
امروز کتاب اولم، رفت برای چاپ. سالها فقط کلمه بودند؛ پراکنده در دفترها و وبلاگها، در نیمهشبها، در لحظههایی که فکر میکردم هیچکس صدای درونم را نخواهد شنید. جملههایی از دل تردید، درد، امید و خیال بیرون آمدند و آرامآرام کنار هم نشستند تا چیزی بسازند که از من بزرگتر است.
حالا وقتی به این کتاب نگاه میکنم، حس عجیبی دارم؛
چیزی در من رشد کرده بود، در طول زمان… امروز بالاخره به دنیا آمد.
من شاید هرگز فرزندی نداشته باشم، اما امروز حس میکنم چیزی از من وارد این جهان شد.
چیزی که از رویاها، زخمها، فکرها و امیدها ساخته شده است.
یک کتاب.
یک جهان کوچک.
فرزندی از جنس کلمه.
و حالا که متولد شده، دیگر فقط متعلق به من نیست؛
میتواند برود، دیده شود، خوانده شود، در ذهنهای دیگر زندگی کند.
شاید همین، زیباترین شکلِ ماندن باشد.
نوع اثر: رمان کوتاه مستقل
ژانر: داستان روانشناختی / فلسفی (Psychological Fiction)
مخاطب: بزرگسال
معرفی اثر:
این رمان کوتاه روایتی استعاری و ذهنمحور از مواجهه انسان با صداها و لایههای پنهان روان خویش است. داستان در شبی غیرعادی با خودکشی ناموفق راوی آغاز میشود؛ جایی که راوی بههمراه دو شخصیت آشنا و خیالی، جودی آبوت و آن شرلی، وارد آسانسوری میشود که بهجای طبقات یک ساختمان، به لایههای مختلف روان انسان سفر میکند.
هر توقف، بازتاب یک زندگی ناتمام، یک ترس پنهان یا یک حقیقت انکارشده است. چهرههایی شکسته، صادق و متناقض که مفاهیم روانشناسی تحلیلی یونگ را در قالب داستانی ادبی و گاه طنزآمیز جان میبخشند.
این اثر میان خیال و واقعیت، طنز و تاریکی حرکت میکند و روایتیست برای مخاطبانی که به ادبیات معناگرا و دروننگر علاقهمندند. برای کسانی که میدانند دنیا همیشه جدی نیست، اما زخمها همیشه واقعیاند.
اگر جرئت دیدن خودت را بدون نقاب داری، این آسانسور منتظر توست.
پ.ن:
درست در همین روز، در اوج خوشحالیام. راه ارتباطم با آدمهایی که دوستشان دارم قطع است.
انگار شادیام گیر کرده باشد در یک اتاق بسته
نمیشود با کسی تقسیمش کرد.
میخواستم در چنین روزی صدایم به کسانی برسد که کنارم بودند. اما ارتباطی نیست...
و همچنان که غم بیصدا روی دلم مینشست، شادی بیصداتر از او نشسته روی دلم.
با اینحال، کتابم به دنیا اومده
فرزندها، حتی اگر نتوانی خبر تولدشان را به کسی برسانی، باز هم زندهاند. باز هم جهان را کمی بزرگتر میکنند. همین که هست. همین که متولد شده، برایم کافیست.