مرگ تدریجی تو ...

وقتی میبینی چیزی و وضعیتی یا تجربه و شغلی دیگه مال تو نیست و باید تغییر کنه ولی تو بازهم میمونی، از اینجا به بعد همه چیز و همه اتفاقات به سمت نابودی وتخریب میره و تو کم کم با یک عالمه هزینه روحی وجسمی وعاطفی میفهمی که طاقت نگهداری وضعیت موجود را نداری.
واگر پیام را اشتباه بگیری، انگیزتو از دست میدی و خودت رو تو روزمرگی ها میکشی. اگر درست بفمیش به خودشناسی و ایجاد تحول تمرکز میکنی، پوست میندازی، بزرگ میشی.

این دوراهی ها بدجوری ازت انرژی میگیره، مثه خوره به جونت می افته و با هزارتا دلیل و برهان میگن من بهترم، من برترم! اینقدر بینشون گیرمیکنی تا بی جون میشی و همونجا از پا می افتی..

این روزا سرم خیلی درد میکنه، چشمام تیرمیکشه، ناخواسته موهامو از ته میکَنَم. الکی خودمو سرگرم میکنم و یه وقتی میام خونه که انرژی فکرکردن نداشته باشم و بیهوش شم. گیرکردم بین یه عالمه ماجرا که هیچ کنترلی روش ندارم و فقط زمان میتونه حلش کنه.

تا حالا تجربه ای ازین دوراهی ها داشتین؟