صبح، زودتر از همیشه از لای پردههای نازکِ اتاق سرک کشیده بود، اما الکس از همان لحظهای که چشم باز کرده بود، میدانست چیزی در این صبح عادی نیست.
نه بهخاطر نور. نه بهخاطر سکوتِ کلیسا.
بهخاطر حسی که هنوز از شبِ قبل در بدنش مانده بود؛ حسی شبیه ردِ گرمایی که از پوستش پاک نمیشد.
چند لحظه همانطور روی تخت نشست و به دیوار خیره ماند.
ذهنش هنوز درست بیدار نشده بود، اما یک تصویر از همهچیز واضحتر بود:
امیلی، نزدیکش، با آن نگاه آرام و آن بوسهی کوتاه و بیصدا.
الکس دستش را آهسته بالا آورد و انگشتها را روی گونهاش کشید؛ همانجایی که شب قبل لمس شده بود.
حسِ تماس نبود.
اما حسِ ماندن بود.
انگار چیزی هنوز همانجا مانده باشد و نخواهد برود.
نفسش را بیرون داد و از تخت پایین آمد.
اتاق کوچک، مثل همیشه، ساکت بود؛ میز چوبی، پنجرهی باریک، و نور کمرنگ صبح که روی کف افتاده بود.
همهچیز عادی به نظر میرسید، اما الکس میدانست که خودش عادی نیست.
لباسش را پوشید و از اتاق بیرون رفت.
راهروهای کلیسا هنوز خلوت بودند.
صدای قدمهایش روی سنگ سرد میپیچید و از دور، بوی نانِ تازه و شمعِ سوخته میآمد.
وقتی به سالن اصلی رسید، چند نفر از خدمه و دانشآموزان کلیسا را دید که آرام در رفتوآمد بودند، اما نگاه الکس بهدنبال یک نفر میگشت.
رابرت.
او را کنار یکی از میزهای بلند دید؛ مشغول مرتب کردن چند کتاب و برگه بود.
موهایش کمی بههمریختهتر از معمول بود و چهرهاش، مثل همیشه، خسته اما کنترلشده به نظر میرسید.
الکس به سمتش رفت، اما هنوز چیزی نگفته بود که رابرت سرش را بالا آورد و نگاهش را به او دوخت.
رابرت برای لحظهای کوتاه ساکت ماند.
بعد با لحن معمولی اما کمی دقیقتر از همیشه گفت: «خوبی؟»
الکس مکث کرد.
این سؤال خیلی ساده بود، اما همانقدر هم خطرناک.
چون جواب واقعیاش را نمیتوانست بگوید.
«آره.»
رابرت نگاهش را از صورت او برنداشت.
«مطمئنی؟»
الکس شانه بالا انداخت.
«فقط خوابم نمیبرد.»
رابرت ابرو کمی بالا رفت.
«فقط؟»
الکس اخم کرد.
«چیه؟»
رابرت جواب نداد.
فقط چند لحظه بیشتر نگاهش کرد؛ آنقدر که الکس حس کرد انگار چیزی درون صورتش را میخواند.
بعد دوباره سرش را پایین انداخت و برگهها را مرتب کرد.
الکس کنار میز ایستاد.
«امیلی دیشب اومد.»
رابرت دستش را متوقف کرد.
نه کامل، فقط بهاندازهای که معلوم شود اسم را شنیده.
الکس ادامه داد: «منو دید.»
رابرت خیلی آرام گفت: «آره.»
الکس نگاهش را تیزتر کرد.
«تو از کجا میدونی؟»
رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت.
«چون هر وقت میاد، من میفهمم.»
الکس اخم کرد.
«چطور میتونی اینقدر راحت بگی؟»
رابرت شانهی یکی از دستهایش را بالا انداخت.
«من نگفتم راحتم.»
الکس خواست چیزی بگوید، اما رابرت قبل از او ادامه داد: «فقط میگم بعضی چیزها رو بعد از مدتی، یا باید بپذیری یا دیوونه میشی.»
الکس با صدایی پایینتر گفت: «تو ازش نمیترسی؟»
رابرت مکث کرد.
سکوتش کوتاه بود، اما به اندازهی کافی طول کشید که الکس بفهمد جواب، ساده نیست.
«نه از اونجور که فکر میکنی.»
بعد سریعتر اضافه کرد:
«بیشتر نگرانشم.»
الکس نگاهش را از صورت رابرت برنداشت.
«چرا؟»
رابرت کتابی را که دستش بود روی میز گذاشت و چند لحظه به آن خیره ماند.
«چون آدمهای مثل امیلی، وقتی زیادی چیزی رو تحمل میکنن، ساکت میشن.»
الکس آهسته گفت: «و این بده؟»
رابرت بالاخره به او نگاه کرد.
«برای آدمی که کنارش میمونه، آره.»
الکس چیزی نگفت.
حس کرد این جواب، از هر توضیح دیگری بیشتر به دلش نشست.
چند لحظه بعد، از انتهای سالن صدای درِ چوبی آمد.
یکی از خدمهها با سینیای از کنارشان گذشت و چیزی زیر لب گفت، اما الکس حواسش نبود.
فقط نگاهش دوباره به رابرت افتاد.
«تو دیشب بعد از رفتنش، حرف خاصی باهاش زدی؟»
رابرت کمی سرش را بلند کرد.
«چرا میپرسی؟»
الکس شانه بالا انداخت.
«فقط میخوام بدونم.»
رابرت با نگاه کوتاهی به او جواب داد: «نه بیشتر از چیزی که لازم بود.»
الکس اخم کرد.
«تو همیشه همینو میگی.»
رابرت لبخند خیلی کمرنگی زد، از همانهایی که بیشتر شبیه خستگی هستند تا شوخی.
«چون معمولاً همین هم کافیه.»
الکس نگاهش را از او گرفت و به سمت پنجرهی بلند سالن چرخاند.
نور صبح حالا روشنتر شده بود، اما در ذهن او، هنوز آن حسِ تماس و نگاه، مثل چیزی حلنشده باقی مانده بود.
رابرت با صدایی پایینتر گفت: «بیا. امروز باید با بقیه تمرین کنی.»
الکس برگشت.
«الان؟»
رابرت سر تکان داد.
«هرچی زودتر سرت رو گرم کنی، بهتره.»
الکس با بیمیلی سر تکان داد.
اما قبل از اینکه همراه رابرت راه بیفتد، برای یک لحظه، حس کرد چیزی در هوا عوض شد.
نه آنقدر واضح که بتواند اسمش را بگذارد.
فقط یک لرزش کوتاه، مثل عبور نسیمی از میان اتاقی بسته.
الکس برگشت، اما چیزی ندید.
فقط سکوت بود و نورِ صبح.
بعد از آن گفتوگو، الکس تا چند دقیقه چیزی نگفت.
فقط همراه رابرت از سالن اصلی گذشت و وارد حیاطی شد که صبحِ تازه روی سنگهایش افتاده بود. هوا خنک بود، اما نه سرد؛ از آن خنکیهایی که آدم را بیدارتر میکند و نمیگذارد در فکرهایش گم شود.
رابرت در میانهی حیاط ایستاد و شمشیر تمرینیاش را از کنار دیوار برداشت.
الکس هم روبهرویش ایستاد، اما هنوز حواسش کامل جمع نبود.
رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت: «قبل از اینکه دوباره بخوای چیزی رو ازم بکشی بیرون، یه شرط داریم.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«چه شرطی؟»
رابرت شمشیر چوبی را در دست چرخاند.
«اگه من ببرم، باید دقیق بگی دیشب چی شد.»
الکس اخم کرد.
«و اگه من ببرم؟»
رابرت با آرامش جواب داد: «اونوقت من هرچی دربارهی امیلی میدونم، بهت میگم.»
الکس چند لحظه به او خیره ماند.
«جدی؟»
رابرت سر تکان داد.
«جدی.»
الکس لبهایش را جمع کرد و بعد با لحنِ مطمئنتری گفت: «قبوله.»
رابرت کمی سرش را کج کرد.
«مطمئنی؟»
الکس شانه بالا انداخت.
«آره. فقط بیا.»
رابرت خیلی آرام نفس کشید و شمشیر چوبیاش را بالا آورد.
«قانون سادهست. اگه یکی از ما تعادلش رو از دست بده، میبازه.»
الکس سر تکان داد.
مبارزه شروع شد.
الکس اول حمله کرد؛ تند و مستقیم.
رابرت با یک چرخش کوتاه، ضربه را کنار زد و یک قدم عقب رفت.
الکس دوباره ضربه زد، این بار از زاویهای پایینتر.
رابرت بهقدری نرم جا خالی داد که انگار قبل از شروع، مسیر الکس را میدانست.
الکس فشار را بیشتر کرد.
چند ضربهی پیاپی زد، اما رابرت با دقت همه را پاسخ داد.
هیچ عجلهای در حرکتهایش نبود، و همین الکس را بیشتر عصبانی میکرد.
«تو زیادی آرومی!» الکس از لابهلای ضربهها گفت.
رابرت بیآنکه عقب بکشد جواب داد: «و تو زیادی از روی عصبانیت میزنی.»
الکس اخم کرد و ضربهی بعدی را محکمتر فرستاد، اما رابرت با یک حرکت کوتاه مچش را منحرف کرد و خودش را از خط حمله بیرون کشید.
چوبها با صدای خشک و کوتاهی به هم خوردند.
الکس لحظهای تعادلش را حفظ کرد، بعد دوباره جلو رفت.
اما رابرت، با همان آرامش همیشگی، راهش را بست و یک چرخش سریع، الکس را وادار کرد یک قدم کج شود.
الکس سعی کرد خودش را جمع کند، اما پایش روی سنگ کمی لغزید.
همان یک لغزش کافی بود.
رابرت چوبش را پایین آورد و گفت: «تموم شد.»
الکس با ناباوری نگاهش کرد.
«نه. هنوز نه.»
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که رابرت یک حرکت کوتاه و دقیق زد و الکس را از تعادل انداخت.
زانوی الکس به زمین خورد و چوبش پایین آمد.
سکوت کوتاهی افتاد.
رابرت چند قدم جلو آمد و شمشیر چوبیاش را پایین نگه داشت.
«گفتم. اگه یکی از ما تعادلش رو از دست بده، میبازه.»
الکس سرش را بالا آورد، خسته و کلافه.
«این… عادلانه نبود.»
رابرت خیلی آرام گفت: «بود. فقط تو بدجور میخواستی برنده بشی.»
الکس با اخم خفیف خواست چیزی بگوید، اما همین لحظه نگاه رابرت تیزتر شد.
از چهرهی الکس چیزی را خوانده بود.
رابرت با لحن سنگینتری گفت: «تو از دیشب داری یه چیز رو قایم میکنی.»
الکس جا خورد.
«نه.»
رابرت یک قدم جلو آمد.
«آره. هست.»
الکس نگاهش را دزدید و در حالی که از زمین بلند میشد، با تردید گفت: «فقط… یه چیز کوچیک بود.»
رابرت اخم کرد.
«“چیز کوچیک” معمولاً اینطوری رنگت رو عوض نمیکنه.»
الکس یک لحظه ساکت ماند.
صورتش گر گرفت.
رابرت همین را دید و باز هم جلوتر فشار نیاورد، فقط نگاهش را تیزتر کرد.
الکس آهسته گفت: «منظورم… اون بوسه بود.»
رابرت همانجا خشک شد.
برای یک لحظه، حالت چهرهاش عوض شد؛ نه خشم، نه شوک کامل، بیشتر چیزی بین مراقبت و نارضایتی.
بعد خیلی کوتاه گفت: «پس بالاخره گفتی.»
الکس سریعتر ادامه داد: «من فقط—»
رابرت حرفش را برید.
«لازم نبود از اول انقدر رنگت بپره که بعدش تازه اسمش رو بیاری.»
الکس با خجالت نگاهش را پایین انداخت.
«خب… غافلگیر شدم.»
رابرت ابرو بالا انداخت.
«فقط غافلگیر؟»
الکس چیزی نگفت.
همین سکوت، خودش جواب بود.
رابرت چوبش را پایین آورد و نگاهش را از الکس دزدید، اما لحنش هنوز کمی جبههدار بود: «امیلی معمولاً برای شوخی، اینجوری نزدیک نمیشه.»
الکس سرش را بالا آورد.
«منم نگفتم شوخی بود.»
رابرت برای لحظهای چیزی نگفت.
بعد آهستهتر گفت: «میدونم.»
این «میدونم» هم آرام بود، هم سنگین.
الکس اخم خفیفی کرد.
«خب پس اینهمه سؤال برای چیه؟»
رابرت نگاهش را به او برگرداند.
«چون اگه امیلی اومده سراغت، یعنی چیزی دیده. و چون تو هنوز نمیفهمی این “چیز” چیه.»
الکس نفسش را بیرون داد.
خجالتِ بوسه هنوز از صورتش نرفته بود، و حالا جبههی رابرت هم روی آن نشسته بود.
رابرت ادامه داد: «حالا که من بردم، میخوای دیشب رو کامل بگی یا نه؟»
الکس لحظهای مردد ماند.
بعد با صدایی که هنوز کمی خجالت توش بود، شروع کرد به تعریف کردن.
از اتاق.
از حضور امیلی.
از اینکه چطور نزدیکش شد.
و از آن بوسهی کوتاه و بیصدا.
الکس نفسش را آهسته بیرون داد و نگاهش را از زمین گرفت.
خجالت هنوز توی صورتش بود، اما حالا دیگر راه فراری هم نداشت.
رابرت چند قدم عقبتر ایستاد و شمشیر چوبیاش را پایین نگه داشت.
نگاهش، هرچند هنوز کمی جبههدار بود، اما بیشتر شبیه کسی بود که میخواهد بداند دقیقاً چه اتفاقی افتاده.
الکس آهسته شروع کرد: «شب بود. داشتم میخواستم بخوابم. بعدش… امیلی اومد.»
رابرت چیزی نگفت.
الکس ادامه داد: «مثل همیشه نبود. اینبار خیلی نزدیکتر بود. انگار از همون اول میدونست من بیدارم یا نه.»
رابرت چشمهایش را کمی تنگ کرد.
اما هنوز ساکت بود.
الکس دستش را ناخودآگاه به پشت گردنش کشید.
«اول فقط حرف زد. گفت خستهام. گفت که وقتی برگشتم، اولین چیزی که دیده من بودم.»
رابرت آهسته پرسید: «بعدش؟»
الکس مکث کرد.
صورتش دوباره کمی گرم شد.
«بعدش… نزدیک شد.»
رابرت نفسش را از بینی بیرون داد، اما چیزی نگفت.
الکس نگاهش را پایین انداخت.
«دستش رو گذاشت روی صورتم.»
اینجا صدای رابرت کمی خشکتر شد: «و؟»
الکس چشمهایش را برای یک ثانیه بست.
«بعد… بوسیدم.»
رابرت یکلحظه کامل ساکت ماند.
بعد ابرویش بالا رفت و فقط گفت: «تو؟»
الکس سریع اخم کرد.
«منظورم اینه که— یعنی اون منو بوسید.»
رابرت خیلی کوتاه سر تکان داد.
«آها.»
اما همان «آها» هم زیادی مطمئن بود.
الکس فهمید که رابرت دارد خجالتش را بیشتر میبیند، و این خودش بدترش میکرد.
رابرت چوبش را روی شانهاش جابهجا کرد و با لحنی کمی سردتر گفت: «و تو فقط همونجا موندی؟»
الکس با لحن دفاعی جواب داد: «خب باید چیکار میکردم؟»
رابرت چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آهسته گفت: «نمیدونم. معمولاً آدمها وقتی غافلگیر میشن، یه کاری میکنن.»
الکس اخم کرد.
«این بار انگار نتونستم.»
رابرت برای لحظهای به او نگاه کرد؛ اینبار از زاویهای که بیشتر شبیه نگرانی بود تا سرزنش.
«پس واقعاً تو رو جا گذاشته.»
الکس سرش را پایین انداخت.
این جمله بیشتر از آنچه میخواست، اثر کرد.
رابرت چند قدم جلو آمد و اینبار صدایش آرامتر شد.
«امیلی بیدلیل نزدیک کسی نمیشه، الکس.»
الکس به آرامی گفت: «منم همینو نمیفهمم.»
رابرت به او خیره شد.
«فهمیدنش هم قرار نیست راحت باشه.»
الکس نفسش را بیرون داد.
«تو از این موضوع خوشت نمیاد.»
رابرت ابرو بالا انداخت.
«من از کدوم بخشش باید خوشم بیاد؟»
الکس اخم کرد.
«از هیچکدوم.»
رابرت خیلی کوتاه لبخند زد، اما زود محوش کرد.
«دقیقاً.»
الکس حس کرد حالا دیگر بحث دارد از خجالتِ ساده به جایی جدیتر میرود.
برای همین با صدایی پایینتر گفت: «ولی اون… انگار میدونست من…»
کلامش نصفه ماند.
رابرت سریع پرسید: «میدونست چی؟»
الکس نگاهش را از او دزدید.
«نمیدونم. فقط حس کردم…»
رابرت آرامتر گفت: «حس کردی چی؟»
الکس چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آهسته گفت: «انگار منو میشناسه.»
رابرت دیگر چیزی نگفت.
فقط نگاهش را به الکس دوخت؛ نگاهش حالا از حالت جبههای بیرون آمده بود و بهجایش چیزی عمیقتر آمده بود: توجه، دقت، و کمی نگرانی.
رابرت بعد از چند لحظه گفت: «و تو هم ازش ترسیدی؟»
الکس سریع سرش را تکان داد.
«نه. یعنی… نه دقیقاً.»
رابرت کمی سرش را کج کرد.
«پس چی؟»
الکس نتوانست جواب بدهد.
چون خودش هم دقیق نمیدانست.
رابرت آرام شمشیر چوبی را پایین آورد و گفت: «همین که گفتی “انگار منو میشناسه” کافیه. یعنی چیزی هست که هنوز بهش نرسیدی.»
الکس آهسته گفت: «تو هم همینو فکر میکنی؟»
رابرت چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام جواب داد: «آره. و همین برام نگرانکنندهست.»
الکس نگاهش را بالا آورد.
«چرا؟»
رابرت نفسش را بیرون داد و شمشیر را به کنار دیوار تکیه داد.
«چون هر وقت امیلی به کسی نزدیک میشه، یا یه چیزی رو از قبل میدونه، یا قراره چیزی رو شروع کنه که من هنوز ازش خبر ندارم.»
الکس این را با دقت گوش داد.
حالا دیگر خجالتش کمی فروکش کرده بود و جایش را به کنجکاوی داده بود.
رابرت نگاه آخر را به او انداخت.
«و تو، الکس… بهنظرم هنوز از اون چیزی که دیشب اتفاق افتاد، بیشتر از چیزی که نشون میدی، تکون خوردی.»
الکس سریع گفت: «نه.»
رابرت فقط به او نگاه کرد.
همان نگاه کافی بود.
الکس آهستهتر گفت: «شاید یه کم.»
رابرت یک نفس کوتاه از بینی بیرون داد، چیزی میان خستگی و رضایت.
«فکر میکردم همینطور باشه.»
رابرت بعد از آن حرفها دیگر ادامه نداد.
چند لحظه فقط به الکس نگاه کرد، بعد انگار عمداً تصمیم گرفته باشد فضا را عوض کند، شمشیر چوبی را به کنار دیوار تکیه داد و گفت: «فعلاً بسه.»
الکس اخم کرد.
«چی؟»
رابرت دستش را به پشت گردنش کشید و نگاهی به حیاط انداخت.
«گفتم فعلاً همینقدر کافیه.»
الکس خواست چیزی بگوید، اما رابرت قبل از او ادامه داد: «راستی. چند روزی اینجا نیستم.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«نیستی؟»
رابرت سر تکان داد.
«یه مأموریت دارم. باید برم یه شهر دیگه.»
الکس با تعجب به او خیره شد.
«الان؟»
رابرت شانه بالا انداخت.
«الان.»
الکس لحظهای سکوت کرد.
«چند روز؟»
رابرت جواب داد: «نمیدونم. شاید دو، شاید بیشتر.»
الکس که هنوز از خبر اول جا نخورده بود، با صدایی پایینتر گفت: «و من؟»
رابرت مستقیم به او نگاه کرد.
«تو این مدت اینجا میمونی.»
الکس ابرو درهم کشید.
«فقط همین؟»
رابرت انگار از واکنش او انتظارش را داشت.
«نه. موقتاً تو رو بهعنوان مسئول کلیسا معرفی میکنم.»
الکس چشمهایش کمی گشاد شد.
«من؟»
رابرت خیلی خونسرد گفت: «آره. تو.»
الکس سریع گفت: «من که حتی درست نمیدونم باید چیکار کنم.»
رابرت یک قدم جلو آمد.
«پس یاد میگیری.»
الکس با ناباوری سرش را تکان داد.
«تو دیوونهای.»
رابرت برای اولین بار در این گفتوگو لبخند خیلی کمرنگی زد.
«نه. فقط اعتماد دارم.»
الکس خواست اعتراض کند، اما رابرت او را نادیده گرفت و راهش را به سمت ساختمان باز کرد.
«بیا. باید قبل از رفتن به بقیه بگم.»
چند دقیقه بعد، الکس در سالن اصلی کلیسا کنار رابرت ایستاده بود.
چند نفر از خدمه، دو سه شاگرد، و یکی دو نفر از کسانی که برای کارهای روزانه آمده بودند، آنجا حضور داشتند.
رابرت با صدایی آرام اما واضح گفت: «من چند روزی نیستم. برای کار کلیسا باید برم بیرون از شهر.»
همهمهی کوتاهی افتاد، اما او ادامه داد: «تا وقتی برگردم، الکس مسئول کارهای روزمرهی اینجا خواهد بود.»
الکس خشکش زد.
یکی از خدمهها با تعجب نگاهش کرد.
یکی دیگر ابرو بالا انداخت.
رابرت اما بیآنکه تردید کند، اضافه کرد: «هر چیزی که لازم بود، به او بگید. کمکش کنید.»
الکس خواست چیزی بگوید، اما نگاه رابرت طوری بود که فهمید این بحث همینجا تمام شده.
بعد از آن، تا چند ساعت، همهچیز برای الکس تبدیل شد به رفتوآمد، کار، و اسمهایی که باید یاد میگرفت.
یکی از خدمهها از او خواست شمعها را جابهجا کند.
یکی دیگر دفتر حسابها را نشانش داد.
و یکی از شاگردهای کلیسا، که از الکس کمی بزرگتر بود، همراهش شد تا کارهای روزانه را یادش بدهد.
الکس اولش گیج بود، اما خیلی زود فهمید که اینجا چیزی فراتر از یک عبادتگاه ساده است.
آدمها برای دعا میآمدند، برای کمک میآمدند، و برای چیزهایی که اسمشان را نمیگذاشتند، آرام در اینجا میماندند.
ظهر، برای خرید چند وسیله، همراه یکی از کارگزاران کلیسا به بازار رفت.
بازار شهر شلوغ بود؛ صدای فروشندهها، بوی نان تازه، میوه، پارچه، و آهن در هوا پیچیده بود.
مردم وقتی الکس را میدیدند، بعضیها با کنجکاوی نگاه میکردند، بعضی با احترام کوتاه سر تکان میدادند، و بعضی اصلاً اهمیت نمیدادند.
در همان رفتوآمد، الکس کمکم با کوچهها، مغازهها، و مسیرهای شهر آشنا شد.
فهمید کجا نانوایی خوبتری هست، کدام کوچه نزدیکتر به کلیساست، و کدام فروشنده همیشه قیمتها را کمی بالاتر میگوید.
تا عصر، وقتی برگشت، دیگر آنقدر خسته نبود که بخواهد غر بزند.
بلکه برای اولین بار، حس کرد واقعاً بخشی از اینجا شده؛ نه مهمان، نه غریبه، فقط کسی که موقتاً جای دیگری برای ایستادن پیدا کرده است.
و درست همان لحظه بود که فهمید نبودنِ رابرت، هم آرامش دارد و هم خلا.
وز بعد، الکس از صبح زود در کلیسا مشغول بود.
رابرت هنوز برنگشته بود و همین باعث میشد کارهای بیشتری روی دوش او بیفتد.
شمعها را عوض میکرد، چند برگه را مرتب میکرد، و هر وقت لازم میشد یکی از خدمهها را برای آوردن چیزی صدا میزد.
وقتی کارهای داخل تمام شد، برای خرید چند وسیله به بازار رفت.
بازار شهر شلوغ بود؛ صدای فروشندهها، بوی نان تازه، میوه، ادویه و چوب در هوا میپیچید.
الکس هنوز آنقدر با شهر آشنا نشده بود که راحت و بیفکر راه برود، اما دیگر مثل روز اول هم گیج نمیزد.
همانطور که از میان جمعیت رد میشد، یک پیرزن جلویش را گرفت.
زن سبدی پر از سبزی و نان در دست داشت و با دقت به او نگاه میکرد.
پیرزن گفت: «تو همون پسر کلیسا نیستی؟»
الکس کمی مکث کرد.
«اگه منظورت رابرت و اونجا باشه، آره.»
زن چشمش را ریز کرد و به موهای سفیدش نگاه انداخت.
«همین موها… آدم رو یاد یه نفر میاندازه.»
الکس از قبل هم میدانست منظورش کیست.
«امیلی؟»
پیرزن آرام سر تکان داد.
«آره.»
الکس با تردید گفت: «به خاطر همین موها، اینقدر نگام میکنین؟»
پیرزن جواب داد: «فقط موها نیست.»
الکس چیزی نگفت.
زن ادامه داد: «وقتی یکی شبیه بانوی مقدس باشه، مردم یکجور خاصی نگاهش میکنن. بعضیا با احترام. بعضیا با ترس. بعضیا هم… ترجیح میدن اصلاً نگاه نکنن.»
الکس اخم خفیفی کرد.
«یعنی چون شبیه امیلیام، باید باهام اینجوری رفتار کنین؟»
پیرزن شانه بالا انداخت.
«مردم با چیزی که یادشون میندازه چهقدر بیدفاعن، راحت نیستن.»
الکس نگاهش را از او برنداشت.
«بیدفاع؟»
زن چیزی نگفت، فقط سبدش را محکمتر گرفت و بعد آهستهتر افزود: «بعضی اسمها توی این شهر بیدردسر نیستن، پسر.»
الکس خواست جواب بدهد که دختربچهای با موهای قهوهای و لباس روشن از پشت یک دکه بیرون دوید و تقریباً به پای او خورد.
دخترک سرش را بالا آورد و با چشمهای گرد گفت: «آقا! موهات چرا اینقدر سفیده؟»
الکس کمی خم شد تا همسطح او باشد.
«چون اینطوریه دیگه.»
دخترک ابرو بالا انداخت.
«مامانم میگه بعضیا به خاطر اسمای خاص، با موهای سفید به دنیا میان.»
الکس لبخند خیلی کمرنگی زد.
«مامانت خیلی قصه دوست داره؟»
دخترک با افتخار سر تکان داد.
«آره! میگه بعضی وقتا آدم باید حواسش باشه چی رو بلند صدا میزنه.»
الکس برای لحظهای ساکت شد.
بعد با ملایمت گفت: «اینم حرف درستیه.»
دخترک با لبخند رفت و در جمعیت گم شد.
الکس هنوز به حرفش فکر میکرد که پسر جوانی با لباس کار و دستهای پینهبسته از کنار او گذشت و وقتی نگاهشان تلاقی کرد، با احترام سر تکان داد.
پسر جوان گفت: «الکس، درسته؟»
الکس سر تکان داد.
«آره.»
پسر جوان نگاه کوتاهی به موهای سفید و چشمهای دو رنگش انداخت و بعد با کمی مکث گفت: «تو زیادی شبیه دردسرای قدیمیای.»
الکس اخم بالا انداخت.
«این تعریفه یا توهین؟»
پسر جوان شانه بالا انداخت.
«نمیدونم. ولی بعضیا میگن بهتره بعضی چیزها رو فقط توی دعاشون نگه دارن، نه توی اسمشون.»
الکس خواست جواب بدهد که مردی میانسال با ریش کوتاه و لباس تیره، از مغازهی کناری بیرون آمد و حرفشان را شنید.
مرد با لحن آرامی گفت: «فقط سعی کنین وسط بازار اسم بانوی مقدس رو زیاد نیارین. مردم حساسن.»
الکس رو به او برگشت.
«حساس؟ یا ترسیده؟»
مرد با دقت به او نگاه کرد.
«هر دو. و وقتی مردم ترسیده باشن، صداها رو هم زیاد نمیپسندن.»
الکس چیزی نگفت.
اما از لحن مرد فهمید که این فقط یک رسم معمولی نیست؛ انگار اسمها هم اینجا وزن داشتند.
مرد میانسال بعد از مکثی کوتاه، اضافه کرد: «خصوصاً وقتی کسی خیلی شبیه خودِ یادِ امیلی باشه.»
الکس اخم خفیفی کرد.
«یعنی صرف شباهت، دلیل میشه که من عجیب باشم؟»
مرد نگاهش را از او نگرفت.
«نه. عجیب اینه که بعضیا با دیدن شباهت، یاد چیزهایی میافتن که دوست ندارن دوباره نزدیکشون شن.»
الکس نگاهش را بین آنها چرخاند.
«پس بهجای اینکه منو مثل یه آدم ببینین، فقط میخواین با یه قصه مقایسهم کنین؟»
مرد میانسال آهی کشید.
«ما فقط چیزی رو میبینیم که جلو چشممونه.»
الکس با صدایی پایینتر گفت: «و من جلو چشم شما، یه آدمم. نه یه قصه.»
مرد چیزی نگفت.
اما همین سکوت، برای الکس کافی بود تا بفهمد حرفش را شنیدهاند.
وقتی دوباره راه افتاد، حس کرد بازار فقط شلوغتر نشده؛
انگار هر کلمهای که دربارهی امیلی شنیده بود، در ذهن مردم وزن داشت.
و او، با موهای سفید و چشمهای دو رنگش، برای خیلیها فقط یک غریبه نبود؛
یک یادآوری بود. چیزی که بعضیها میخواستند بهش ایمان بیاورند و بعضیها ترجیح میدادند از کنارش رد شوند.
وقتی الکس به کلیسا برگشت، آفتابِ بعدازظهر از پنجرههای بلندِ ساختمان رد میشد و روی سنگفرشهای داخلی، لکههای روشن میانداخت.
حیاط خلوتتر از صبح بود، اما داخل ساختمان هنوز رفتوآمد ادامه داشت. یکی از خدمهها از او خواست چند وسیله را از انبار بیاورد و الکس هم، بدون حرف اضافه، کارش را انجام داد.
همانطور که از راهروی کناری برمیگشت، صدای صحبت از سالن کوچکِ ورودی توجهش را جلب کرد.
الکس مکث کرد و نگاه کوتاهی انداخت.
یکی از خدمههای زنِ کلیسا، که معمولاً مسئول نظم و آشپزخانه بود، روبهروی دختر جوانی ایستاده بود.
دختر لباس ساده و تمیزی به تن داشت، موهایش مرتب بود و کمی مضطرب به نظر میرسید.
از ظاهرش معلوم بود تازه آمده و هنوز با فضای کلیسا خو نگرفته.
خدمه رو به دختر گفت: «اسم؟»
دختر صاف ایستاد و جواب داد: «لیا.»
زن پرسید: «قبلاً اینجا کار کردی؟»
لیا سرش را تکان داد.
«نه، ولی میتونم یاد بگیرم.»
خدمه نگاهی به او انداخت.
«اینجا فقط یاد گرفتن کافی نیست. باید ساکت، دقیق، و قابلاعتماد باشی.»
لیا با کمی تردید گفت: «من تلاشم رو میکنم.»
زن چیزی نگفت.
فقط لحظهای به او خیره ماند، بعد پرسید: «چرا کلیسا؟»
لیا شانههایش را کمی بالا انداخت.
«گفتم شاید اینجا راحتتر باشه.»
آن زن برای لحظهای به او نگاه کرد و بعد، انگار که جوابش را کافی دانسته باشد، سر تکان داد.
در همان لحظه، الکس متوجه شد که لیا هم نگاهش را به سمت او چرخانده.
چشمانش روی موهای سفید الکس مکث کرد.
نه با ترس، نه با تعجبِ زیاد.
فقط یک نگاه کوتاه، کنجکاو و محتاط.
خدمه دوباره گفت: «کار سختیه. اول باید چند روزی امتحان پس بدی.»
لیا سریع سر تکان داد.
«باشه.»
زن لحظهای دیگر نگاهش کرد و بعد گفت: «از فردا بیا. آشپزخونه و سالنِ صبحگاهی اولویت دارن.»
لیا لبخند خیلی کمرنگی زد.
«مرسی.»
وقتی خدمه از او فاصله گرفت، لیا نفسی آرام بیرون داد.
اما هنوز از همانجا تکان نخورده بود.
الکس، که تا آن لحظه فقط از دور نگاه میکرد، بالاخره نزدیک شد.
لیا با دیدنش کمی جا خورد، اما زود خودش را جمع کرد.
الکس گفت: «قبول شدی انگار.»
لیا نگاه کوتاهی به او انداخت.
«ظاهراً.»
الکس شانه بالا انداخت.
«خوبه.»
لیا لبخند کوچکی زد.
«تو هم اینجایی؟»
الکس جواب داد: «آره.»
دخترک لحظهای به او نگاه کرد.
بعد با تردید گفت: «فکر کنم قبلاً هم از دور دیدمت.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«آره؟»
لیا سر تکان داد.
«همون پسر کلیسایی هستی، نه؟»
الکس کمی خشک شد.
«تقریباً.»
لیا دوباره به موهای سفید و بعد به صورتش نگاه کرد.
«فکر کنم همه اینجا تو رو میشناسن.»
الکس خیلی کوتاه خندید.
«یا فکر میکنن میشناسن.»
لیا چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت و بعد آهسته گفت: «بعضیا زیادی دربارهات حرف میزنن.»
الکس شانه بالا انداخت.
«عادت کردم.»
لیا برای لحظهای مکث کرد.
«من زیاد چیزی نمیدونم، ولی… فکر نمیکنم اونقدر عجیب باشی که میگن.»
الکس به او نگاه کرد.
«نمیدونی مردم چی میگن.»
لیا خیلی آرام جواب داد: «آره. برای همین بهتره آدم خودش ببینه.»
الکس چیزی نگفت، فقط نگاهش را از او گرفت.
خدمهی زن دوباره از آنطرف سالن صدایش زد: «لیا! بیا اینجا، باید وسایل رو ببری آشپزخونه.»
لیا سریع خودش را جمع کرد.
الکس هم قبل از اینکه برود، خیلی آرام گفت: «مواظب باش. روز اول معمولاً آدم رو خسته میکنه.»
لیا سر تکان داد.
«باشه.»
الکس کمی کنار رفت تا راهش باز شود.
«برو. هنوز اولشه.»
لیا یک لبخند خیلی کوچک زد و رفت.
الکس پشت سرش نگاه کرد، بعد به کارهای خودش برگشت.
اما برای چند لحظه حس کرد شاید هنوز در این کلیسا، چیزهایی هست که ارزش مراقبت کردن دارند.
رابرت غروب برگشت.
وقتی از درِ اصلی وارد شد، هنوز بوی سفر در لباسش مانده بود؛ بوی گرد و راه، و خستگیِ چند روز دوری. الکس همان لحظهای که صدای قدمهایش را شنید، از راهروی کناری بیرون آمد و نگاهش را به او دوخت.
رابرت هم او را دید، اما قبل از هر چیز، نگاهش روی لیا که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود مکث کرد.
لیا کمی جا خورد و سرش را پایین انداخت.
رابرت نگاه کوتاهی به الکس انداخت، بعد دوباره به دختر برگشت.
«این کیه؟»
الکس شانه بالا انداخت.
«لیا. امروز اومد برای کار.»
رابرت به آرامی سر تکان داد.
«خوبه.»
لیا هنوز کمی معذب بود.
رابرت چیزی نگفت، فقط از کنارشان رد شد و کیفش را روی یکی از میزها گذاشت.
بعد رو به الکس کرد و با همان لحن آشنا گفت: «با من بیا.»
الکس همراهش به اتاقی کوچکتر در انتهای سالن رفت.
رابرت در را بست و برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
بعد گفت: «حواسش به کار هست. بی دردسره»
الکس ابرو بالا انداخت.
«منظورت لیاست؟»
رابرت سر تکان داد.
«آره.»
الکس با تعجب کمی به او خیره شد.
«فکر نمیکردم همین اولها دربارهی کسی نظر بدی.»
رابرت خسته نفسش را بیرون داد.
«من نظر ندادم. فقط دیدمش.»
الکس خواست چیزی بگوید، اما رابرت سریعتر ادامه داد: «فعلاً اینو فراموش کن. یه کار داری.»
الکس صاف ایستاد.
«چه کاری؟»
رابرت به سمت میز رفت، کاغذی را برداشت و چیزی رویش نوشت.
«باید بری جنگل. اون کلبهی چوبیِ شمالِ مسیر قدیم رو پیدا میکنی.»
الکس اخم کرد.
«برای چی؟»
رابرت کاغذ را تا کرد و به سمتش گرفت.
«از یه پیرمردی که اونجاست، چندتا انجیل میگیری.»
الکس با تردید کاغذ را گرفت.
«فقط انجیل؟»
رابرت نگاهش را بالا آورد.
«آره. فقط همونها.»
الکس کاغذ را باز نکرد.
«چرا خودت نمیری؟»
رابرت خیلی کوتاه گفت: «چون توهم باید به کار بیای.»
الکس نفسش را بیرون داد.
«باشه.»
رابرت کمی مکث کرد، بعد با لحن پایینتری گفت: «راه برگشت، اگه از مسیر جنوبی برگردی، خلوتتره.»
الکس سر تکان داد.
«فهمیدم.»
رابرت با دست اشاره کرد که برود.
«تا قبل از تاریک شدن برگرد.»
الکس از اتاق بیرون رفت و کمی بعد، خودش را در راهِ جنگل یافت.
مسیر، باریک و پوشیده از درختان بلند بود.
نور عصر از لای شاخهها میگذشت و روی زمین خطهای روشن میکشید.
هوا ساکتتر از شهر بود؛ آنقدر ساکت که صدای قدمهایش زیادی بلند به نظر میرسید.
الکس کتابها را که تازه گرفته بود، محکمتر زیر بغل گرفت و مسیر برگشت را در پیش گرفت.
جنگل حالا ساکتتر شده بود.
نور کمکم از لابهلای شاخهها عقب میرفت و سایهها بلندتر میشدند.
الکس قدمهایش را تندتر کرد.
اما کمی بعد، صداهایی خیلی آرام شنید.
نه واضح، نه آنقدر که بتواند درست تشخیصشان بدهد؛ بیشتر شبیه نجواهایی دور، لابهلای باد و برگ.
الکس آهسته ایستاد.
سرش را کمی چرخاند، اما چیزی ندید.
فقط سکوت بود و درختها.
بعد دوباره آن صدا آمد؛ اینبار نزدیکتر.
صدایی نرم، آرام، و آشنا.
الکس نفسش را حبس کرد.
«هنوز هم بیقراری… یا فقط داری وانمود میکنی که آرومی؟»
الکس بیحرکت ماند.
نمیدانست صدا از کدام طرف میآید، فقط حس میکرد آن نزدیکی است، خیلی نزدیکتر از چیزی که باید باشد.
«هر وقت اینطوری ساکت میشی، بیشتر از همیشه توی ذهنت گم میشی.»
الکس خواست برگردد، اما صدایی دیگر، آرامتر، ادامه داد: «اما من میتونم پیدات کنم.»
الکس نفسش را آهسته بیرون داد.
بدنش سفت شده بود، اما نه از ترس؛ از چیزی که اسمش را نمیدانست.
صدای امیلی دوباره در گوشش پیچید، نزدیک و نرم: «لازم نیست همیشه تنها باهاش بجنگی، الکس.»
مکثی کوتاه.
«بعضی وقتها، فقط کافیه بذاری یکی کنارت باشه.»
الکس هنوز میخواست بفهمد امیلی کجاست، اما فقط باد بود و درخت و آن صدای آرام که انگار از همهجا میآمد.
بعد حس کرد چیزی پشت سرش تکان خورد.
امیلی از پشت، الکس را در آغوش گرفت.
بدنش سرد بود، اما آغوشش آرام بود؛ آنقدر آرام که الکس برای چند ثانیه نتوانست تکان بخورد. انگار همانجا، در همان سکوت، چیزی در تنش جا گرفت و اجازه نداد عقب برود.
امیلی صورتش را نزدیک گوش او آورد و آهسته گفت:
«هنوز هم بیقراری… یا فقط داری وانمود میکنی که آرومی؟» الکس چیزی نگفت.
نفسش کمی گیر کرد.
امیلی انگشتهایش را آرام میان موهای سفید او کشید؛ لمسش سبک بود، اما طوری که انگار از قبل میدانست کدام رشتهها را باید تکان بدهد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست و با صدایی نرم ادامه داد:
«هر وقت اینطوری ساکت میشی، بیشتر از همیشه توی ذهنت گم میشی.» الکس هنوز بیحرکت مانده بود.
امیلی آرامتر گفت:
«اما من میتونم پیدات کنم.» این جمله ساده بود، آرام بود، حتی مهربان به نظر میرسید.
اما در همان نرمیاش چیزی بود که الکس را بیاختیار ساکتتر کرد. امیلی کمی محکمتر او را در آغوش نگه داشت، نه آنقدر که شبیه اجبار باشد، فقط به اندازهای که فاصلهی میانشان از بین برود.
«لازم نیست همیشه تنها باهاش بجنگی، الکس.»
مکث کرد.
«بعضی وقتها، فقط کافیه بذاری یکی کنارت باشه.» الکس نفسش را آهسته بیرون داد.
خواست برگردد و نگاهش کند، اما امیلی پیش از آنکه او این کار را بکند، خیلی آرام پیشانیاش را نزدیکتر آورد و گفت:
«تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی، خستهای.» بعد، برای لحظهای کوتاه، انگار نگاهش را روی الکس ثابت کرد؛ نگاهی نرم، گرم، و آشنا.
«و من دوست ندارم وقتی اینقدر خستهای، از من دور باشی.» الکس برای لحظهای حس کرد چیزی در دلش ساکت شد.
نه از آرامش، نه از تسلیم؛ بیشتر از این حس که جملهای را شنیده که قرار بوده مدتها پیش گفته شود.
اما قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید، امیلی خیلی آرام از او فاصله گرفت. وقتی الکس به خودش آمد، دوباره در جنگل بود.
باد سرد میان درختها میچرخید و سکوت همهجا را پوشانده بود.
اما گرمای آن آغوش، و آن چند جمله، هنوز روی پوست و ذهنش مانده بود؛
مثل چیزی که نمیشود دیدش، اما نمیشود هم انکارش کرد.
الکس تا وقتی به کلیسا رسید، چند بار مسیر را در ذهنش مرور کرده بود، انگار اگر به اندازهی کافی به آن فکر کند، چیزی از آن لحظه کم میشود.
اما نه صدای امیلی کمتر میشد، نه گرمای آغوشش، نه آن چند جملهی آرامی که هنوز در سرش میچرخیدند.
وقتی وارد حیاط شد، آسمان داشت به سمت غروب میرفت.
نور نارنجیِ کمرمق روی دیوارهای سنگی افتاده بود و سایهها درازتر شده بودند.
الکس کتابها را محکمتر زیر بغل گرفت و سعی کرد نفسش را عادی نگه دارد.
اما همانطور که از در وارد سالن شد، رابرت را دید.
رابرت کنار یکی از میزها ایستاده بود، چیزی را مرتب میکرد.
با دیدن الکس، سرش را بالا آورد.
نگاهش خیلی زود روی صورت الکس مکث کرد.
«چیزی شده؟»
الکس سریع گفت: «نه.»
رابرت ابرو بالا انداخت.
«دیر کردی.»
الکس شانه بالا انداخت.
«راه طولانی بود.»
رابرت نگاهش را از او برنداشت.
«و کتابها؟»
الکس بغلش را کمی بالا گرفت.
«گرفتم.»
رابرت به کتابها نگاه کرد، بعد دوباره به صورت الکس.
چیزی در نگاهش بود که الکس را بیشتر از حد معمول معذب میکرد.
«خیلی خوب.»
رابرت کتابها را گرفت.
«میذارمشون سر جاشون.»
الکس سر تکان داد و خواست از کنار او رد شود، اما رابرت آرام صدا زد: «الکس.»
الکس ایستاد.
«چیه؟»
رابرت چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرامتر گفت: «تو حالت عادی نیست.»
الکس اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
رابرت کمی سرش را کج کرد.
«انگار چیزی شده.»
الکس نفسش را آهسته بیرون داد.
«نه.»
رابرت چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه بیشتر به او خیره ماند؛ آنقدر که الکس حس کرد هر لحظه ممکن است حقیقت را لو بدهد.
الکس نگاهش را دزدید و گفت: «فقط خستهام.»
رابرت شانهی یکی از دستهایش را بالا انداخت.
«باش.»
الکس دیگر چیزی نگفت.
فقط چند لحظه همانجا ایستاد، به رابرت نگاه کرد، و بعد آرام سرش را تکان داد.
«من میرم بخوابم.»
رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت.
«باشه.»
الکس از سالن گذشت و وارد راهروی باریکِ اتاقش شد.
قدمهایش روی سنگِ سردِ کف، خیلی آرام صدا میدادند.
هنوز حس میکرد بخشی از ذهنش در جنگل مانده؛ در همان لحظهای که صدای امیلی در گوشش پیچیده بود و بعد آغوشش از پشت دورش را گرفته بود.
وقتی درِ اتاقش را بست، برای چند ثانیه فقط ایستاد.
بعد آهسته روی تخت نشست و دستش را روی صورتش کشید.
«فقط بخواب…»
اما همین که دراز کشید، خواب خیلی زودتر از چیزی که فکر میکرد سراغش آمد.
اول فقط سکوت بود.
بعد الکس چشم باز کرد و دید وسط کلیسا ایستاده است.
نه اتاق خودش، نه راهرو، نه حیاط.
همان سالن اصلی کلیسا.
اما چیزی درست نبود.
هوا سنگین بود.
خیلی سنگینتر از همیشه.
بوی خون در فضا میچرخید، تند و خفهکننده.
شمعها روشن بودند، اما نورشان لرزان و بیمارگونه میسوخت.
الکس با تردید یک قدم برداشت.
کفِ سنگی زیر پایش مرطوب بود.
نگاهش را پایین انداخت و دید ردّی تیره روی زمین کشیده شده؛ خون.
«رابرت؟»
صدایش در سالن خالی پیچید و برگشت.
جوابی نیامد.
الکس جلوتر رفت.
هرچه پیشتر میرفت، سکوت بدتر میشد.
سکوتی که انگار منتظر اتفاقی بد بود.
اولین کسی که دید، لیا بود.
کنار یکی از ستونها افتاده بود.
چشمانش باز مانده بودند، اما نگاهش جایی را نمیدید.
لباسش با خون تیره شده بود.
الکس نفسش را حبس کرد.
«لیا…؟»
قدم بعدی را که برداشت، پیرزن بازار را دید.
کنار نیمکت چوبی افتاده بود، سبدش واژگون شده و سبزیها روی زمین طعم خون گرفته بودند.
بعد پسر جوان.
بعد مرد میانسال.
بعد دختربچهای که از بین جمعیت به او نگاه کرده بود.
همه بیحرکت.
همه خاموش.
همه مرده.
الکس عقب رفت.
نفسش تند شد.
«نه… نه، نه…»
صدای قدمی از پشت سرش آمد.
الکس برگشت.
رابرت آنجا بود.
اما نه مثل همیشه.
روی لباسش لکههای خون بود و شمشیرش افتاده بود کنار پایش.
چهرهاش رنگ نداشت.
الکس با وحشت یک قدم به سمتش رفت.
«رابرت!»
رابرت چیزی نگفت.
فقط آرام بر زمین افتاد.
الکس هراسان به سمتش دوید، اما وقتی رسید، دید چشمهای رابرت بازند، اما بیجان.
گلویش خشک شد.
«نه… تو نه…»
در همان لحظه صدای آهستهای از پشت سرش آمد.
الکس برگشت و امیلی را دید.
امیلی هم بود.
اما او هم بر زمین افتاده بود، کنار دیوار.
لباسش پاره و خونآلود بود.
موهای سفیدش که رنگ خون گرفته بودند روی سنگ پخش شده بودند.
و چشمهایش، با آن نگاهی که همیشه الکس را میلرزاند، این بار بیحرکت و خالی بودند.
الکس برای لحظهای حس کرد زانوهایش میلرزند.
بعد، انگار هنوز کافی نبوده باشد، صدای نفسهای بریده و آهستهی آدمهای دیگر را شنید.
مردم بازار.
چند نفر از خدمه.
آدمهایی که آن روز دیده بود.
همه در گوشهوکنار کلیسا افتاده بودند.
بیحرکت.
بیصدا.
مرده.
الکس دور خودش چرخید، وحشتزده، و در همان لحظه نگاهش به دیوارِ بزرگِ پشت سالن افتاد.
روی آن، با خطی خونی و بلند، نوشته شده بود:
ما تو را پیدا کردیم
الکس برای چند ثانیه فقط خیره ماند.
نفسش بند آمده بود.
پاهایش قدرت نداشتند.
بعد صدایی از تاریکیِ انتهای سالن آمد.
آرام.
کشدار.
نزدیک.
الکس برگشت، اما چیزی ندید.
فقط حس کرد همانجا، در آن سکوتِ مرده، چیزی دارد به او نزدیک میشود.
و قبل از اینکه بفهمد چیست، از خواب پرید.
الکس با نفسهای تند از جا نشست.
تمام بدنش خیسِ عرق بود.
اتاقش تاریک و ساکت بود، اما هنوز تصویر آن دیوار، آن جمله، و آن چهرههای بیجان در ذهنش مانده بود.
چند ثانیه فقط به تاریکی خیره ماند.
بعد با صدایی گرفته زیر لب گفت: «ما… تو را پیدا کردیم…»