در دورهی حکومت استعماری بریتانیا بر هند (حدود 1757 تا 1947) بریتانیا هند را به عنوان منبع مواد خام و محصولات کشاورزی برای امپراتوری خود استفاده میکرد.
در آن زمان، سیاستهای اقتصادی بریتانیا در هند باعث شد غلات از کشور خارج شود و قیمت غذا برای مردم هند بالا برود.
مردم برای نان زندگیشان به مزرعههای گندم وابسته بودند. زمینشان حاصلخیز بود و گندم به اندازهی همه وجود داشت. اما حکومت استعماری بریتانیا دروازههای انبارها را در اختیار داشت و مسیر گندم را تغییر داده بود.
گندم از دسترس مردم عادی دور شد، انبارها بسته شد و ناگهان چیزی که دیروز فراوان بود، کمیاب به نظر رسید.
مردم که نانشان به آن گندم وابسته بود، سرگردان ماندند. کارها خوابید، سفرهها کوچکتر شد. بعد از مدتی استعمارگران درهای کوچکی باز کردند و گفتند: اگر میخواهید گندم داشته باشید، از این مسیر ویژه بگیرید؛ اما بهایش بیشتر است.
کمکم بازاری تازه شکل گرفت که گندم را به قیمتهای چند برابر میفروختند. مردم برای ادامهی زندگی چارهای نداشتند؛ یا باید پول بیشتری میدادند، یا از همان چیزی که زمانی حق طبیعیشان بود محروم میماندند.

حالا در جایی دیگر از جهان، داستانی مشابه رخ داده است. استعمارگرانی که محصولی حیاتی را از دسترس مردم دور کردهاند و همان محصول را از مسیرهای تازه و با بهایی سنگین دوباره به آنها میفروشد.
تفاوت زمانهها و استعمارگران فقط در شکل منبع است. روزی گندم بود؛ امروز شاید چیزی نامرئیتر اما به همان اندازه حیاتی: راههای ارتباط، کار، و معاش. اما الگو همان است؛ وقتی دسترسی به یک نیاز اساسی محدود میشود، کمیابی مصنوعی ساخته میشود و در سایهی آن، بازارهای گران و طبقهبندیشده شکل میگیرند.
در چنین شرایطی، آنچه بیش از همه تغییر میکند، نه فقط قیمتها، بلکه فاصلهٔ میان کسانی است که توان پرداخت دارند و کسانی که ندارند.