آدمهای حقیقتاً سطحی (که اسکار وایلد با آنها دشمن است) با فضل و کمالاتِ خود به دنبالِ حفرِ اعماقاند تا از نقاطِ نهفتۀ متنها، معناهای بهاصطلاح عمیق استخراج کنند. اما آدمهای واقعاً عمیق، کاری با اعماق ندارند و فقط کنجکاوِ سطحاند. و ارزشِ کسانی مثل سوزان سونتاگ همین کنجکاوی در چینخوردگیِ «سطح» و گزارشِ نرمی و زبری و پستی و بلندیِ آن است.
کنجکاو بودن البته چیزی نیست که بتوان به کسی توصیهاش کرد. نه آموختنی است و نه میشود از کسی توقیفش کرد. بارقهای است که معلوم نیست چرا در بعضیها هست و در بعضیها نیست. اما چیزی که واضح است، جهان را کنجکاوها میسازند، نه باهوشها و پولدارها و پرتلاشها. همۀ اینها بدونِ کنجکاوی هیچ است. چه بسیار استادانِ فلسفه و ادبیات و هنر که با وجودِ دانش و هوشِ سرشار، نسبت به هیچ چیز کنجکاو نیستند و به همین خاطر، تأثیری در جهان ندارند. عیبی هم ندارد. بهخاطرِ یک مسئلۀ غیرارادی نمیتوان کسی را توبیخ کرد.
تفسیرِ جهان و تغییرِ جهان، کنجکاوی میخواهد. همین کنجکاوی است که دریچهای است به آشناییزادیی، زیرا کسی که کنجکاوِ «سطحِ» جهان است، طبقهبندیهای رسوبکرده و کلیشهای را (که شاملِ ظواهرِ فریبنده هم میشود) کنار میزند و واقعیتِ ملموس را میبیند. و همین کنجکاوی است که به جنبۀ مرئیِ جهان، رازِ جهان، دست پیدا میکند.