با به ثمر نشستن مدل دانشگاه هومبولتی و انفجار پژوهشهای آزمایشگاهی، حجم دادهها و اطلاعات تولیدشده توسط بشر به ناگاه انفجاری بیسابقه را تجربه کرد. زمین و آسمان زیر ذرهبین عقل تجربی غرب، ریزریز و کالبدشکافی شدند. اما این حجم عظیم از اطلاعات، با خود یک چالش بزرگ به همراه آورد: جهان بزرگتر و پیچیدهتر از آن بود که یک حکیم بتواند همهچیز را بداند. در این میان، سنت دیرینه و کهن «حکمت» که در شرق و غرب تاریخ، جهان را به عنوان یک کلِ واحد و به هم پیوسته مینگریست، ترک خورد. درخت کهنسال و یکپارچهٔ علم، زیر بار سنگین دادهها، شاخه شاخه شد و فیلسوفانِ همهچیزدان به تدریج جای خود را به دانشمندانِ ریزبین دادند.
در این گام از تاریخ نهاد علم، علوم به شدت مرزبندی شدند. میان فیزیک، شیمی، زیستشناسی، جامعهشناسی و اقتصاد، دیوارهای بلندی بالا رفت. هر رشته علمی برای خود زبان، اصطلاحات، متدولوژی و مرزهای حفاظتی ویژهای ساخت تا از ورود غریبهها جلوگیری کند. بدین ترتیب، دوران «تخصصگرایی افراطی» (Hyper-specialization) آغاز شد؛ دورانی که در آن ارزش یک دانشمند دیگر به «وسعتِ دید و عمقِ نگاهش به کل عالم» نبود، بلکه به «میزان باریکبینی او در یک نقطهٔ بینهایت کوچک» بستگی داشت.
این مرزبندیهای آهنین، نهاد دانشگاه را از کانون تربیت «انسانِ حکیم» به کارخانهٔ پرورش «تکنسینهای جزئینگر» تبدیل کرد. دانشمندان در سلولهای تخصصی خود حبس شدند. فیزیکدان دیگر زبان زیستشناس را نمیفهمید و جامعهشناس از یافتههای روانشناسی بیخبر بود. هر کس در سلول تاریک خود، تکهای کوچک از واقعیتِ مادی را زیر نورِ موضعیِ ابزارهایش میدید و درباره آن نظریهپردازی میکرد. پزشکان به جای درمان «انسان»، به درمان «اندامها» پرداختند و مهندسان بدون توجه به پیامدهای فلسفی و اخلاقی دستاوردهایشان، صرفاً به کارآمدی ماشینها اندیشیدند.
بحران بزرگِ این عصر، دقیقاً در همین نقطه دهان باز کرد: در حالی که تکههای واقعیت با دقتِ میلیمتری بررسی میشدند، کلِ حقیقت گم شده بود. انسان غربی تلسکوپ و میکروسکوپ داشت، اما «جهانبینی» خود را از دست داده بود. علم که روزگاری بنا بود نظمی غایی و معنایی منسجم برای زیست بشر ارائه دهد، به مجمعالجزایری از دانشهای پراکنده و بیارتباط با یکدیگر تبدیل شد.
این انقراضِ حکیمان و ظهور متخصصانِ سلولنشین، پیامد مستقیم همان خودبنیادی مادیگرایانهای بود که غرب انتخاب کرده بود. وقتی آسمان و وحی الهی بهعنوان محور و نخِ تسبیحِ علوم حذف شد، دانایی شیرازه خود را از دست داد و از هم پاشید. غرب در این گام، به تخصصهای شگفتانگیزی دست یافت، اما درکِ معنایِ کلیِ حیات، انسان و جهان را فدای این تخصصگرایی افراطی کرد؛ بحرانی معرفتی که دانشگاه را به فضایی سرد، مکانیکی و بیروح بدل ساخت و راه را برای سیطرهٔ بعدیِ کارتلهای مالی بر این دانشمندانِ بیارتباط با کلِ حقیقت، هموارتر کرد.