
کمالالملک از بزرگانِ تجددِ فرهنگیِ ماست. او بعد از اینکه در ایران مراحلِ ابتداییِ نقاشی را آموخت و اعتباری برای خود کسب کرد، در حوالیِ سالِ ۱۹۰۰ به فرنگ رفت.
آن روزگار، اواخرِ عمرِ پل سزان و رنوار بود، اوجِ کارِ گوستاو کلیمت، و آغازِ کارِ آنری ماتیس و پیکاسو. اما کمالالملک بدونِ ذوقزدگی، مشغولِ فراگیری از استادانِ قدیم شد. او به صرافتِ طبع، فهمیده بود که مسیرِ تجدد را از نو باید طی کرد و نمیتوان آناً با آخرین نسخۀ تجدد مواجه شد و چیزی از آن فهمید.
موضعِ کمالالملک در برابرِ تجدد، موضعِ منحصربفردی بود. او فرایندِ جهانِ جدید را فهمیده بود و تاریخِ طی کردنِ آن فرایند را آغاز کرد. سنتی که در نیمۀ اولِ حکومت پهلوی در ایران برقرار بود و نوعی از تجددِ بومی را به وجود آورده بود، تا حدِ زیادی مدیونِ نگاهِ اوست. کمالالملک به ما میآموخت که پیش از اینکه جهان را ببینید، باید جایی بایستید.
در عوض، واکنشِ ما چه بود؟ تحقیر و توهین. جلیل ضیاپور، جوان و داغ و ازفرنگبرگشته، پروژۀ تخریبِ کمالالملک را در دهۀ ۲۰ آغاز کرد و این پروژه، که نتایجی اساساً سیاسی در پی داشت، تا امروز ادامه دارد. ضیاپورِ جوان (که ظاهراً در پیری از کردهاش توبه کرده بود) کمالالملک را نمادی از گرایش به عتیقهجاتِ غربی میدانست. او برعکسِ کمالالملک، اعتقادی به مسیر و فرایند نداشت و همان آخرین نسخۀ تحققیافتۀ غرب را دید و بیمحابا دست به «واردات» زد؛ همان کاری که ما هر سال با نسخههای آیفون میکنیم.
همانطور که کمالالملک، از مؤسسانِ سنتِ تجدد در ایران است، ضیاپور از کسانی است که این سنت را منقطع کردند. او تجددِ یکشبه را میخواست. مثلِ حکومتِ همان روزگار، تصور میکرد که چرخِ فلک ناچار است بر وفقِ مرادِ او بگردد. این رویکردِ ضیاپور، امروز هم در استادانِ هشتاد ساله همچنان برقرار است، حتی اگر در مجالسِ رسمی، طرفِ کمالالملک بایستند. (من این موضعِ منفی علیهِ کمالالملک را، در خلوت، از بسیاری از استادان شنیدهام).
تجدد در ایران، آری، تمام و کمال محقق شده است. اما این تحقق، میتوانست شکستخورده و مصرفی نباشد، چنانکه در سرآغازِ تاریخِ جدیدمان، مسیرِ فتح و تولید و ازآنِخودسازی را میپیمودیم. ما امروز تمنای همه چیز را داریم، بیآنکه رنجِ طلب را بپذیریم. و میراثِ ضیاپور جز این نیست.