لذت چتربازی

این عکس دقیقا وضعیت ما در ماه اول رو نشون میده
این عکس دقیقا وضعیت ما در ماه اول رو نشون میده


من ۵ سالی میشه که ازدواج کردم و توی این ۵ سال تجربه‌های خیلی زیادی کسب کردم.ازدواج برام بیشتر شبیه یه دوره آموزشی بود که زندگی کردن با یه آدم کاملا متفاوت از خودم رو یادبگیرم. خیلی از آموزش‌ها سخت بود ولی خوب همین‌ سختی‌ها به خاطره‌هایی تبدیل شدن که هربار یادمون میاد اونقدر بهشون می‌خندیم که اشکمون درمیاد و وسط این اشک و لبخندها نمی‌فهمیم که دقیقا داریم می‌خندیم یا گریه می‌کنیم.
ما نسبت به هم سن و سال‌هامون زود ازدواج کردیم.من ۲۴ سالم بود و همسرم حسین ۲۶ سال.کلا عجله داشتیم و خوب این از معدود دفعاتی بود که به خاطر عجله‌ای کاری کردن پشیمون نشدم.
یکی از مشکلاتی که ما به محض رفتن زیر یه سقف باهاش مواجه شدیم مشکل مالی بود.
من که دو ماه مونده به عروسی کارم رو ول کرده بودم (قضیه‌‌ش مفصله اونم براتون‌ می‌نویسم) همسر محترم هم ۱ ماه بود می‌رفت سرکار و حقوق وزارت کاری سال ۹۳ رو می‌گرفت.
ما به سبک دوران آشنایی و نامزدی و خلاصه هرچی که قبل ازدواج بود همه‌ش می‌رفتیم کافه و رستوران و از زندگیی که داشتیم بسیار خرسند بودیم. خوب یکی نبود بگه شما که الان این اپشن به زندگیتون اضافه شده که لش کنید جلو تلویزیون و چایی بخورید چه کاریه بلند شید لباس بپوشید هرروز برید بیرون یه چیزی میل کنید؟؟؟نه واقعا چرا؟ انگار‌ خودمونم باورمون نشده بود که داریم‌ باهم زندگی می‌کنیم
حالا شما تصور کن با اون مقدار اندک حقوق بدون ماشین هرروز پاشو برو کافه و رستوران تازه هی فرت و فرت هم کادو و گل و این سوسول بازی‌ها رو بگیر.
ماه اول به وسطش که رسیدیم با پیام هولناک "موجودی کافی نیست" روبرو شدیم. اوه. چی شد؟ رفتیم‌ صورتحساب رو نگاه کردیم یه وقت پولمون رو نخورده باشن دیدیم نه مثل اینکه یه مقدار عاشقانه زندگی کردن هزینه‌ش زیاده. ولی خوب تا آخر اون ماه رو باید چیکار می‌کردیم؟
اسم تکنیکی که ازش استفاده کردیم تا آخر ماه زنده بمونیم "چتربازی" بود. به این صورت که زنگ می‌زدیم به خانواده حسین، اونها هم یه تعارف می‌زدن که حوصله‌تون سررفته پاشید بیاید اینجا ما هم چشمهامون رو مثل گربه چکمه پوش می‌کردیم‌ و می‌گفتیم "آخه ماشین نداریم" به این صورت بود که میومدن دنبالمون و ما یه شام رایگان نصیبمون میشد و دوباره شب برمون می‌گردوندن.
گاهی اوقات از ۵ شنبه صبح می‌رفتیم به بهانه‌های مختلف تا جمعه شب اونجا می‌موندیم. مثلا ۵ شنبه شب می‌شد و می‌دیدم پدرحسین می‌خواد آماده شه که ما رو برسونه و اگه ما بریم خونه دیگه رومون نمیشه فردا ظهر دوباره بیایم سریع می‌گفتم: "بابا جون ببین حسین خوابش برده. دیگه بیدارش نکنم. شما هم زحمت بیفتید. صبح خودمون می‌ریم"
و اینگونه با سیاست‌های عروسانه به یه چترباز حرفه‌ای تبدیل شدم.
ماه اول گذشت. ماه دوم‌ تصمیم‌ گرفتیم از فعالیت‌های عاشقانه هزینه‌بر پرهیز کنیم. پس کافه و رستوران و گل و ... تعطیل و قرار شد من تو خونه آشپزی کنم. اونم کی؟ من
یه مختصری از آشپزیم بهتون بگم‌ به عمق فاجعه پی ببرید. من چون بچه آخر بودم معمولا اگه مامانم نبود خواهرام بودن و به همین دلیل هیچ وقت فرصت آشپزی برام پیش نیومد. اولین باری که آشپزی کردم تو خوابگاه بود. مامانم مایه ماکارونی درست کرد ماکارونی رو هم آبکش و فریز کرد و گفت:" اینا رو میریزی تو قابلمه یکم توش آب میریزی میذاری دم بکشه". منم رفتم ماکارونی و مایه رو ریختم تو قابلمه ۲ لیوانم آب ریختم توش و شروع کردم به هم زدن. همه‌ش منتظر بودم شبیه ماکارونی شه ولی هرچی می‌گذشت شبیه گوشت کوبیده میشد. من اگه این ماجرای ماکارونی رو میشنیدم هیچ وقت با خودم ازدواج نمی‌کردم نمیدونم حسین چه طور جرات کرد منو بگیره. خلاصه با این سطح از آشپزی قرار شد خودم غذا درست کنم. رفتم تو گوگل و هرچی غذای عجیب غریب بود که به نظر میومد خوشمزه‌ست رو درست کردم. انصافا خوب میشد ولی خوب این غذا برای بالای خط فقر بود نه ما. این شد که هزینه این غذاها باعث شد دوباره ۱۰ روز آخر ماه رو از تکنیک چتربازی استفاده کنیم.
پس از ماه سوم تصمیم گرفتم غذاهای سنتی وزیر خط فقری رو یادبگیرم. هرشب به مامانم زنگ می‌زدم و اون هم مثل کسی که بخواد یه خلبان ناشی رو از برج مراقبت راهنمایی کنه تا یه پرواز پرخطر رو به زمین بنشونه، با هیجان و دقت مرحله به مرحله کار رو توضیح می‌داد. اون ماه به طرز عجیبی پولمون به آخر ماه رسید و من با غرور به حسین نگاه می‌کردم که بالاخره تونستم با کمترین هزینه آشپزی رو یاد بگیرم
خوشبختانه به مرور هم حقوق حسین بیشتر شد و هم جفتمون با بودجه‌بندی و مدیریت مالی پولمون آشنا شدیم.
اگه قراره ازدواج کنید یا تازه ازدواج کردید یا کسی تو اطرافیانتون تو این مراحل گیر کرده نگران نباشید. یکم زمان می‌بره که قلق زندگی دستتون بیاد ولی میاد وتمام دوران قلق گیری براتون خاطره میشه.
ولی سعی کنید به جای تیراندازی و اسب سواری به فرزندان خود آشپزی و مدیریت مالی و از همه مهم‌تر زندگی کردن بیاموزید.