جایی برای انتشار داستان بلند رویای بی گاهان برای آن خوانندۀ بی نظیر قصه های بی پایان...


16. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»

16. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»
دوازده_و آن‌گاه حس کردم که او آزرده است؛ از من یا امری عظیم که نمی‌دان...

14. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»

14. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»
ده_ میکائیل حرکتی نکرد؛ ایستاده در سایه‌سار کاج‌های سیاه و یاس‌های سپی...

11. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»

11. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»
هفت_ غروب هنگام روز سوم، روز جمعه، از کوچۀ کلیسا می‌گذشتم؛ آن‌جا که م...

10. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»

10. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»
شش_ دیگر روز صبح‌گاه را در خانه ماندم؛از هر زمانی بی‌صبرتر بودم. آن‌قد...

9. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»

9. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»
پنج_ میکائیل آن شب رفت و بارانی خاکستری رنگ باران نخورده‌اش را برایم...

8. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»

8. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»
چهار_نمی دانم مسیر بازگشتم چند ساعت طول کشید، ولی وقتی وارد اتاقم شدم...

7. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»

7. بی گاه اول_ «یک آداجیو در شب نقره ای»
سه_به یاد می‌آورم که میکائیل باز آمد؛ در آن روز نمایشگاه؛ در آن غروب د...