۲۸ ام آبان ...

امروز ۲۸ ام آبانماه ۱۳۹۷، ۲۹ سالگی‌ام تمام شد و به دهه سوم زندگی‌ام ورود کردم. یک روز معمولی مثل بقیه روزها ... البته شاید به این خاطر هست که خودم نخواستم اتفاق خاصی بیفتد. یک رسم معمول هست که روز تولد را جشن می‌گیرند. اما من هنوز نتوانستم دلیل این کار را بفهمم که چرا جشن می‌گیرند. شاید خوشی زده زیر دلشان و می‌خواهند لحظه‌ای یا روزی با دوستان و آشنایان بگویند و بخندند و شادی کنند. البته که این دنیای پر از غم، بهانه‌های شادی هم می‌خواهد و چه بهتر از روز تولد.

مدت‌ها قبل با ویرگول آشنا شدم و تصمیم گرفتم نوشته‌هایم را اینجا منتقل کنم. اما فرصتی برایم پیش نمی‌آمد. امروز ۲۸ ام آبان را بهانه‌ای قرار دادم تا تولدم در دنیای ویرگول هم باشد. نوشته‌هایم زیاد است و شاید نشود اکثرشان را اینجا عمومی کنم، اما سعی می‌کنم ترتیب را حفظ کنم و یا رویه‌ای در نوشتن بکار گیرم که ترتیب داستان‌ها و دلنوشته‌ها حفظ شود. داستان نویس نیستم. صرفاً اتفاقات روزمره این تن خسته را که شاید دلیلی در پس ابهام وجودش در این دنیا باشد را به عنوان خاطرات می‌نویسم. قول نمی‌دهم که زندگی جالب و پرماجرایی باشد، صرفاً قلمی مجازی را می‌فرسایم تا شاید سالیان دور، برای خودم مجالی از تفکر، خنده، گریه و گفتن واژه‌های «یادش بخیر» را بوجود آورد.