
آخرش چی؟ بعدش چه میشود؟ این سؤال بسیارمهم و کشندهای است! چون وقتی این سؤال برای آدم مطرح شود و جوابی پیدا نکند، هلاک میشود! هرچیز دیگری هم جلویش بگذارید، فایده ندارد و میگوید: «هیچ چیزی در این عالم، نمیارزد و بهدرد نمیخورد!» این سؤال، انسان را به سوی بالاترین هدف میبرد! اگر کسی اهل برنامهریزی بشود، همین برنامهریزی، در نهایت او را به خدا میرساند، چون آدم برنامهریز، اهدافش را میشمارد و دنبال عالیترین هدف میگردد، لذا میگوید: «حالا بالاتر از این هدف، چه هدفی هست؟ بعدش چی؟» به این ترتیب، به خدا خواهد رسید.آدمی که منفعتطلب و ضررگریز باشد، آخرش به خدا میرسد. آدمی که اهل مسابقه باشد هم آخرش به خدا میرسد، چون میگوید: «حالا من اگر همه را بُردم و در همۀ مسابقهها برنده شدم، بعدش چی؟ بعدش حوصلهام سر نمیرود؟» آدمی که عاقبتاندیش بشود هم، آخرش به خدا میرسد، چون میگوید: «حالا اگر ما یکمدتی هم در بهشت سِیر کردیم و از لذتها و نعمات بهشتی بهره بردیم، بعدش چی؟ فرضاً اگر یکمیلیارد سال از نعمات بهشتی لذت بردیم، بعدش حوصلهمان سر نمیرود؟»
یک هدفی به من معرفی کن که تا ابد از آن سیر نشوم! انبیاء الهی میآیند که غبار را از این خواستۀ فطری انسان کنار بزنند تا به این سؤال مهم برسد که «بعدش چی؟ آخرش چی؟» امامزمان(ع) هم عالم را پر از عدل و داد میکند که حداقلهای زندگی انسانها تأمین بشود تا به این سؤال برسند: «بعدش چی؟» البته بعضیها میتوانند در زمان غیبت هم این سؤال را از خودشان بپرسند؛ یعنی با اینکه خیلی گرفتاری دارند، اما مینشینند و به این فکر میکنند. خدا از چنین بندهای خیلی خوشش میآید، چون میگوید: بندهام در گرفتاری و رنج است و الان طبیعتاً فقط باید بگوید «خدایا این گرفتاری من را برطرف کن؛ من به چیز دیگری نمیتوانم فکر کنم!» اما نشسته است و میگوید: «اگر این گرفتاریام برطرف شد، بعدش چی؟» خداوند چنین بندهای را در آغوش میگیرد. اگر کسی به این سؤال برسد، به جوابش هم رسیده است! وقتی قدّت اینقدر بلند بشود، از پشت این پردههایی که جلوی چشمت گذاشتهاند، میتوانی خدا را ببینی؛ یعنی میتوانی خدا را با قلبت حسّ کنی.
کسی که هزارتا هدف مختلف داشته باشد، وجودش متشتّت است؛ چون باید به چندتا کار و به چندتا هدف برسد. مثلاً یک هدفش این است که «خانه بخرد» هدف دیگرش «ازدواج» است، هدف بعدیاش رسیدن به اعتبار اجتماعی است و... اما این هدفهایش ربطی به همدیگر ندارند و او طبق نیاز یا علاقهای که دارد، دنبال این هدفها میرود. انسانِ «چند هدفدار» خودش را دارد بدبخت میکند، چنین کسی منفعل است، اعصابش خُرد است. مدام دنبال این است که این منفعت یا آن منفعت را بهدست بیاورد یا جلوی ضررهای مختلفی که به او میرسد را بگیرد، لذا چنین کسی مدام شاکی است و شاکر نیست! او وقتی میخوابد اینقدر خسته و افسرده است که اصلاً نمیشود به او گفت «سحر برخیز!» انسان نیاز دارد به یک هدفی که تمام اهداف خُرد و کوچکش و تمام اهداف کوتاهمدت و بلندمدتش را بهوسیلۀ آن هدف برتر، جهت بدهد. (فعلاً کاری به خدا و هدفِ الهی هم نداریم) اگر انسان یکچنین هدفی را پیدا کند که اولاً این هدف، بینهایتطلبی او را بهشدت ارضاء کند، بهحدی که دیگر نگوید «بعدش چی؟» این هدف عالیترین هدف انسان میشود و وجود انسان را به آتش میکشد. ثانیاً این هدف، تمام اهداف کوچک دیگر را بهدنبال خودش میآورد.
انسان میخواهد آن هدف برتر را انتخاب کند تا آرامش پیدا کند و دیگر نگوید «بعدش چی!» انسان باید با این هدف عالی «یعنی قربِ خدا» یکجوری آشنا بشود که بگوید «من دیگر فهمیدم چه خبر است!» چنین کسی بعد از اینکه این هدف برتر را انتخاب کرد، دیگر نمیگوید «بعدش چی؟» اینجا تازه آغاز خداشناسی است! انسان وقتی به یکچنین هدف برتری رسید، تمام اهداف میانی و کوتاهمدت و اهداف دیگرش در ابعاد مختلف زندگی، همگی جهت پیدا میکند! خداوند هم از ما خواسته است: «بهخاطر من غذا بخور، بهخاطر من بخواب، بهخاطر من بلند شو، بهخاطر من لباس بپوش و...» حتی آنهایی هم که اشتباهی عاشق میشوند (یعنی گرفتار عشقهای دیگر میشوند) دوست دارند همهچیزشان بهخاطر عشقشان باشد، مثلاً طرز رفتارها، صحبتکردن و...کسی که دلش یکدله شده باشد، چه اتفاقی برایش میافتد؟ تمام توجه قلب او فعال میشود و به یک نقطه دوخته میشود، مثل ذرهبینی که جلوی آفتاب میگیرند و نور خورشید را روی یک نقطه متمرکز میکند و حرارت شدیدی در آن نقطه ایجاد میکند بهحدی که آن را آتش میزند.
در روایت هست، کسی که برای هر کارش و برای هر حرکت و سکونش، نیت (نیتِ قربهالیالله) نداشته باشد، جزء غافلان است؛ خدا میفرماید: من تو را برای چه ساخته بودم؟ ولی الان ببین مشغول چه چیزی هستی! بیایید از همین الان شروع کنیم و از خودمان بپرسیم: «الان هدفت چیست؟» شاید در پاسخ بگویید: «هدفم این است که یک شغلی پیدا کنم و سرِ کار بروم و بعد، یک پولی در بیاورم و بتوانم زندگیِ حداقلی خودم را اداره کنم.» میپرسیم: «خُب بعدش چی؟» شیطان دوست دارد ما را از این سؤال مهم و کلیدی، غافل کند؛ مثلاً با موسیقیهای مختلف و سرگرمیهای نامناسب، کاری کند که اصلاً ذهنمان سراغ این سؤال نرود.
اینکه در اسلام خیلی از کارهایی که هیجانات بیهوده ایجاد میکند (مثل عرقخوری، رقص و پایکوبی، قماربازی و...) ممنوع است، یکدلیلش این است که آدمها خودشان را با این چیزها سرگرم میکنند تا به این سؤال مهم نرسند؛ «بعدش چی؟ بعدش میخواهم به کجا برسم؟!» انسان اگر به پاسخ این سؤال برسد که «بعدش چی؟» هزار برابرِ رقصیدن، نشاط پیدا میکند و اصلاً نیاز ندارد برقصد! برای چی برقصد؟ برای چی حواس خودش را پرت کند؟ برای چی سراغ این هیجانات بیهوده برود؟ چنین کسی دارد با هدف خودش عشقبازی میکند. انسان باید بانشاط باشد، اما آن کسی که پاسخ سؤال «بعدش چی؟» را پیدا نکرده و عالیترین هدف را برای خودش درنظر نگرفته، میخواهد با چنین کارهایی، به خودش یکمقدار نشاط بدهد تا برای لحظاتی از غصههایش فاصله بگیرد.
حالا این خدا را برای چه میخواهی؟ برای اینکه ببینمش، بروم پیشش، نزدیکش بشوم و... این حرف را دیگر هرکسی نمیفهمد! منتها وقتی عمیقاً از خودت پرسیدی «بعدش چی؟» خدا برایت طلوع میکند؛ مثل خورشیدی که سحرگاه طلوع میکند و کمکم بالا میآید. خدا هم کمکم خودش را به تو نشان میدهد؛ یک کششی به او پیدا میکنی و کمکم به او علاقهمند میشوی. انسان در پاسخ به این سؤال، به یک آرامشی میرسد و در سایۀ این آرامش، همۀ کارهایش را بهخوبی انجام میدهد؛ درس میخواند، در علم پیشرفت میکند، ازدواج میکند، در مدیریت و شغلش موفق عمل میکند، اما دائماً مشغول خدا است چون حالا میداند که «برای چی دارد زندگی میکند» اینجا یک چیزی در قلب انسان طلوع میکند به نام محبت! هر هدفی غیر از «قرب خدا» داشته باشید، نمیتوانید عاشقش بشوید، نمیتوانید برایش اشک بریزید، دلتان برایش تنگ نمیشود. ممکن است آن هدف را دوست داشته باشید، اما اسمش «عشق» نیست. بعضیها به یک چیزهایی عاشق میشوند اما نفهمیدهاند که عشق یعنی چه. وقتی «ملاقات خدا» را عالیترین هدف خودت قرار دادی، کمکم محبتش به دلت میافتد و یک کششِ بسیار قوی نسبت به او پیدا میکنی! امام صادق(ع) میفرماید: وقتی که حبّالله بر سِرّ یک بندهای طلوع بکند، آن بنده را از هر امر دیگری و هر ذکری غیر از ذکر خدا فارغ میکند.
اگر هدف ما خدا باشد چه اتفاقی میافتد؟ مثلاً روز قیامت، وقتی به ملاقات خدا میروی، بعدش چه میشود؟ کار تمام نمیشود، بلکه با این ملاقات، تشنه میشوی که دوباره بروی، بعد وقتی دوباره میروی، انگار تا حالا خدا را ندیده بودی، بعد یک شور و اشتیاق و کشش بسیار قوی پیدا میکنی که دوباره بروی. دفعۀ بعد که میروی، میگویی: «اصلاً من تا حالا خدا را نمیشناختم!» این تا کِی ادامه دارد؟ الی الابد، این ادامه دارد و فقط خدا میتواند اینجوری باشد، چون فقط خداست که بینهایت است! بینهایتبودن خدا یعنی چه؟ یعنی شما هر دفعهای که او را میبینی، یک بخشی از او در تو تجلی میکند و دفعۀ بعدی، یک بخش دیگری از او تجلی میکند و خدا تمام نمیشود! خدا تنها موجودی است که تمام نمیشود و تو الیالابد از ملاقات او بهره میبری. بهشت هم در مقام تشبیه، مثل هتلِ محل اقامت توست برای این ملاقات هیجانانگیز! یعنی بهشت، هتل ملاقاتکنندگان خداست! اصل کار، همان ملاقات خداست.
باتوجه به این مطالب، حالا معنای گناه چه میشود؟ وقتی این محبت به خدا و این رابطه-بهعنوان عالیترین هدف انسان- شکل گرفت، گناه همان چیزی است که میخواهد انسان را از خدا دور کند. حالا از اینجا بحث «دین» شروع میشود. حضرت امام میفرمود: «کسانی که مردم را بهطور محض، فقط به صورتِ عبادات، دعوت میکنند و میگویند که شریعت جز این صورت و قشر معنا و حقیقتى ندارد، شیاطین طریقِ الىاللَّه و خارهاى راه انسانیّتند.» (آداب الصلاة/ص154) کسی که دین را بدون ابعاد عرفانیِ آن آموزش بدهد و بگوید که دین فقط همین احکام شرعی است، به دین خیانت کرده است.برخی میگویند: «ما به ابعاد عرفانی دین و اتصال تو به خدا چهکار داریم؟! خدا گفته است این گناه است؛ خُب گناه نکن دیگر!» سؤال این است: «خُب برای چه هدفی گناه نکنم؟ اصلاً خدا برای چه گفته است که من این کار را نکنم؟» آن هدف عالی و بلند را بگو! آن هدف زیبا و نازنین را بگو؛ بگذار جانش تازه بشود!
بیدینی یعنی: «من آن لذتِ خیلی بالا را نمیخواهم؛ همین لذتِ کوچک برایم بس است!» استغفار هم یعنی اینکه بگویی: «خدایا من نتوانستم از زندگیام لذت ببرم، خیلی حالم بد است، خودم را اسیرِ لذتهای کم و کوچک کردهام، درستم کن تا باقیماندۀ زندگیام را لذت ببرم». این باید برای همه جابیفتد که آدم اگر بخواهد بدون معنویت و دین، شاد باشد، شادیاش واقعی و عمیق نیست. علی(ع) میفرماید: کسانی که دنیا دارند، در دلشان زار میزنند؛ هرچند که ظاهرشان خوشحال باشد و دیگران غبطه آنها و داشتههایشان را بخورند(فَالْمُتَمَتِّعُونَ مِنَ الدُّنْیَا تَبْکِی قُلُوبُهُمْ وَ إِنْ فَرِحُوا)
آدمِ باتقوا کسی است که فهمیده دنیا واقعاً حال نمیدهد، آنوقت خداوند عشق و ذکر خودش و اولیائش را به او میدهد تا واقعاً لذت ببرد. بلکه خدا همین دنیای بیمزه را هم برای آدم باتقوا بامزه میکند؛ به اینصورت که یک مزۀ برتر به او میدهد که بهوسیلۀ آن، زندگیاش را لذتبخش میکند. مثلاً میفرماید: تو بهخاطر من ازدواج کن، بهخاطر من خانهداری کن، بهخاطر من کار کن و پول در بیاور، بهخاطر من بچهدار شو... تا واقعاً و خیلی بیشتر از زندگیات لذت ببری.