تغییرِ زبانِ رسمیِ خارجی، از فرانسه به انگلیسی، به نظر، گیرِ بیخود دادن است. اما زبانِ خارجیِ ما فقط پوسته نیست و نسبتی با مغز دارد. حالا این نسبت، چیست؟ فعلاً نمیدانم. آیا تغییرِ پوسته، نشانۀ تغییرِ مغز است؟ یا علتِ آن؟ یا معلولِ آن؟
بی هیچ حسِ نوستالژیکی، روزگارِ فرانسویِ ما روزگارِ جدیتری بود. آدمهای شیکِ روزگارِ فرانسویِ ما از چه حرف میزدند؟ از کنستیتوسیون و آزادی. آدمهای شیک، جهاندیده و مطلع بودند و در عینِ حال، پایشان در همین خاک بود. از تبارِ خود خبر داشتند. لهجه داشتند. زیستِ ایرانی داشتند. و از همه مهمتر، شعرشناس بودند و فارسی را خوب مینوشتند. معادلیابیهای پدرانِ ما را ببینید و لذت ببرید. طرف، جوری «جامعهشناسی» را در برابرِ «سوسیولوژی» گذاشته که آدم فکر میکند بانیِ جامعهشناسی، ایرانیان بودهاند.
اما در روزگارِ انگلیسیمآبی، لغتپراکنیهای انگلیسیِ ما حولِ دو محور است: کاسبی (به معنای فاسد و مصرفی و رانتیاش) و امورِ جنسی (به معنای پورنوگرافیکش). و ظاهراً زبانِ انگلیسی از حیثِ پشتیبانی از زرقوبرقِ مازادبرمصرفِ این دو مسئله، قویتر از فرانسه ظاهر شده است. این دو، دو مسئلۀ ابدیِ بشریتاند و به نظر میرسد که در صد سالِ اخیر، با شیبِ تند، پروبلماتیک شدهاند. روزمرۀ یک آریاییِ متجدد، به کلنجار رفتن با این دو میگذرد، در حالی که همین چند دهه پیش، موضوعِ کلنجارهای ما آبرومندانهتر بود.
این دو مسئله، کاسبی و امورِ جنسی، همان دو غریزۀ اصلیاند: غریزۀ گرسنگی و غریزۀ جنسی. اما آیا ایرانیِ مشروطهای، بایزیدِ بسطامی بود؟ قطعاً نه. حتی آنطور که از دور پیداست، ایرانیانِ صد سال قبل، در این دو مسئله جدیتر از ما بودهاند. و آیا سنتِ فرانسوی، قائل به فقر و پستیِ تن بود؟ بیتردید نه. نقاشیها و رمانهای فرانسوی، سطحی از عیش و نوش را نشان میدهند که حتی تصورش هم برای ایرانیان ناممکن است. مسئله چیزِ دیگری است.
نسلِ اولِ ایرانیانِ متجدد، بارِ سنت را به دوش گرفته بودند. ولی ما خیلی زود تصور کردیم که سنگینیِ بارِ سنت، سرعتِ تجدد را کند میکند. پس شانه خالی کردیم. در حالی که همان بارِ سنت، که قطعاً سنگین بود، تنها راهِ ما بود برای رسیدن به نوعی از تجددِ اینجایی. آن تمثیلِ مشهورِ فیلسوفان دربارۀ کبوترِ غرغرو اینجا هم صادق است:
کبوتر که هنگامِ پرواز، مقاومتِ هوا را احساس میکند، ممکن است تصور کند که در فضای خالی از هوا، بسیار بهتر پرواز خواهد کرد. در حالی که بدونِ هوا پروازی در کار نخواهد بود.
اگر پدرانِ ما توانستند فهمی (هرچند ناقص) از جهانِ جدید به دست بیاورند، همان بارِ سنگینِ سنت بود که در این فهم کمکشان کرد. ولی ما مسیرِ همان کبوتر را رفتیم. غافل از اینکه بارِ سنت، سرعتِ تجدد را کند نمیکرد، بلکه سرعتِ مصرفِ ذوقزدۀ محصولاتِ جدید را کند میکرد. قومِ ایرانی، با تمامِ فضائل و رذائلش، همیشه قومِ تولیدکننده بوده است؛ از تولیدِ مفرغ و پارچه گرفته تا تولیدِ سیاست و فرهنگ. آن دو غریزه هم برای پدرانِ متجددِ ما معنای تولیدی داشت؛ تولیدِ شهر و تولیدِ خانواده. اما وجهِ تولیدیِ این دو، امروز رنگ باخته است. کبوترِ ما در خلأِ مصرفِ انگلیسیمآبش، تقلای بیحاصل میکند.