شکوفههای رنسانس سرانجام به ثمر نشست و بوی بیداری، سراسر قارهٔ سبز را پر کرد. بوروکراسی مخوف کلیسا عقب نشسته بود و زنجیر خرافات از دست و پای عقل باز شده بود؛ اما این رهایی، به جای آنکه انسان غربی را به آغوش پرمهر و اصیل وحی ناب الهی بازگرداند، او را در سرابِ اومانیسم (انسانگراییِ افراطی) غرق کرد. با دوری از نسخه ناب الهی و اصالت یافتن انسانِ منقطع از آسمان، سراشیبی غوطه ور شدن در مادیگرایی محض آغاز شد. انسانِ جدید غربی، در چرخشی سهمگین، خود را در جایگاه خدای زمین و مالکِ مطلقِ هستی پنداشت. او که دیگر خود را خلیفه و امانتدار خدا بر روی زمین نمیدید، به طبیعت و کل جهان به چشم یک «برده» و تودهای از ماده بیجان نگاه کرد که تنها وظیفهاش، ارضای شهوتِ قدرت و ثروت بشر است. این تغییر زاویه دید، مأموریتِ بنیادین علم و نهاد دانشگاه را برای همیشه دگرگون ساخت.
تا پیش از این، دانشگاهها حتی در سنتیترین شکل خود، کانونهایی برای کشف حقیقت، فهم نظامات عالم و تربیت بوروکراتها یا الهیدانان بودند. اما در این عصر جدید، مأموریت دانشگاهها کاملاً تغییر کرد. علم دیگر نه برای «فهمیدن»، بلکه برای «تسلط یافتن» و «غارت کردن» فراخوانده شد. با دگرگونی این مأموریت، جهتگیری علمی دانشگاههای اروپا به سمت پاسخگویی به نیازهای دریانوردی، نقشهبرداری، فلزشناسی و فنونِ نظامی چرخش پیدا کرد. کلاسهای درس و آزمایشگاههای نوپا، به اتاقهای فکرِ توسعهٔ قدرت سخت تبدیل شدند. رشتههای مرتبط با نجومِ کاربردی (برای جهتیابی در اقیانوسها)، ریاضیاتِ محاسباتی (برای پرتاب دقیقتر گلولههای توپ) و متالورژی (برای ساخت تسلیحات مقاومتر) به شدت رونق گرفتند و بودجههای کلانی را به خود اختصاص دادند.
علمی که از معنویت، اخلاق و اتصال به آسمان تهی شده بود، به جای آنکه چراغ راه هدایت بشر شود، به پیشقراول و دیدهبانِ کشتیهای استعماری تبدیل شد. بوروکراسی علمی دانشگاه، بازوی محرک کمپانیهای هند شرقی و غربی شد. دانشمندان، گیاهشناسان و نقشهبردارانی که در دالانهای دانشگاههای غربی تربیت شده بودند، سوار بر کشتیهای جنگی، پیش از سربازان قدم به سرزمینهای ناشناخته گذاشتند. وظیفه آنها شناسایی منابع، کشف معادن طلا و نقره، و ابداع روشهای نوین برای بهرهکشیِ حداکثری از طبیعت و انسانها بود.
تلسکوپ گالیله که روزگاری برای تماشای عظمت آسمان ساخته شده بود، حالا بر فراز دکل کشتیهای پرتغالی، اسپانیایی، انگلیسی و فرانسوی نصب شد تا سواحلِ سرزمینهای دوردست را برای غارت نشان کند. این دانشِ بیمهار و ابزارمحور، به غرب قدرتی وحشتناک بخشید؛ قدرتی که به جای تمدنسازی، مأموریت یافت تا بومیانِ بیدفاع آفریقا، قاره آمریکا و آسیا را به بند بکشد، فرهنگهای اصیل آنها را نابود کند و ثروتِ سرشارِ جهان را به کام کانونهای سرمایهداری غربی سرازیر کند.
نهاد علم در غرب، در این گام، رسماً با استعمار و استثمار پیمان برادری بست. دانشگاه، از پیله ترسِ کلیسا گریخت، اما به اسارتِ ارادهٔ قدرت درآمده بود. تمدن غربی با این ثروتهای غارتشده و به پشتوانه علمی که مأموریتش فتح مکانیکی جهان بود، پایههای تمدن مادی مدرن را استوار کرد؛ تمدنی که بر روی خون بومیان و غارت طبیعت بنا شد و نشان داد که علمِ منقطع از معنویت، چقدر میتواند وحشی و ویرانگر باشد.