صبح از خواب بیدار شد روی تخت طلانشست، دست بند طلا در اثر تابش خورشید روی دستش میدرخشد،جام شراب اماده نوشیدن است،یار چشم زیبایش به او نگاه میکرد،رود عسل و شیر در نزدیکیش جاری است همه چیز امادهاست بدون این که کارو تلاشی بکند،باغی که در آن هست بسیار زیباست او مدتی هست که ساکن این باغ است و قرار است تا ابد در این مکان و به همین حال زندگی کند و هرروز به این حال تکرار شود(تا ابد)این فکر او را به خودکشی واداشته،تنها ملال هست که این چنین رفاه و آسایش را پوچ میکند.
داستان کوتاه : انسانی که بهشتی شد
نوشته : بابک جامه خورشید