چند روز پیش زنگ زده بودم به یکی از عزیزترین آدمای زندگیم که حالش رو بپرسم. بعد از کمی خوش و بش و سر به سر هم گذاشتن دیدم ناراحته و دلش گرفته. وقتی ازش جویای ماجرا شدم متوجه شدم به خاطر وضعیت فعلی جامعه، دانشگاهها تاریخهای دفاع رو انداختن عقب و به خاطر قطع بودن اینترنتها از انجام اخرین گامهای پایاننامهاش دست و بالش بسته شده بود و حسابی از وضعیتی که درش قرار گرفته بود ناراحت بود.
حقیقتا اگر بخوام بگم، منم شاید توی همین وضعیت باشم. الان دیگه تقریبا یک ماه از شروع دومین سربازی من میگذره و روز نیست با خودم نگم خدایی الان زمان سربازی اومدن بود؟ بماند که به دلایل شخصی، میخوام از این موضوع رهایی پیدا کنم اما خب قرار گرفتن در این وضعیت و این شرایط استرس زیادی به آدما میده!
اما موضوع اصلی اینکه ... خب که چی؟! کاری از ما در این شرایط بر نمیاد! یکی نمیتونه پایاننامهای که سالهاست زحمت کشیده روش رو با این وضعیت تموم و دفاع کنه... یکی هم دست اون نیست توی وضعیتی قرار گرفته که چاره جز تحمل نداره.
خلاصه ماجرا اینکه هرچه فکر میکنم میبینم کاری غیر تحمل نمیشه کرد، پس ذهن رو خالی کن و به الآن فکر کن و همین.
یه روز از رفیقام پرسیدم بچهها شما ناراحت میشین چیکار میکنین؟
خیلی جواب عجیبی بهم دادن... گفتن «مگه قراره کاری کنیم؟!؟! صبر میکنیم که حالمون بهتر شه!!!»
جدی واقعا این یکی از عجیبترین چیزای زندگی بود برای من! من همیشه هزارتا کار میکنم که از شر این احساسات خلاص شم یا بتونم باهاشون مقابله کنم ولی بعضی وقتا انگار فقط باید کاری نکرد... همین! خودش به مرور خوب میشه.
حالا هم به نظر همین وضعیت روحیه برای خیلی از ماها ... صبر کنیم تا بگذره.