مدرسه‌تون ارزونی خودتون

دیروز از کسی شنیدم که جدیدا والدین بچه‌ها با گرفتن هدایا و به قولی رشوه به معلم بچه‌شون، او رو تشویق می‌کنند تا بهتر و لطیف‌تر با بچه‌شون برخورد کنه و معلم هم به اصطلاح بچه‌شون رو بیشتر تحویل می‌گیره. (البته این فقط چیزی بود که شنیدم و درست و غلطیش رو نمی‌دونم)
این جمله در لحظه اول برام عجیب بود ولی یه سری خاطرات رو به ذهنم آورد که دیدم نه تنها عجیب نیست بلکه به شدت هم برام آشناست.چه طور؟ الان بهتون میگم
من جز معدود کودکان عاشق مدرسه بودم که از سن پنج سالگی آرزوی رفتن به مدرسه رو داشتم. البته اینکه دو تا خواهرام مدرسه میرفتن و من تنها میموندم شاید بی تاثیر نبوده. اما مدرسه ما تمام تلاشش رو کرد که من رو از مدرسه بیزار کنه. چه جوری؟ خیلی راحت. شما تصور کن تو یه کلاس ۳۰ نفره دختر‌ مدیر مدرسه، دخترهای ۴ تا از معلم‌ها و همین طور دختر فرمانده پادگان پدرم که هر سال مبلغ خیلی زیادی پول به مدرسه کمک می‌کرد تا هوای بچه‌ش رو داشته باشن، حضور داشتن.
حالا خودتون تصور کنید معلم‌ها با این ۶ نفر که با خیلی‌هاشون رفت و آمد خانوادگی داشتن چه طور برخورد می‌کردن.
کسی مثل من که بابام یه نظامی معمولی با درجه سرگردی بود که هیچ کمکی به مدرسه نمی‌کرد، یا اونی که پدرش دست فروش بود یا حتی اونی که‌ پدر نداشت و مادرش با کارگری هزینه زندگیشون رو می‌داد می‌شدیم شهروند درجه دو کلاس که گاهی اصلا دیده نمی‌شدیم.
یکی از تبعیض‌هایی که خیلی اذیتم می‌کرد و تشویقم کرد به نوشتن این مطلب استفاده از سرویس بهداشتی مدرسه بود. سرویس بهداشتی دانش آموزها ته حیاط بود که از ۵ تا سرویس دوتاش همیشه چاهش گرفته بود و دوتا دیگه‌ش هم سالن‌ اجتماعات میکروب‌ها بود و آخری در نداشت. فکر کنم واسه همین تمیز بود چون اگه کسی جرات می‌کرد ازش استفاده کنه تو رودربایستی بهداشت رو رعایت می‌کرد. خلاصه که من در طول ۵ سالی که تو اون مدرسه بودم هیچ وقت نزدیک این سرویس غیربهداشتی نشدم. اما اون ۶ دوست مذکور از سرویس کاملا بهداشتی معلمین که توی آبدارخونه بود استفاده می‌کردن. این برای من دردناک بود و چندباری که تو مدرسه نیاز داشتم برم جایی برای تخلیه، نگاه سنگین مستخدم و غرهای زیرلبش و همینطور نگاه چپ چپ و اخ و پیف دوستان رو به جون خریدم و از سرویسی که تو ابدارخونه بود استفاده کردم. این اولین مبارزه من در برابر تبعیض بود.
یه مورد تبعیض که خیلی توذهنم مونده هم این بود که کلاس چهارم بودم و برای یه گروه سرود انتخاب شدم و چون صدای رسا داشتم قرار شد قسمت تک خونی با من باشه. انگار بزرگترین پست زندگیم رو بهم داده بودن. خیلی حس خوبی داشتم. دو هفته تمام تمرین‌ می‌کردم و توی حموم تصور می‌کردم که جلوی یه جمعیتی در حد کنسرت یانی دارم می‌خونم و در برابر تشویق و پرتاب گل از سمت تماشاچیا جایزه‌م رو می‌گیرم میام‌ پایین. فکر می‌کنید چی شد؟ یک روز مونده به اجرا دختر مدیر با گریه و زاری تک خونی رو از من گرفت و من رفتم ته صف.
سرتون رو درد نیارم اونقدر این اتفاقات برام تکرار می‌شد که بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه. و من تا جایی که زورم می‌رسید مبارزه می‌کردم. طوری که حاضر شدم لاکپشت دوست داشتنی رو که تو اردو پیدا کردم تو کوله پشتیم قایم کنم تا ازم نگیرن و به دختر مدیر بدن. تمام اردو رو با استرس گذروندم که یه وقت تیم جستجویی که مدیرمون تشکیل داده بود لاکی رو از کیفم پیدا نکنه.
همه اینها رو گفتم که در نهایت به این برسم که اگه الان تو محیط کار، تو دانشگاه و ادارات، حتی تو مسائل خیلی ساده‌تر تبعیض هست ریشه‌ش از کجا می‌تونه باشه.