من هم یک روز فریلنسر بودم

من دولوپر بودم. از اینها که کار پروژه ای می کنند. وقتی می گفتم برنامه نویس هستم می پرسیدند برنامه ریزی؟ برای درس خواندن؟ برای برنامه تلوزیونی؟ حتی یکبار یک نفر پرسید یعنی حسابداری؟! اینها برای سال هشتاد و یک و دو است. من از آن آدم های داس و ان سی هستم. short cut هایی که استفاده می کنم، هم مربوط به همان دوران است و خوشبختانه ویندوز آنها را پشتیبانی می کند.

الان اسم آن مدل کار کردن ما، که در خانه بود و از هفت صبح شروع می کردیم تا دوازده شب، فریلنسر نبود. و واقعا برای توضیحش باید کلی توضیح می دادیم. هر چند فکر می کنم فریلنسرها همین الان هم برای توضیح ماجرا به یک آدم غیر فنی احتمالا باید کلی دردسر بکشند.

چند سال همان طور به قول خودمان پروژه ای کار کردم ‌و بعد از یک وقتی، رسما برنامه نویس شدم. یعنی با همین شغل استخدامم کردند. فکر می کردم تنهایی چیزهای کمی یاد می گیرم و احتمال دارد همیشه از بقیه عقب باشم. یک وقت هایی هم پروژه ای در کار نبود و این هم ماجرایی بود برای خودش.

حالا هر وقت با فریلنسرها مصاحبه می کنم ماجرا بیش از مساله های فنی، رفتاری است. نه فقط تجربه ی خودم بعد از شروع کار تمام وقت، که سه ماه با خودم کلنجار می رفتم، که «تو اسیر نیستی، زندانی نیستی... این یک روش زندگی ست...تحمل کن...عادت می کنی...»، فارغ از همه ی آن حدیث نفس ها تجربه های مصاحبه و همکاری با دوستان فریلنسر اغلب چالش های ارتباطی و کار تیمی داشته است. می دانم که تخصص های خوبی دارند و یک نفری می توانند کارها را جمع کنند. اما همیشه این نگرانی وجود دارد که این آدم ها تحت فشار شرایط را تحمل می کنند، با تیم کنار می آیند، با ساعت کار کردن بقیه هماهنگ می شوند ... یا نه.

حتی یکبار که فردی با هفت هشت سال تجربه ی فری لنسری همکاری کردیم، دست آخر گفت یک اتاق کوچک و دربسته بدهید به من و پروژه ام‌ را درست تعریف کنید! فکر می کنم‌ این واقعا بدشانسی ناجوری بود که پیش آمد اما همین قضایا، اوضاع را برای استخدام فریلنسرها سخت تر کرده است. البته اگر مایل به استخدام شدن باشند.

من عضوی از تیم کاران هستم که در حوزه کار و استخدام فعالیت می کنیم و چقدر چالش های این حوزه زیاد است!