ویرگول
ورودثبت نام
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadehچایی‌‌ت تازه‌دمه؟ رویا هستم..مجهز به سیستم خیالبافی، آلوده به فانتزی، سرشار از تلخیص، دلبسته‌ی کلمات ‌
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadeh
خواندن ۵ دقیقه·۶ ماه پیش

پرنسس‌های فمنیست پلاس


ماجرا از اون‌ جایی شروع شد که یکی از روشنفکرهای دیزنی‌لند، فقط با مطالعه‌ی یه جلد کتاب ترجمه شده، از دنیای ما، شایعه انداخته بود که:

«دخترا! شنیدین؟ تو دنیای واقعی، زن‌ها حق رای دارن، حق تحصیل دارن، شغل دارن، حتی حق طلاق دارن!..آزادی بیان و حق تصمیم‌گیری دارن و...»

و پرنسس‌های دیزنی، هیجان‌زده و شگفت‌زده فریاد زده بودن که: «دنیای واقعی همون‌جاست که سال‌ها دنبالش بودیم. پاشین بریم!»

و اینطوری بود که با ساک‌های پر از رویا، اومدن سراغ من.

آریل گفت: «تو هم میری سرکار؟ وای چه فاز خفنی! منکه از وقتی شوهر کردم تو کاخ فقط قاشق چنگال جمع میکنم.»

گفتم: «دخترا، شماها که با یه آهنگ خوندن یا یه سیب خوردن زندگیتون عوض شده، چرا فکر میکنید زندگی واقعی خفن‌تره؟ ما اینجا سیب بخوریم باید دعا کنیم نیترات نداشته باشه!»

بل گفت: «تو قلعه من خیلی وقت اضافه دارم و حوصله‌ام سرمیره. تو خودت نمی‌خوای با شاهزاده‌ات فرار کنی به یه سرزمین دورافتاده؟»

گفتم: «عزیزم! ما اگه بخوایم فرار کنیم، شاهزاده‌ام باید مرخصی بگیره، اون‌وقت قسطای عقب افتاده رو کی بریزه؟»

السا که ساکت بود، یهو با حرص گفت:« Let it go!»

گفتم: «خواهرم، ما اینجا اگه let it go کنیم، یارانه‌مون قطع میشه!»

همه با نگاه خسته به من زل زدن و گفتم: «دخترا! پرنسس بودن خیلی خوبه! اینجا با بوسه از خواب بیدار نمی‌شین...اینجا بهت میگن چرا ساعت ۱۰ صبح هنوز خوابی؟»

آریل پاشد رفت دم پنجره، سیندرلا دمپایی‌هامو برداشت و کفشاشو دراورد، بل دوباره تو کتاب فرو رفت. منم براشون چایی ریختم و گفتم:

«ما شاهزاده نیستیم، ولی چاییمون سلطنتیه!»

سیندرلا که از دمپایی‌هام خوشش اومده بود گفت: «شنیدم اینجا می‌تونیم گواهینامه بگیریم!»

گفتم: «اگه تونستی بین امتحان آیین‌نامه، پارک دوبل و افسر بداخلاق، جون سالم به در ببری، بعدش تازه باید نگران پیدا کردن جاپارک باشی!»

آنا از گوشه صدا زد: «ما تو قلمرومون با سورتمه می‌ریم خرید، اونم پارکینگ مخصوص داره!»

گفتم: «ما هم داریم، ولی پارکینگ خصوصیه! ساعتی ۷۵ هزار تومن.»

بل گفت: «هزار تومن واحد چیه؟ ما تو سرزمین خودمون با جادوی عشق خرید میکنیم.»

گفتم:«ما هم اینجا با جادوی قسط و وام و کارت هدیه بانک رفاه خرید می‌کنیم!»

السا گفت: «شنیدم اینجا حق رای دارین. ما هم می‌خوایم تو سرنوشت قلمرو سهیم باشیم!»

گفتم: «اول باید بدونی واسه چی رای میدی؟»

راپونزل گفت: «میخوایم به یه جادوگر خوب رای بدیم.»

بل گفت: «ولی من نمی‌فهمم چرا اسم هیچ جادوگر متخصصی تو لیست نیست؟»

گفتم: «چون اینجا هرکی متخصصه یا رفته، یا داره تاکسی اینترنتی میزنه.»

سیندرلا گفت: «با این حساب رای دادن آسونه؟»

گفتم: «آسونتر از اینکه شاهزاده تو رو با یه کفش پیدا کرد. فقط باید بدونی کیو نمیخوای؟»

بل دفترچه کوچیکی دراورد و گفت: « ما تو فرانسه انقلاب کردیم و بعد با مطالعه رای دادیم.»

گفتم: «ما هم اینجا با امید رای میدیم. بعد با فراموشی زندگی میکنیم.»

آریل پرسید: «پس کِی قراره قصه‌ی خوشبختی شروع بشه؟»

گفتم: «وقتی بفهمیم قصه‌ی خوشبختی، با یه رای دادن یا رای ندادن شروع نمیشه!»

آنا گفت:«ما شنیدیم اینجا هرکسی میتونه درس بخونه! حتی بعد از ازدواج.»

گفتم: «آره...البته اگه شوهرش رضایت بده، بچه‌اش مریض نشه، استادش بهش نظر پیدا نکنه، شهریه بالا نره، اینترنت قطعی نداشته باشه و..»

بل گفت: «من عاشق ادبیاتم. تو قصه‌ی من عشق با مطالعه شروع شد!»

گفتم: «چه جالب، اینجا هم عشق با مطالعه تموم میشه!»

راپونزل گفت: «می‌تونم موهامو باز بذارم تو کلاس؟»

گفتم: «می‌تونی ولی اون‌وقت معاون مدرسه با یه قیچی میاد تهدید میکنه که میدم ببرن ناخوناتو بکشن.»

راپونزل با نگرانی ناخون‌هاشو نگاه کرد و السا دفترچه‌ی راهنمایی رو باز کرد و گفت: «اینجا نوشته آموزش رایگان برای همه.»

زدم زیر خنده:«بله آموزش رایگانه...اما سرویس پولیه، کلاس تقویتی پولیه، کتاب درسی و کمک‌درسی پولیه، حتی پیک نوروزی هم پولیه!»

سیندرلا بغض کرد:«من هیچ‌وقت فرصت درس خوندن نداشتم. نامادریم نمی‌ذاشت.»

آروم زدم رو شونه‌اش و گفتم: «اینجا هم خیلیا نامادری ندارن ولی باز فرصت تحصیل ندارن، بخاطر فقر و سهمیه و کمبود معلم و فرسودگی سیستم و...»

بل بلند شد و گفت: «پس ما چیکار کنیم؟»

گفتم: «با وجود همه‌چی یاد گرفتن رو ادامه میدیم.

چون یادگرفتن برای ما مقاومت محسوب میشه. مشق شبتون اینه: حق‌تون رو بشناسید و فراموشش نکنید.»

آنا یه رزومه‌ی خوشگل که با فونت «fairy tale sans » تایپ شده بود جلو اومد و گفت: «ما تصمیم گرفتیم مستقل بشیم! شغل میخوایم. درآمد. حس مفید بودن!»

گفتم: «عالیه! اما اینجا رزومه زیاد لازم نمیشه، هرجا بری باید فرم استخدام پر کنی!»

بل گفت: «من کتاب دوستم، دوست دارم کتاب فروش شم!»

گفتم: «امیدوارم جز خودت مشتری دیگه‌ای هم داشته باشی.»

آریل گفت: «منم میخوام مربی شنا بشم. سابقه کار هم دارم، از تولد تو آب بودم.»

گفتم: «اگه تو آزمون مربیگری فدراسیون شنا قبول شی و پارتی داشته باشی، ممکنه بتونی تو استخرهای خصوصی بچه‌ پولدارا دو روز در هفته کار کنی.»

سیندرلا گفت: «من مدیر برنامه‌ریزی درباری بودم. با بودجه‌ی صفر یه مهمونی سلطنتی چیدم.»

گفتم: «الان تو این کشور با همچین رزومه‌ای نهایتش میشی مسئول تدارکات یه جشن بازنشستگی که بودجه‌اش از جیب خود کارمنداست.»

بل بلند شد و گفت: «ولی چرا؟ با اینهمه استعداد و انگیزه باید شغل مناسبی پیدا کنیم.»

گفتم: «اینجا استخدام با استعداد و انگیزه انجام نمیشه. با رمل و اسطرلاب انجام میشه. تازه اگه جنسیتت خانوم باشه نصف شانس‌ها از همون اول سانسور میشن.»

السا گفت: «تو سرزمین من زن‌ها میتونن حاکم باشن.»

گفتم: «اینجا تو مصاحبه‌ی آبدارچی شدن هم باید جواب بدی که چطور با کار خونه و اداره همزمان کنار میای؟ چون شاهزاده‌ها تو کارِ خونه کمک نمیکنن.»

همه با ناراحتی به آینده‌ی پر ابهامشون خیره شدن. منم خواستم فضا رو عوض کنم و گفتم: «ولی میتونین پادکست بزنید، اینجا اگه نون نیست، محتوا هست.»

آنا گفت:« ما هرکدوم یه عشق شاهانه داشتیم، اما دلمون میخواد ببینیم اینجا عشق چطور پیدا میشه؟»

پرسیدم: «چه توقعی از عشق دارید؟»

بل جواب داد: «برابری، احترام و آزادی در تصمیم‌گیری.»

با لبخند گفتم: «پس فکر نکنم پیداش کنید، اینجا دنبال کسی میگردن که ساده باشه، ساکت باشه...بسازه.»

راپونزل با چشم گرد گفت: «یعنی مثل مجسمه؟»

گفتم: «نه عزیزم، مثل مادر آقا داماد.»

بل یهو گفت: «موضوع حق طلاق در عقدنامه چیه؟»

قند مثل هلوی خشک تو گلوم گیر کرد و سرفه کردم و گفتم: «مگه میخواین از حالا به جدایی فکر کنین؟»

بل با خونسردی گفت: «نه. ما داریم به برابری حقوق فکر میکنیم، نه جدایی. این دوتا فرق دارن، درست مثل عشق و وابستگی.»

راپونزل گفت: «ما اگه شاهزاده رفتار خوبی نداشت، طلسمش میکردیم. اینجا فقط یه حق قانونی میخوایم که اگه یکی ظلم کرد، بشه گفت«خداحافظ». ما حق طلاق رو میگیریم ولی در صورتی ازش استفاده میکنیم که لازم باشه. مثل چتر نجات!»

گفتم: «پس نباید با یه خانواده سنتی ازدواج کنید.»

آنا پرسید: «سنتی یعنی خانوم هیچ‌وقت نتونه تصمیم بگیره؟»

لبخند زدم و گفتم: «ولی حداقل چایی‌هامون خوبه.»

راپونزل گفت: «ما هزارتا طلسم شکستیم، یعنی از عهده‌ی مشکلات اینجا برنمیایم؟»

گفتم: «اینجا طلسم‌ها رو نمیشکنی. فقط یاد میگیری باهاشون زندگی کنی.»

آنا رو به پرنسس‌ها کرد و پرسید: «برگردیم؟ اینجا قلبمون شکست.»

گفتم: «شما قلبتون شکست، من کمرم!»

فمنیست
۳
۱
roya.bagherzadeh
roya.bagherzadeh
چایی‌‌ت تازه‌دمه؟ رویا هستم..مجهز به سیستم خیالبافی، آلوده به فانتزی، سرشار از تلخیص، دلبسته‌ی کلمات ‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید