ویرگول
ورودثبت نام
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزیبرنامه نویس پایتون و کارشناس ارشد هوش مصنوعی کاوشگر درون
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

تجربه‌ای از دعوت‌های مشکوک

معمولا عادت دارم که فرد شلوغ در خانواده و جمع باشم؛ کسی که سعی می‌کند یک جمع را گرم و همه را بخنداند. از این طریق، زیاد هم سر به سر دیگران می‌گذارم.

چند وقت پیش، در فکر شاد کردن مادرم با یک شاخه گل کوچیک افتادم و موقع برگشتن، به مغازه گل‌فروشی که در مسیرم بود، رفتم. از فروشنده، که خانمی میان‌سال بود، درخواست کردم شاخه گل رز آبی رنگی که انتخاب کرده بودم را برایم کادو کند. بعد از دیدن اشتیاق من گفت که آیا این گل برای همسرتان یا نامزدتان است (البته نه خود حالا نامزد).

گفتم که نه، برای مادرم است و زیاد سر به سرش می‌گذارم و دوست دارم شادش کنم. در همین حین صحبت‌ها موضوع به بحث‌های دیگر هم رسید، فروشنده از من پرسید که آیا اهل همایش رفتن هستم یا نه؟! گفتم اگر همایش‌های روانشناسی و یا حوزه تخصصی علمی مربوط به من باشد، بله، خیلی دوست دارم.

گفتند که ایشان و همکارانش، گروهی دارند که مربی‌های به نامی را از سراسر کشور دعوت کرده و همایش‌های مختلفی را برگزار می‌کنند و اگر تمایل داشته باشم، من را هم دعوت می‌کنند.

ابراز خوشحالی کردم و شماره‌ای که کمتر استفاده می‌کنم به ایشان دادم (تا شماره اصلی‌ام را نداشته باشند).

شب گذشته با من تماس گرفتند و گفتند که فردا همایشی داریم و خوشحال می‌شویم شما هم میهمان ما باشید. ابراز خوشحالی کردم و گفتم اطلاعات همایش را به من بدهند. در جواب گفتند که دو ساعت قبل از همایش اطلاعات را برای شما ارسال می‌کنیم (نکته اول!). تشکر کردم اما به نظر می‌آمد که برای من عجیب است که اطلاعات همایشی که چندین نفر مدت زیادی را برای آن زحمت کشیدند، یک ساعت قبل از همایش به من بدهند!

امروز، تقریبا بین ساعات ۱ تا ۲ بعدازظهر، پیامکی از طرف ایشان برای من ارسال شد که محل و ساعت همایش در آن ذکر شده بود. در پاسخ از ایشان تشکر کردم و درخواست کردم که به من اطلاع دهند موضوع همایش دقیقا در چه موردی است. اما در پاسخ، هیچ اطلاعاتی در مورد موضوع همایش عنوان نشده بود! (نکته دوم!) تمام مدت به این ماجرا فکر می‌کردم که چرا نباید از عنوان همایشی که برگزار می‌کنند اطلاعاتی بدهند؟! و ماجرا برایم بیش از هر چیز مشکوک شد تا حدی که قصد داشتم دیگر به این مراسم نروم، اما همیشه دید دیگری هم دارم و شاید آنچنان که تحلیل می‌کنم نباشد؛ پس حس کنجکاوی را در خود پذیرفتم و گفتم سر می‌زنم. اگر ازدحام مردم را در آنجا دیدم، قابل تامل خواهد بود.

آماده شدم و به سمت محل برگزاری همایش حرکت کردم. بعد از رسیدن به محل، دیدم افراد زیادی در آنجا حاضر بودند. خب، کمی از شکم نسبت به مسائل عجیب و غریب کاهش پیدا کرد، اما همچنان موضوع برایم پیچیده بود و به این خاطر گارد خود را نسبت به موضوع پایین نیاورده بودم، اما نقاب آدم مطمئن را به خودم داشتم.

بعد از ورود به محل، خانمی که پیش‌تر در موردش صحبت کرده بودم را دیدم که به استقبال من آمد و شروع به خوش و بش کردند. در این میان از ایشان پرسیدم که شما در آخر باز نگفتید که موضوع همایش از چه قرار است.

ایشان من را راهنمایی کردند به سمت آقایی که مسئول برگزاری بودند و من را به ایشان معرفی کردند. سر صحبت که باز شد، ایشان خودشان را معرفی کردند و از من پرسیدند که شغل من چیست و آیا اهل کتاب خواندن هستم یا خیر (نکته سوم! تقریبا مطمئن بودم که دیگر نباید اینجا بمانم). در پاسخ به ایشان گفتم که من برنامه‌نویس هستم و بله، از کتاب‌های تخصصی و روانشناسی خوشم می‌آید. در پاسخ گفتند که ما شرکتی هستیم که در کار همکاری با شرکت‌های نوپا و همچنین شرکت‌های موفق در زمینه‌های مالی، مانند بیمه‌ها، هستیم و هر هفته میهمانانی از سراسر کشور دعوت می‌کنیم و سعی می‌کنیم با یکدیگر کار کرده و تعامل داشته باشیم و همچنین دکتر فلانی از بزرگان و نویسندگان کتاب‌های موفقیت میهمان ما هستند (و تمااااااام لحظه خروج و خداحافظی!). دقیقا با شنیدن این جمله متوجه شدم که بابا سرکارم و بی‌خیال… دنبال بازاریاب بیمه هستند و همان که اسم نویسنده کتاب‌های زرد را آورد، کافی بود که بگویم دست شما درد نکند و خدانگهدار.

از ایشان عذرخواهی کردم و تشکر کردم و گفتم که فکر کنم جای اشتباهی آمده‌ام. با تعجب به من نگاه کردند و گفتند چه اتفاقی افتاد؟ به ایشان گفتم که نه، من اهل این کار نیستم و اصلا خوشم نمی‌آید که کسی که نویسنده کتاب‌های زرد است برای من سخنرانی کند. باز با تعجب و عصبانیت به من نگاه کردند و گفتند شما که هیچی ندیدید! گفتم که اتفاقا تمام مسائل به روشنی روز است. همانطور که گفتم، من یک برنامه‌نویس هستم و به صورت تحلیلی به مسائل نگاه می‌کنم (ولی به نظرم بازم خیلی اشتباه کردم که حتی به اینجا آمده بودم؛ بعد از دیدن نکته دوم باید نتیجه‌گیری نهایی را انجام می‌دادم، نه اینکه تا به آنجا بروم. یا اصلا از همان اول شاید نباید فرصت این اتفاق ر می‌دادم!).

سادگی انسان‌ها از روی اصالت آن‌هاست، نه از حماقت افراد.

خوشبختانه خیلی‌ها متوجه نمی‌شوند و این دلیل باعث می‌شود خود را سریع‌تر از آنچه که باید لو دهند!

فریبمشکوکسادهابلهتحلیل
۲
۰
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزی
برنامه نویس پایتون و کارشناس ارشد هوش مصنوعی کاوشگر درون
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید