رهایم نمی کند!

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل الولیک الفرج

شش هفت دقیقه ای به خاطر شلوغی پشت درب سینما دیر رسیدیم، داستان را بطور کلی می دانستم به همین خاطر از همان ابتدای فیلم سینه ام سنگین بود و نفس ام تنگ! صحنه های عاشقانه برایم مثل Flash Back بودند و آرام آرام در دقیقه های آغازین بغض گلو یم را گرفت و چشمانم گرم شدند، پرده های مشکی را که سر در خانه دیدم گیج شدم با خودم گفتم نه اینطور نخواهد بود حداقل نه به این زودی، اما اشتباه می کردم. از اینجا به بعد فیلم را به هر بهانه ای اشک ریختم گاهی به خاطر فیلم گاهی با یاد مرثیه ها و مصیبت های هیئت بخصوص روضه های حاج احمد پناهیان. اما بیشتر مجسم شدن تاریخ و واقعیت ها در ذهنم بود که قلبم را به درد می آورد، خیلی دوست داشتم آنجایی که امیر علی از موسی می پرسد چرا کمک ام می کنی... موسی فریاد می زد و ناله می کرد و می گفت به خاطر همه روضه هایی که تا به حال شنیدیم و اشک ریختیم با آنها، به خاطر غصه های فاطمیه، به خاطر اسارت های کربلا، برای شهدایی که نوشتند میرویم تا انتقام سیلی زهرا (سلام خداوند بر ایشان و اهل بیت شان) را بگیریم و رفتند، به خاطر تمام اشک هایی که در کنار شهدا ریختم… و بعد فریادی از سر درد می کشید! البته نویسنده هم فهمیده بود و اشاره ای کرده بود. آن لحظه ای که موسی بغض کرد و نام امام هشتم را آورد معلوم بود که جای آوردن نام اهل بیت است اصلا جایش بود...

از زمانی که امیر علی ماشین مدل بالا و دسته گل را دم درب خانه دید، گُر گرفته بودم با او، حتی وقتی فردای اش دخترک را دید و غم و در رفتار دخترک موج می زد من داشتم له می شدم بیشتر از امیر علیِ داخل فیلم، هر طور شده می خواستم منصرفش کنم، پول ارزش از دست رفتن غیرت و عفت را نداشت و ندارد... بقیه فیلم را مانند امیر علی داستان دنبال سوال ها و جواب هایی بودم که آرام ام کنند، همه ی ماجرا در دلم خطاب به مهدویان می گفتم یک چیزی نشانم بده، یک کاری که آرام ام کند، اما ته دلم می دانستم فیلم هم که تمام شود باز فایده ای ندارد، این داستان بر اساس خبرهایی است که در تاریخ شنیده ایم برخی از این واقعیت ها همچنان ادامه هم دارند... انتظار می رفت، جایی که معلوم می شود دختر خانم قصه تن به چه فضایی به اختیار و به بهانه پول داده آدم بگوید خب تقصیر خودش هم بوده نباید می رفت و آرام شود ولی من بیشتر آتش گرفتم حالا اندوه خودی هایی که از سر حماقت و نفهمی فضای سوء استفاده پست فطرتان را ایجاد می کنند هم اضافه شد بر روی قلبم...

از بعد از فیلم تا الان لحظه ای فکر و غم این ماجرا ها رهایم نکرده اند، دارم دیوانه می شوم، لیست مداحی ها را بالا و پایین می کنم، شعر احمد بابایی را مرور می کنم

خبر آمیخته با بغض گلوگیره شده‌ست

سیل دلشوره و آشوب سرازیر شده‌ست

سر دین طعمه سرنیزه تکفیر شده‌ست

هر که در مدح علی شعر جدید آورده‌ست

گویی از معرکه‌ها نعش شهید آورده‌ست


بنویسید تب ناخلفی‌ها ممنوع!

هدف آزاد شده، بی‌هدفی‌ها ممنوع!

در دل عرش ورود سلفی‌ها ممنوع!

عرش یک روضه فاش است که داغ و گیراست

عرش... گفتیم که نام دگر سامرّاست

...
شعر کامل

همه اش می گویم خدایا راهی، نشانی ... چه کنم، چگونه بجنگم به کجا بروم، چه سلاحی دست بگیرم که وضع را تغییر بدهم تا ظهور را نزدیک کنیم، ما هیچ راهی جز فرج امام زمان (روحی لتراب مقدمه الفداه) نداریم، من که به ذهنم چیزی نمی رسد، خدایا به فریادمان برسید...

يا سَيِّدى وَمَوْلايَ اُقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَني ناطِقاً لاَِضِجَّنَّ اِلَيْكَ بَيْنَ اَهْلِها ضَجيجَ الاْمِلينَ (الاْلِمينَ) وَلاََصْرُخَنَّ اِلَيْكَ صُراخَ الْمَسْتَصْرِخينَ، وَلاََبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكاءَ الْفاقِدينَ، وَلاَُنادِيَنَّكَ اَيْنَ كُنْتَ يا وَلِيَّ الْمُؤْمِنينَ، يا غايَةَ آمالِ الْعارِفينَ، يا غِياثَ الْمُسْتَغيثينَ، يا حَبيبَ قُلُوبِ الصّادِقينَ، وَيا اِلهَ الْعالَمينَ، اَفَتُراكَ سُبْحانَكَ يا اِلهى وَبِحَمْدِكَ تَسْمَعُ فيها صَوْتَ عَبْد مُسْلِم سُجِنَ (يُسْجَنُ) فيها بِمُخالَفَتِهِ، وَذاقَ طَعْمَ عَذابِها بِمَعْصِيَتِهِ وَحُبِسَ بَيْنَ اَطْباقِها بِجُرْمِهِ وَجَريرَتِهِ وَهُوَ يَضِجُّ اِلَيْكَ ضَجيجَ مُؤَمِّل لِرَحْمَتِكَ، وَيُناديكَ بِلِسانِ اَهْلِ تَوْحيدِكَ، وَيَتَوَسَّلُ اِلَيْكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ...