ویرگول
ورودثبت نام
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزیبرنامه نویس پایتون و کارشناس ارشد هوش مصنوعی کاوشگر درون
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

چه حس قشنگی داره کتاب «کتابخانه نیمه‌شب»

الآن که دارم این مطلب را می‌نویسم، ساعت دو و نیم نیمه‌شب است. طبیعتاً باید در حال استراحت می‌بودم، اما چیزی که اجازه خوابیدن به من نداد، حس و حالی بود که از کتاب «کتابخانه نیمه‌شب» گرفتم.

اجازه بدهید حرفم را با خاطره‌ای از چند سال پیش شروع کنم. تقریباً روزهای اول ترم اول کارشناسی ارشد بودم که یکی از بچه‌های خوابگاه از من پرسید: «دوست داشتی جای چه کسی باشی؟ یا حسرت چه چیزی را می‌خوری؟»

این در واقع سؤالی است که همیشه در ذهنم مرورش می‌کنم و اتفاقات زندگی‌ام را با آن می‌سنجم. برای همین جوابش را خیلی قاطع می‌دانستم: «جای هیچ‌کس! حاضر نیستم زندگی‌ام را با کسی عوض کنم. برای رسیدن به هر چیزی که دارم و برای آدم‌هایی که امروز در اطرافم هستند، خیلی تلاش کرده‌ام و شکست‌های زیادی هم خورده‌ام؛ و همین مسیر برایم از هر چیز دیگری ارزشمندتر است.»

امروز بعد از مدتی دوباره سراغ کتاب رفتم و شروع کردم به خواندن کتابی که شاید چندین سال است در قفسه کتابخانه‌ام خاک می‌خورد؛ «کتابخانه نیمه‌شب». کافی بود چند صفحه از آن را بخوانم تا متوجه شوم ساعت‌های زیادی صرف مطالعه‌اش کرده‌ام و در دریای کلماتش غرق شده‌ام.

داستان کتاب درباره فردی است که از زندگی فعلی‌اش رضایت ندارد و به شکلی عجیب راهش به کتابخانه‌ای باز می‌شود؛ جایی که در آن می‌تواند مسیرهای مختلفی را که با تصمیم‌های متفاوت در زندگی ممکن بود پیش رویش قرار بگیرد، در قالب کتاب‌های گوناگون ببیند.

تقریباً نصف داستان را خوانده‌ام و منتظر اولین فرصت هستم تا بقیه کتاب را هم تمام کنم. حتی همین مقدار از کتاب هم حس جالبی به آدم می‌دهد: اینکه ما در طول زندگی، با توجه به شرایطی که در آن قرار داریم، اغلب بهینه‌ترین مسیر و مناسب‌ترین انتخاب‌ها را انجام می‌دهیم، بی‌آنکه خودمان متوجه آن باشیم.
و شاید همین نکته بتواند به خیلی‌ها یادآوری کند که زندگی را بیش از حد سخت نگیرند.

کتابخانه نیمه‌شبکتابکتابخانه نیمه شبحس و حال
۵
۱
محمدرسول عزیزی
محمدرسول عزیزی
برنامه نویس پایتون و کارشناس ارشد هوش مصنوعی کاوشگر درون
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید