سعیده مظفری
خواندن ۱ دقیقه·۲ سال پیش

ماهی قرمز

تنگ ماهی قرمزی را که تازه خریده بودم را روی طاقچه اتاقم گذاشتم. به دقیقه نکشید که پسرعموی پنج ساله‌ام سر د کله‌اش پیدا شد. به خودم آمدم و دیدم که محو تماشای ماهی شده. ناخودآگاه به حرف آمد انگار که تسخیر شده بود.

《دوست دارم ماهی قرمز باشم.》

من هم به ماهی قرمز که دور خودش شنا می‌کرد، خیره شدم.

《چرا چون که حافظه شون بیشتر از هشت ثانیه کار نمی‌کنه و می‌تونن همه‌ی بدی‌ها و بی‌وفایی‌هایی که در حقشون شده رو فراموش کنن؟... یا چون هیچ درکی از فضای خارج از آب ندارن و الکی خودشون رو واسه چیزی خارج از تنگ کوچیکشون اذیت نمی‌کنن؟... راستش منم دلم می‌خواد ماهی قرمز باشم.》


متعجب نگاهم کرد و گفت:《 نه چون پولک‌هاشون قرمزه. منم دلم می‌خواد پولک‌هام قرمز باشن، همین.》

نایستاد تا به‌اش بگویم او که پولک ندارد. رفت پیش بچه‌های دیگر.

به ماهی قرمز نگاه کردم از فلسفه بافی‌های خسته کننده‌م خجالت زده شدم. دیگر دلم نمی‌خواست ماهی باشم دلم می‌خواست دوباره بچه شوم و سر خودم و دیگران را با فلسفه‌های مسخره درد نیاورم. دلم خواست باز هم مثل کودکیم ساده باشم.


---

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید