سرعت مجاز

معمولا برای ازدواج باید دو طرف تا حد خیلی زیادی با هم تفاهم داشته باشن تا بتونن راحت با هم کنار بیان. ولی گاهی اوقات آدم‌ها جذب کسی میشن که از لحاظ ویژگی‌های شخصیتی کاملا در نقطه مقابلشونه.
من جز یکی از این آدم‌ها هستم. درسته با حسین سر خیلی چیزها تفاهم داریم مثلا هردومون معتقدیم قمیشی خواننده‌س و بقیه دارن اداش رو درمیارن و ابی اگه تلاش کنه بهش می‌رسه یا اینکه بهترین رنگ از نظرمون آبیه یا هردومون با هیجان می‌شینیم برنامه های آشپزی شبکه جم فود رو نگاه می‌کنیم و به عمه آشپز درود می‌فرستیم. مخصوصا اون آخر که خودش یه قاشق می‌ذاره دهنش دیگه خیلی درود می‌فرستیم.
با همه این تفاهم‌ها سر یه چیزی حسین دقیقا تو نقطه مقابل منه. اونم سرعته. سرعت در صحبت کردن و انجام کاری. فکر کنید من به شدت تند حرف می‌زنم و حسین بین هر جمله ش فقط ۵۰ ثانیه زمان می‌بره نفس بگیره. تازه این تندشونه. خانواده‌شو ندیدید:)))
من نمی‌دونم تند بودن خوبه یا کند بودن ولی زندگی این دونفر کنار هم جالب میشه. من وقتی وارد خانواده حسین شدم دقیقا مثل این بود که کلاه قرمزی وارد خانواده گیگیلی بشه.
بذارید بیشتر توضیح بدم در جمع‌های خانوادگی ما همه به صورت ستاره‌ای صحبت می‌کنن. به این صورت که من که دارم با دامادمون حرف می‌زنم در همون حین در بحث مامانم و خواهرم که تو آشزخونه‌ان شرکت‌ می‌کنم. خواهرم از تو آشپزخونه از یه جمله بابام که تو اتاق داره با تلفن صحبت می‌کنه ایراد می‌گیره. بابام در عین حال که داره با تلفن حرف می‌زنه و دهنش رو برای خواهرم کج می‌کنه از اون یکی خواهرم خودکار می‌خواد و خواهرم در حالی که موهای خواهرزاده‌م رو داره می‌کشه با پاش خودکار رو میده به بابام و به اون یکی خواهرم فحش میده با این بچه تربیت کردنش.خلاصه هرکی سعی می‌کنه صداش رو بالاتر ببره تا به مخاطبینش بر‌سونه. سرعت تبادل اطلاعات تو خونه ما به حدیه که اگه ژاپن بودیم ازش برق تولید می‌کردن. در مقابل خانواده حسین اینا بیشتر زمانی رو که کنار هم‌ هستن به سکوت می‌گذرونن و گاهی یکی دو نفر باهم پچ‌پچ کردن می‌کنن.حالا شما تصور کن وقتی خانواده ما مهمونی میره خونه اونا چی میشه. ما اونارو گوشه رینگ می‌ندازیم و همینجور یه بند صحبت می‌کنیم. البته این زمانی اتفاق می‌افته که تعداد ما زیاد باشه. ولی وقتی خانواده من نیستن نسبتمون ۱ به ۵ میشه. و اونها به من قالب میشن. منم‌ مثل بچه‌ای که بهش گفتن ساکت بشین ببریمت پارک‌ سعی می‌کنم ساکت بشینم ولی نمیشه. یهو یه چیزی تو تلویزیون میبینم یا تو گوشی می‌خونم هار هار می‌خندم و اونا فقط لبخند می‌زنن و تو دلشون میگن خدایا چرا ما؟

گاهی اوقات تند تند شروع می‌کنم یه چیزی تعریف می‌کنم و درموردش نظر می‌دم بعد یهو می‌بینم انگار که یکی همه رو به رگبار بسته باشه هرکی یه گوشه افتاده خوابیده و فقط دامادشون با پرچم سفید داره گوش میده. یا اونقدر سرعت حرف زدنشون پایینه که مثلا خود حسین یا باباش یه چیزی تعریف می‌کنن اونقدر مکثشون طولانی میشه که من فکر می‌کنم تموم شد و شروع میکنم تند تند یه چیزی میگم بعد می‌بینم عع داره بقیه شو میگه.:))) خیلی رو خودم کار کردم تو مکث‌های زیر پنج دقیقه‌شون هیچی نگم چون احتمال اینکه ادامه داشته باشه زیاده

اون اوایل که موقع صحبت کردن دقیقا من اون خرگوش تو زوتوپیا بودم و خانواده حسین اون کارمند تنبلکه. برای اینکه خودم رو کنترل کنم وسط حرفشون چیزی نگم هر ۵ ثانیه یه بار می‌گفتم خوب . خوب . خوب ...
البته مشکل فقط تو سرعت صحبت کردن نیست. خانواده حسین برای تخلیه انرژی خیلی مقاومت می‌کنن و سعی دارن انرژیشون رو تا جای ممکن ذخیره کنن برعکس من که دائم درحال تخلیه انرژی با جیغ و خنده و حرکات موزونم.
با همه این تواصیف من پاشدم با این خانواده رفتم سیرک بزرگ تهران :|
سیرکش اونجوری که فکر‌ می‌کردم نبود مثلا یه فیل روی توپ نرقصید یا اسب آبی از سکو نپرید تو آب ولی آهنگهای شاد و باحال و رقص‌های آفریقایی جینگولی خوبی داشت.من آهنگ که می‌شنوم از خود بی خود میشم. دست می‌زنم‌جیغ می‌زنم تشویق می‌کنم اصلاکلی سعی می‌کنم‌خوش بگذرونم.
حالا تصور کنید ترتیب نشستنمون از چپ به راست اینجوری بود:
داماد حسین‌اینا، خواهرش، خودش، من، باباش و مامانش
یه جورایی وسط و کنار باباش بودم
تمام این مدت این ۵ نفر یه جوری به صحنه‌ نگاه می‌کردن که انگار طلبی چیزی از آدم‌های رو صحنه دارن. اونوقت من از اون اول که سن خالی بود تا آخرش داشتم‌ بالا پایین می‌پریدم و جیغ می‌زدم. وسطش یه لحظه به خودم اومدم دیدم بابای حسین هر چند دقیقه یه بار زیر چشمی‌ من رو نگاه می‌کنه و احتمالا حسرت گزینه‌های بهتری که برای حسین روی میز داشته رو می‌خوره.یاد حرف بابام افتادم که به مامانم می‌گفت:"به بهار بگو سرسنگین باشه پسش نیارن" یعنی بابام مثل کسی بود که تو یه معامله کرده تو پاچه طرف و می‌ترسه لو بره. آخه کلا ۳ تا خواستگار اومد خونمون که هرسه تاشون الان دامادمونن. (حالا بعدا قضیه خواستگاری رو هم میگم‌که بابام چه جوری نامحسوس مارو از سرش باز کرد)

تمام راه برگشت داشتم به این‌ فکر می‌کردم که اگه یکی از روی سن ما رو می‌دید چه باحال می‌شد ۵ نفر پوکر فیس نگاه می‌کنن و یه نفر مث یویو وسطشون داره بالا پایین‌ می‌پره بعد هارهار به این‌صحنه می‌خندیدم و نمی‌دونم چرا خانواده حسین تو یه فکر عمیقی فرو رفته بودن.
خیلی طول کشید هم من به خاطر اونها یکم‌سرعتم رو بیارم پایین و هم اونا به خاطر اینکه حرف‌هاشون تا ابد نصفه نمونه یکم سرعت بیشتری به خرج بدن.
ولی در کل این تفاوت‌ها گاهی اوقات باحاله.(حالا پس‌فردا پانشید برید با یکی ازدواج کنید که زمین تا آسمون باهاتون فرق داره‌ها تفاوت مثل نمکه یکمش لازمه زیادی شور شه دلتون رو می‌زنه)