پس از آنکه خشت اول نهاد علم در غرب با الگوبرداری از ساختارهای شرقی گذاشته شد، دانشگاهها به مرور در سراسر قاره تکثیر شدند. اما این کالبد نوپا طولی نکشید که خود را در اسارت یک دژ بوروکراتیک و مذهبی مخوف یافت. کلیسا با آمیختن خرافات، اسطورههای زمینی و جادو به دین آسمانی، قفسی ناپیدا اما مستحکم برای بند کشیدن عقول ساخته بود. در این کلونیِ ترس، کتاب مقدس نه ابزاری برای هدایت، بلکه انحصاری در دست طبقه کشیشان بود تا هرگونه پرسشگری، تفکر مستقل و تلمذ علمی را سرکوب کنند. نهاد علم که بنا بود پرواز عقل را تماشا کند، مجبور بود در چارچوبهای تنگِ تفسیرهای دگماتیک ارسطویی-کلیسایی سینه خیز برود. هر جرقهای از آگاهی با شلاقِ تکفیر نواخته میشد و سایه سنگین دادگاههای تفتیش عقاید (انگیزیسیون)، دانشگاه را به پیلهای از ترس و خودسانسوری بدل کرده بود.
اما تاریخ نشان داده است که انحصار بر آگاهی، پایدارترین دژها را هم نجات نخواهد داد. ناگهان، شیشهٔ این انحصارِ هزارساله با صدایی مهیب شکست؛ صدایی که طنین آن کل ساختار تمدن غرب را تکان داد. این گسست بزرگ، از دو جناح و با دو ابزار انقلابی رخ داد: قلم و عدسی.
نخستین ضربه از کارگاه کوچک یک زرگر آلمانی به نام یوهانس گوتنبرگ فرود آمد. با اختراع حروف سربیِ چاپ، معجزه تکثیر کلمات آغاز شد. تا پیش از آن، کتابها نسخههای خطی، گرانقیمت و قفلشده در قفسه صومعهها بودند و کلیسا تعیین میکرد چه کسی حق خواندن و دانستن دارد. اما دستگاه چاپ، زنجیر را از پای کلمات برید و دانش را در رگهای تشنه جامعه جاری ساخت. کلماتِ آزاد شده، انحصار تفسیر دین و جهان را از دست پاپها ربودند و به دست تودههای مردم دادند. این آغاز عصیان عمومی علیه دگماتیسم بود.
هنوز جامعه غربی در شوک آزاد شدن کلمات بود که در اوایل قرن هفدهم، ضربه دوم و کاریتر، سقف آسمان کلیسا را شکافت. گالیلئو گالیله، لولهای ساخته شده از عدسیها را رو به آسمانِ اسرارآمیز نشانه رفت. تلسکوپ گالیله، کاخِ توهماتِ تفتیش عقاید را فروریخت. آنچه او در عدسیهای کوچک خود دید، خط بطلانی بر نجوم بطلمیوسی بود؛ نجومی که کلیسا هویت و نظام طبقاتی و سیاسی خود را به آن گره زده بود. گالیله ثابت کرد که زمین مرکز عالم نیست، ماه سطحی صیقلی و بهشتی ندارد و کیهان برخلاف ادعای مفسران مذهبی، مدام در حال دگرگونی است. وقتی کاردینالهای کلیسا حتی شهامت نکردند پشت تلسکوپ او بایستند و نگاه کنند، آشکار شد که دژِ خرافه چقدر لرزان است.
دانشگاهِ خسته از شلاقِ تکفیر، با دیدن این ابزارهای جدید، سرانجام شجاعت یافت تا از پیلهٔ ترس بیرون بیاید و زنجیرهای تعبد کورکورانه را پاره کند. علم تجربی هویت مستقل خود را فریاد زد و مردم، صف خود را از کلیسای ظالم جدا کردند. اما این فرارِ ناگزیر و رهایی از چنگال استبداد مذهبی، آغاز یک لجاجتِ بزرگِ تمدنی شد.
انسان غربی که قرنها تحت تحقیر، فریب و شکنجههای روحی و جسمی نهاد دین قرار گرفته بود، در واکنشی افراطی و هیجانی، دچار یک خطای محاسباتی سهمگین شد. او در مسیر این عصیان، حسابِ وحیِ ناب الهی را با ظلم و خرافات کلیسا یکی کرد. غرب برای انتقام گرفتن از کشیشها، به کل پدیده ماوراءالطبیعه و آسمان پشت کرد. تفکر غربی با این پیشفرضِ غلط جلو رفت که برای حفظ آزادی و عقلانیت، باید مذهب و معنویت را به طور کامل سر برید.
انسان غربی پشت به آسمان، به جادهٔ مادیگرایی محض زد. او عقل جزئی، ابزاری و تجربی خود را تنها ملاک حقیقت دانست و اعلام کرد هر آنچه در بستر آزمون و خطا و در زیر عدسی تلسکوپ و میکروسکوپ نگنجد، اساساً وجود ندارد یا فاقد ارزش است. این رویکرد که به «خودبنیادی» یا امانیسم افراطی شهرت یافت، انسان را در جایگاه خدایی نشاند.
اما این پیروزی علمی، طعم گسی داشت. انسان مدرن، یوغِ کلیسا را از گردن باز کرد، اما ناخواسته در دنیایِ بیمعنویتِ خودبنیادی گم شد. او جهانی ساخت مکانیکی، سرد، بیروح و بیمعنا که در آن همهچیز به ماده و انرژی تقلیل مییافت. علم که بنا بود ابزاری برای کشف جلوههای الهی و آرامش بشر باشد، به ابزار قدرت محض بدل شد و انسان، خود را در اقیانوسی از ابزارها، اما سرگردان و بیهدف، تنها یافت. این، گام دوم غرب بود؛ فراری بزرگ از پیله خرافه، که به هبوطی تلخ در چاه مادیگرایی محض انجامید.