ویرگول
ورودثبت نام
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadehچایی‌‌ت تازه‌دمه؟ رویا هستم..مجهز به سیستم خیالبافی، آلوده به فانتزی، سرشار از تلخیص، دلبسته‌ی کلمات ‌
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadeh
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

همه‌ی زنان درون من(بخش۳)

در یکی از جهان‌های موازی، تو دنیایی زندگی می‌کنم که زن‌ها قدرت رو قبضه کردن و مردها بیشتر لوازم تزئینی جامعه محسوب میشن.

تاریخ پر از زن‌هاییه که جنگ‌ها رو رهبری کردن، قهرمان‌ها و دانشمندا همه زن بودن و مردها همیشه نقش‌های فرعی داشتن.

حقوق مردها، یکی‌یکی ازشون گرفته شده؛ همه ادیان بزرگ جهان مادینه بودن. روحانیان و پیامبرانشون زن هستن. زن‌ها بر اصول عقاید تسلط دارن و قوانینش رو وضع میکنن. حتی خدای این جهان نمی‌تونه احساسات و ضعف‌ها و قدرت‌های مردا رو بفهمه و درکشون کنه.

مردا باید در کارهای سخت، شبانه‌روزی کار کنن چون می‌گن «زن‌ها برای فکر کردن ساخته شدن، نه کارهای سخت.»

هر وقت مردی جرئت کنه حرف از حقوق برابر بزنه، زن‌ها جمله‌ی تکراری براش آماده دارن:

«عزیزم، هروقت تونستی نه ماه یه آدم دیگه رو توی بدنت بسازی و بعد با مرگ و زندگی دست‌ به‌ گریبان بشی تا به دنیا بیاریش، اون‌وقت بیا حرف از برابری بزن.»

برای همین ورژن دیگه‌ی من در این دنیا یه ماسکولینیسته. (masculinist: طرفدار حقوق مردان)

همون آدم دردسرسازی که داد می‌زنه: «این عدالت نیست!» اون می‌دونه که لقب‌های بدی پشت سرش بهش نسبت میدن؛ زن‌هایی که قدرت زیر زبونشون مزه کرده مسخره‌ش می‌کنن. حتی مردهای ساکت و ترسیده باور نمی‌کنن روزی این صدا به جایی برسه.

این دنیا قانون عجیبی داره: «اگه بخوای چیزی رو عوض کنی، باید خودت رو مضحکه‌ی عام و خاص کنی.»

اینجا عدالت مثل یک گونه‌ی در حال انقراضه؛ همه می‌گن دوستش دارن، ولی کسی نمی‌خواد واقعاً ببینه که داره آزادانه می‌چرخه.

ورژن دیگه من در این دنیا، خیلی حرص میخوره. اما ادامه می‌ده. بالاخره باید کسانی باشن که چرندیات رو به چالش میکشن وگرنه «قدرت» هرجا که باشه، اگه مهار نشه، عدالت رو می‌بلعه.

ورژن ماسکولینیست و مدافع حقوق مردها
ورژن ماسکولینیست و مدافع حقوق مردها

خودتون رو برای خرد شدن اعصاب،. فلج شدن ذهن و مچاله شدن قلب آماده کنید. چون این ورژن از من به شدت رک و قضاوت‌گره!

اون یه قاضیه! نگاه تندی داره، کلمات رو با تاکید ادا میکنه. از گوشه چشم نگاه میکنه. بی‌پرده و بی‌ملاحظه صحبت میکنه و اصلا دلواپس تاثیری که قراره بزاره نیست.

هرچیزی رو که بشه درباره‌اش به ویژه بر ضدش گفت خودش از قبل میدونه.

داوری‌ها و رای‌های اون، فوران‌هایی عاطفی هستن. خشن، با انشایی بی‌مبالات و انتقادهای تلخ و طولانی‌.

مدام نزاکتش رو از دست میده، با وکیل‌ مدافع گردن‌کشی و با دادستان جدل میکنه. ادبی بودن یا بی‌ادب بودن او، هردو محصول یک چیزن: آگاهی حاد او از احساسات عریان دیگران.

اون میتونه احساسات رو، مثل تابلوی نئونی که اطراف آدم‌ها میدرخشن ببینه. ترس، حسادت، شهوت، پشیمونی و... همشون رنگ دارن و این قاضی، همه رو میبینه!

آدما ازش متنفرن، مجرم‌ها بیشتر. چون هیچ‌کس دوست نداره تصویر خودش رو بدون فیلتر ببینه. همه خودشون رو توی ذهنشون قهرمان میدونن. آدم‌های خوب با نیت‌های خیر. اما قاضی کل این فانتزی رو نابود می‌کنه و با بی‌رحمی میگه: تو هم دقیقا همون قدر مزخرفی که فکر میکنی نیستی‌.

بدتر از همه اینکه: حق با اونه.

دوستاش ازش میخوان که کمی ملایم‌تر و مهربان‌تر حکم بده، اما اون معتقده: این حقیقته که برای آدما تلخه! و نه لحن و صراحت من.

بقیه ازش میترسن و اون معتقده: اینکه آدما ازت بترسن امن‌تره. متاسفانه حتی در این مورد هم حق با اونه!

ورژن قضاوتگر شدیدالحن
ورژن قضاوتگر شدیدالحن

ورژن دیگه‌ای از من، دختریه که تعلق به هیچ‌جا نداره. اون یه گردشگره. از بندر به کویر، از کافه‌های دود گرفته به خیابون‌های بارونی، همیشه در حال سفر و مهاجرته.

نه به خاطر دیدن دنیا، بلکه به خاطر فرار از تعلق.

اولین‌بار که تعلق رو حس کرد، چیزی شبیه به خوشبختی و امنیت بود‌. ولی بعد تبدیل شد به دردناک‌ترین احساسی که تجربه کرده. اگه جایی از بدنش رو می‌برید، یا حتی عضوی از بدنش قطع میشد؛ میتونست با مُسکن و دارو، مدتی درد رو ساکت کنه. اما احساس تعلق، قلبش رو به درد اورده بود.

به‌قدری آزاردهنده بود که برای حس نکردنش، اگه می‌تونست از سینه قلبش رو بیرون بکشه و دور بندازه؛ حتما اینکارو میکرد.

اون یاد گرفت هرچقدر ریشه‌های تعلق عمیق‌تر باشه، از ریشه کندنش هم دردناکتره. برای همین تصمیم گرفت رها کنه!

در واقع، اون داره فرار میکنه از گیر کردن در یک‌جا یا گیر کردن به کسی.

در هر مقصدی مدتی می‌مونه، اثری از خودش می‌زاره و بعد ناپدید می‌شه.

می‌بینه که مردم تلاش می‌کنن تعلق داشته باشن، خونه بسازن، رابطه بسازن. ولی برای اون تعلق داشتن همیشه زندانه. حتی اگر نداشتنش به معنی تنهایی، گم‌شدن و سرگردانی باشه.

اون می‌تونه هر چیزی، هرکسی و هرجایی رو ترک کنه، و هیچ کس نمی‌تونه نگهش داره. کافیه تعلق رو حس کنه که به سمتش میاد، تا اسباب و وسایلش رو جمع کنه و بره.

غافل از اینکه چیزی که ازش فرار کرده، در مقصد بعدی منتظرشه!

چون وقتی از مشکلی در حال فراری، دیر یا زود باهاش مواجه میشی. در جایی از مسیر نشسته و انتظارت رو میکشه. بدون اینکه بدونی شهامت مواجه شدن باهاش رو داری یا نه؟

ورژن گردشگر رها شده
ورژن گردشگر رها شده

ادامه دارد...

جهان‌های موازیحقوق مردانداستان‌نویسی
۱۲
۲
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadeh
چایی‌‌ت تازه‌دمه؟ رویا هستم..مجهز به سیستم خیالبافی، آلوده به فانتزی، سرشار از تلخیص، دلبسته‌ی کلمات ‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید