ویرگول
ورودثبت نام
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزیبرنامه نویس پایتون و کارشناس ارشد هوش مصنوعی کاوشگر درون
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزی
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

شاید یه دقیقه بعد همه چی بهتر شد ...

چند روز پیش یکی از رفیق‌های ۴ صبحی‌ام به من گفت چرا دیگه مثل گذشته نیستی؟! چرا نمی‌خندی؟ چرا نمی‌نویسی؟ دوباره سر به سر بقیه نمی‌زاری و نمی‌گی خدا بزرگه؟!

گفتم به خودم قول دادم دیگه ننویسم! بنویسم که چه بشه؟ روزهام بهتر می‌گذره؟ نا امیدی‌ها کمتر میشه؟ حس ارزشمند بودن بگیرم؟ در نهایت که چی؟

رو به من کرد و گفت : «ده ساله باهم رفیقیم از اول کارشناسی تا الان ... توی روزهای همدیگه بودیم... یادته که کارگری می‌کردم و خودتم بعضی از روزها میومدی و کمکم می‌کردی؟! اون روزا رو یادته؟»

گفتم آره یادمه، منظورت چیه؟ گفت اون روزها رو اینطوری می‌گذروندم که یه روزی اینام تموم میشه و می‌گذره حالا سه ماه بود یا هرچی ... اما بالاخره می‌گذره ...

گفتم آخه من مثل سابق دیگه نیستم، خسته‌ام ... همش داره اتفاقاتی برام پیش میاد که با خودم می‌گم، انگار یکی داره مسخره‌ام می‌کنه!

گفت یادته یه زمانی توی دانشگاه با هم دیگه بحث می‌کردیم ... همیشه یه حرفی رو بهم می‌زدی! اینکه «خدا آدمایی که دوست داره بیشتر از همه اذیت می‌کنه تا ببینه واقعا اون بندهایی که ادای دوست داشتن خدا رو دارن، توی همه لحظات، واقعا روی حرفشون هستند یا اینکه همیشه لب و دهن بودن!»

گفتم چه ربطی به دوست داشتن خدا داره؟ الانش هم میگم چاکر درگاهش هم هستم، اما بحث سر زندگیه و حالش رو ندارم ... با چندتا موضوع بجنگم ؟ برای چه اهدافی تلاش کنم؟ چقدر بی معرفتی ببینم و ادامه بدم ؟

گفت مسخره بازی در نیار! تا سه ماه پیش گفتیم نرو سربازی و کارت رو ادامه بده، گفتی نه! می‌خوام برم و برگردم با ذهن ِآزاد دکتری رو بخونم و استاد شم! یادته؟! گفتی من عشقم اینه که به بچه‌ها یاد بدم امیدوار باشن، یاد بدم بجنگن و زور بزنن حتی در بهترین شرایط! الان برای من فاز برداشتی که نمی‌تونی!؟

گفتم الانش هم همینم ولی خب ... نمی‌کشم واقعا خسته‌ام ...

گفت پس نگو نا امیدم، بگو خسته‌ام ... این دوتا خیلی فرق دارند... یادته تعریف می‌کردی بچه‌ که بودیم شرایط مالی‌مون مساعد نبود یه کلاس هم نمی‌تونستیم برای کنکور شرکت کنیم بعد بقیه بچه‌ها همه کلاس‌ها رو شرکت می‌کردند؟ اینا رو یادته؟ الان وضعیت اون بچه‌ها رو ببین ! تو بین همه ماها فقط این راه رو ادامه دادی! خودت همیشه می‌گفتی شرایط همه آدما یکی نیست و انصافی توی دنیا وجود نداره!

گفتم چرا مثل میمون تمام حرفای خودم رو به خودم می‌زنی؟ خودم اینا رو همیشه می‌گفتم.

گفت اخه تو فقط ادای مربی‌ها رو در میاری، الان یادت رفته اون حرفا رو به خودت بزنی. حالا من میمونم یا تو ؟!

با خنده گفتم جفتمون وگرنه الان کنار هم نبودیم. خندید و گفت اره ولی تو میمون‌تری !

قرار شد دیگه ننویسم...

دیگه تا زمانیکه خودم رو پیدا نکردم ننویسم ...

اما شاید نرسه اون روز که خودم رو پیدا کنم، شاید زودتر از اونچه فکر می‌کردم خودم رو پیدا کنم ...

در هر صورت «از صبحی که بیدار می‌شیم تا لحظه‌ای که می‌خوابیم، شاید‌های زیادی ممکنه اتفاق بیافته! اما چیزی که مهمه اینکه ما نمی‌دونیم از پس این ثانیه‌هایی که می‌گذره چه اتفاقاتی در کمین افتادن هستند، پس سعی کنیم از این لحظات استفاده کنیم.»

من بازم هر روز صبح که بیدار می‌شم و حاضر می‌شم با خدای خودم می‌گم «دمت گرم بابت هرچی دادی و ندادی! حواست به همه باشه، یه نیم نگاهی هم به ما داشته باش. کمکم کن ادامه بدم»

شاید یه دقیقه بعد همه چی بهتر شد...

دوستبحثماه
۴
۴
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزی
برنامه نویس پایتون و کارشناس ارشد هوش مصنوعی کاوشگر درون
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید