خودم هم باورم نمیشه اما از روزهای اول وبلاگ نویسی من شاید بیشتر از ۱۵ سال میگذره. شب های ساکت توی اتاق در بسته وقتی بین لیست وبلاگ های به روز شده دنبال نوشته های خوب می گشتم.. وقتی وبلاگ خوبی پیدا می کردم به اندازه نویسنده به خودم اعتبار میدادم.. من کاشف خاموش آدمی بودم که حتی از سن جنسیت یا محل زندگیش خبر نداشتم... اولین لایک ها.. اولین لینک شدن ها و بعد دوستان مجازی.. حالا خیلی وقته به وبلاگ سر نزدم شاید هم تو یکی از روزهای وسواس مرتب کردن و گرد و خاک گیری غیر فعالش کردم و حالا خبر ندارم... شبکه های اجتماعی ما رو مثل بچه های نازپرورده پر توقع و کم طاقت کرده.. اون صبر ماه ها انتظار برای خونده شدن و برای پیدا کردن یاران هم فکر از بین رفته و حتی بدتر... فرصت پردازش و پرداختن محو شده... مهم نیست روی ایده ای که داری فکر کنی یا حتی سعی کنی داستانی رو توی ذهنت شروع کنی به اوج برسونی و پایان بدی.. مخاطب مثل رییس بی حوصله توی آسانسور با یک انگشت دگمه طبقه مورد نظر رو میزنه... نگاهی روی شماره قرمز طبقه داره و به شما هم گوش میده.. چرا ما باید بتونیم مخاطب عجول رو توی کمترین زمان با کمترین کلمات تحت تاثیر بزاریم؟ پس قرار با بقیه وقت خودمون چه کنیم؟ از آسانسور پیاده میشم... من میخوام این مسیر رو نفس نفس زنان پیاده گز کنم....