من به آینده می اندیشم اما تو حتی نمیدونی آخرهفته چیکارکنی.

از وقتی شروع کردم اینجا نوشتن و چارتا لایک گرفتم. توقع ام از خودم بیشتر شده. باخودم گفتم باید بهتر شم. سرچ کردم "چگونه بنویسیم؟" نوشتن خالی برام کافی نبود. بک اسپیس رو گرفتم روش تایپ کردم"چگونه نویسنده شویم؟" و اینتر رو زدم. یه مشت سایت های داغون مثل بیتوته و مقاله های کلیشه ای شبیه هم اومد. دیدم کافی نیس. شروع کردم شخم زدن پادکست ها، چندساعتی توی ساندکلاد وشنوتو و... ول بودم تا بلکه اطلاعات بهتری کشف کنم. چندین صفحه مقاله و وبسایت مارک شده و فایل های دانلود شده که همشون تضمین میکرد منو تبدیل کنه به آدمی که خیلی خوب مسائل مختلف رو درک میکنه، تحلیلگر همه جانبه پرورش میده و مثه اون خانومای شیک توی یورونیوز میشم که باچشمای مطمئن و سگ دار منتظره که با متن های انتقادیش صحنه رو آتیش بزنه :))

همینطور که سرعت دانلود هام و تب های گوگل بالا میرفت، توهم خفن شدن روهم بیشترُبیشتر داشتم باور میکردم.

که خوابم برد.

صبح روز بعدش چنان بدن دردی داشتم که تا ساعت 3ظهر نتونستم تکون بخورم. به کل یادم رفته بود شب قبلش میخواستم بشم نویسنده ای هم ردیف نادر ابراهیمی و الیف شافاک ... به هر بدبختی بود از جام بلند شدم، خواستم بنویسم، اما مغزم خالیِ خالی شده بود .
یهو موجودِ درونیم بم گف: ((فازت چیه دوست عزیز! توی این حال مریضت میخوای همچین کاری کنی؟ توکه بیشترین مقاله هایی که داشتی همش کپی پیست ویکی پدیا بوده اونم برای کنفرانس دانشگا.))

دیدم راست میگه :/

و اینگونه بود که من ادامه روز رو جلوی تلویزیون منوتوپلاس نگاه کردم و آبجوش لیموعسل خوردم .همه چیزو در کسری از ثانیه فراموش کردم...

چرا یه شبه میخوایم برسیم بالای قله؟ چرا توهم استاد-همه-چی-دون داریم با نگاه کردن چارتا پست و دوتا مقاله و ویدئو؟ چرا سریع انرژی وانگیزمونو از دست میدیم ؟

اعتراف میکنم که چنتا فولدر از چیزایی میخوام داشته باشم دارم و حتی یه قدم هم براشون برنداشتم.