6. رویای بی گاهان- (فصل اول) بی گاه اول- «یک آداجیو در شب نقره ای»

دو_

دیگر روز، پس از کلاس به دانشکدۀ فلسفه و الهیات رفتم و در تابلو اعلانات خواندم که آن شب کنفرانسی خواهد بود و یکی از سخنرانان خود او است!

به خاطر او هم که بود، می‌بایست می‌رفتم. گوشه‌ای در تالار جا گرفتم؛ در کنار پنجره. پیش از آن که او بیاید مرد جوان دیگری باب بحثی را در روانشناسی کمال گشود.

من گوش تیز کرده بودم و دفتر و قلم در دست گرفته؛ پس او آمد... بالاپوش سپیدی بر تن داشت. سری تکان داد و به حاضرین سلام گفت، در حالی که تنها مرا می‌نگریست. احساس می‌کردم که نمی‌توانم سر فرو اندازم و یا چشم از او بگردانم. بر جای خشکیده بودم؛ حال غریبی داشتم... کلام اول را گفت و باز مرا نگریست و من دیگر نشنیدم چه می‌گوید؛ سرم سنگین شد؛ انگار خسته بودم!... نه! این خواب نیست!... شبیه خواب‌آلودگی نیست!...یعنی، نمی‌تواند باشد!

بعد شنیدم که صدایم می‌زدند و دانستم سرم در میان دو بازویم، که بر پشتی صندلی مقابل تکیه داده بودم، فرو افتاده است. به سرعت سربرداشتم و جرأت نمی‌کردم چشم بگردانم و اطرافم را ببینم. می ترسیدم نگاهم با چشم‌هایی که احتمالاً به سویم خیره مانده بود، تلاقی کند.

میکائیل بود که خطاب به من، و انگار نه برای نخستین‌بار، با آهنگی که مؤدّبانه ولی سرد و قاطع می‌نمود، می‌گفت:

"برای خوابیدن بهتر است بیرون تشریف داشته باشید. کسالت شما، این مباحث را کسالت‌آورتر می‌نماید".

با انگشت، باز اشاره‌ای کرد؛ یعنی که برو...

وقتی با بدرقۀ نگاه‌ها و زمزمه‌ها بیرون می‌رفتم، با لحنی که با چند لحظۀ قبل تفاوت داشت، باز گفت:

"البته اگر از من توصیه‌ای بخواهی، این کلاس‌ها هیچ به کارت نمی‌آید".

وقتی گیج و خجلت‌زده بیرون می‌رفتم، اثری از خواب‌آلودگی در من باقی نمانده بود. شاید اگر کس دیگری جز او در برابرم بود، یا حال دیگری داشتم، پاسخی می‌گفتم و یا مقاومتی می‌کردم، ولی در آن زمان، بهت زده فرمان او را اطاعت کرده بودم.

......

دیگر به هیچ جلسۀ سخنرانی نرفتم. نه به خاطر میکائیل و نه به خاطر هیچ‌کس دیگر...

اغلب بر روی پل قدیمی بودم. داشتم تابلویی از منظرۀ کوه‌ها و تپه‌های سبز و ابرها، به همراه گوشه‌ای از سدّ و رودخانه می‌ساختم که او آمد.

ترسیدم که بوم نقّاشی‌ام را هم به آب بسپارد. بی آن که به او روی کنم، می‌پاییدمش. نزدیک می‌شد؛ صدای گام‌هایش نرم بر ریگ‌ها می خرامید و به گوش می‌رسید. با این که سخت مراقب بودم، صدای اویم سخت لرزانید:

"وه! چه پل مرتفعی!"

به تندی پاسخ دادم:

"و لابد حالا می‌خواهی بدانی، هرگز از چنین بلندایی فرو افتاده‌ام؟!"

لبخندی زد که مهربان می‌نمود؛ دست دراز کرد و تابلویم را به یک دست گرفت و من که در انتظار چنین حرکتی از او بودم، با آگاهی از بی‌نزاکتی خویش، گریبانش را به چنگ آوردم؛ گفت:

"بی فایده نمی‌بود اگر می‌دانستیم!"

ولی هیچ مقاومتی نکرد، تنها در برابر حرکت خشونت‌آمیز من، یک‌دست خود را بر شانه‌ام نهاد؛ عجیب بود این که ناگاه پایم لغزید؛ نتوانستم ایستایی خویش را نگاه دارم. باز لغزیدم و بیش از آن تاب نیاوردم؛ فریادی برآوردم که معلّق زنان از فراز پل فرو می‌افتادم. چه هراس غریبی!... هوا دهان و چشمم را می‌انباشت؛ ضربۀ سخت آب، یک دم احساس خفگی ...آن‌گاه فکر کردم:

"آن قدرها هم که تصور کرده بودم، مرتفع نبود..."

بعد به روی آب آمدم و نخستین نفس را برآوردم. چه کوتاه و ناگهانی! چه چرخش نفس‌گیری...!

وقتی به سختی خود را به صخره‌سنگ‌های کنارۀ پل رساندم و به دشواری فراز آمدم، او دیگر آن‌جا نبود. هر طرف را به جست‌و‌جوی او نگریستم و تابلوی ناتمام را به دست امواج سپردم. دلم می‌خواست با او بگویم:

"ببین! «دفتر معرفت ماست در آب افتاده است»[1]...!"

(ادامه دارد...)

[1] - دل که از نرگس مستت به شراب افتاده است دفتر معرفت ما است در اب افتاده است (کلیم کاشانی)