افتاد که یه خانومِ نقاش از کشور دیگه ای اونروز برام تو کامنتا نوشته بود که: خودم برات یه عالمه بادکنک میفرستم! منم در جواب کلی قلب و بوس فرستاده بودم.

امروز برام یه نقاشی فرستاد،نقاشیِ یه دختر که موهاش شبیه من بود و یه عالمه بادکنک داره اونو از زمین بلند میکنه. گف با اینحال که دور بودم اما نقاشی اون بادکنک هایی که قول داده بودمو برات فرستادم، گف همیشه فکرمیکرده که دوستاش پارتی خصوصی دارن و با افراد نزدیک خودشون حال میکنن. اما یبار که خودش تنها بوده تصوراتش بهم میریزه و برای این که حتی شده یکم اونارو خوشحال کنه یه بادکنک و بغل بهشون میده که مطمئن شه اگه کسی از روی خجالت هم شده نگه تنهاست و ادای آدم هایی رو در میارن که دورشون شلوغه ولی واقعا اینطورنیس، بهشون عشق بده و دلگرمی شون باشه .❤


هدفم از نوشتن خاطرات اون روزا این بود که :

1.مراقب چرخه باطل ذهنمون باشیم که وقتی دور بگیره خیلی باسرعت میره و بدون دادگاه محکوم میکنه عزیزانمون رو و اینکه شاید هیچوقت نتونیم جلوشو بگیریم و تبدیل شه به یه گوله آتیش که بدجور میسوزونه .(یادم باشه چیزایی که یادگرفتم راجب اینو براتون بنویسم که واسه خودمم خیلی جالب بود!)

2.بی قید و شرط دوست داشته باشیم. حتی آدم های غریبه رو. شاید یه کامنت، یه بغل، یه لبخند زمانی از ما نگیره ولی دلی رو خوشحال میکنه.

3.شاید همون یه عکس و یه لحظه، تمام حال خوشش باشه. توروخدا حالشو نگیریم.

4. افسردگی تولد بَد دردیه راه حلی براش دارین ؟

5. الان که فکرمیکنم باید از اون دوستم که گف بنویس تشکر کنم! البته فکنم چون زیادی باش حرف میزدم راجبه چیزهای مختلف مغزش سوخته بود و دنبال راه دایوِرت کردن من بوده، که موفق هم شده:))

شما هم ازین تجربه ها دارین؟ برام بنویسین 😊