تا پیش از قرن بیستم، دانشگاههای آمریکا در سایهٔ الگوهای اروپایی حرکت میکردند و هنوز به عنوان نهادهایی نسبتاً آکادمیک و دور از هیاهوی سیاستهای کلان نگریسته میشدند. اما در سال ۱۹۱۷، وقتی آمریکا تصمیم گرفت به بهای خونِ جوانانش وارد شعلههای جنگ جهانی اول شود، یک واقعیتِ هولناک نگاه دولتمردان در کاخ سفید را خیره کرد: ماشین جنگی مخوف آلمان، سوختِ راهبردیِ خود را نه فقط از معادن ذغالسنگ، که مستقیماً از آزمایشگاههای شیمی دانشگاههایش میگرفت. واشنگتن با بهت و وحشت مشاهده کرد که یک استادِ شیمی در برلین با سنتز گازهای سمی و نیتروژن مصنوعی، کارآمدتر از یک لشکرِ سرباز در میدان نبرد عمل میکند. این «تلنگر آلمانها» به نهاد علم در غرب بود.
آمریکا بیدار شد و در یک چرخشِ بنیادین، دریافت که صندلیهای دانشگاه، در واقع سنگرهایِ پنهان و خطوط مقدم جنگهای فردا هستند. این بیداری، پایانِ دورانِ «علم برای علم» در ایالات متحده بود. دولت آمریکا با حمایتِ مستقیم غولهای بانکی و تراستهای صنعتی که تشنهٔ سودهای کلانِ ناشی از قراردادهای نظامی بودند، وارد بازیِ نظامیسازی دانشگاهها شد. در این گام، مفهوم «صنعت-دانشگاه» متولد شد؛ الگویی که در آن، پژوهشگر نه به عنوان یک جویندهٔ حقیقت، بلکه به عنوان یک «پیمانکارِ دفاعی» بازتعریف میشد.
اما این تغییر، تنها به ارتش محدود نماند. جریانی از سرمایهداران بزرگ، بانکیها و صاحبان کارتلهای صنعتی، وارد عرصه تحول دانشگاه شدند. آنها دریافتند که دانشگاههای سنتی، بازدهیِ مالیِ لازم را ندارند. پس با تزریق بودجههای سنگین و البته هدفمند، «مدیریتِ علمی» را به دانشگاه تحمیل کردند. دانشگاهها دیگر نه با معیارهای علمیِ صرف، بلکه با شاخصهای کارایی، بازگشت سرمایه و سودآوریِ تجاری ارزیابی میشدند. بانکیها بر صندلیهای هیئت امنای دانشگاهها نشستند تا اطمینان حاصل کنند که بودجههای پژوهشی در مسیری هزینه میشود که نهایتاً به «محصولِ قابلِ فروش» یا «تکنولوژیِ برترِ نظامی» ختم شود.
با این تلنگر، پیوند میان «پژوهشگاه»، «پادگان» و «بانک» به شکل ناگسستنی برقرار شد. دانشگاههای آمریکایی به این نتیجه رسیدند که بقای آنها در گروِ خدمت به این مثلثِ قدرت است. اینجا بود که جرقههای تشکیل «دانشگاههای کارآفرین و نظامی» به طور جدی زده شد؛ نهادهایی که نه تنها از نظر علمی، بلکه از نظر ساختار مالی، کاملاً به منافع شرکتهای بزرگ و نهادهای امنیتی گره خورده بودند.
علم که در گامهای پیشین به مادیگرایی غلتیده و در گام ششم به تخصصگراییِ بیروح دچار شده بود، در این گام به خدمت «سرمایه و سلطه» درآمد. دانشگاه در این دوران، هویتِ پیشینِ خود را که ادعای استقلال داشت، کاملاً از دست داد و به یک «سرویسدهندهٔ راهبردی» تبدیل شد. این آغازِ عصرِ دانشگاههای غولآسایی بود که در آنها، هر آزمایشگاه، هر پروژه و هر مقاله، باید پیش از هر چیز، تاییدیهٔ بانکها و نیازهای تسلیحاتی دولت را کسب میکرد. غرب با این مدل، نه تنها دانش را صنعتی کرد، بلکه کلِ وجودِ نهاد علم را به یک کارتلِ عظیمِ اقتصادی-نظامی تبدیل نمود؛ روندی که در گام هشتم، به بنبست نهایی و وضعیت فعلی خواهد رسید.
در سال ۱۹۱۷، وقتی آمریکا تصمیم گرفت وارد جنگ جهانی اول شود، یک شوک بزرگ نگاه کاخ سفید را خیره کرد: ماشین جنگی مخوف آلمان، سوختش را مستقیم از آزمایشگاههای شیمی دانشگاههایش میگرفت. واشنگتن دید که یک استادِ شیمی در برلین با تولید گازهای سمی، کارآمدتر از یک لشکر سرباز است. آمریکا بیدار شد و فهمید صندلیهای دانشگاه، خطوط مقدم جنگهای فردا هستند. آمریکا وارد بازی شد تا دانشگاههایش را نظامی کند. اینجا بود که جرقههای تشکیل دانشگاه های آمریکایی به طور جدی زده شد .