شب بود.
شبِ ساکتی بود؛ از آن شبهایی که انگار حتی نفس کشیدن هم باید با احتیاط انجام شود. خیابانها نیمهخالی بودند و چراغهای زردِ کنار جاده، روی آسفالتِ خیس، لکههای لرزانی از نور میپاشیدند. هوا سرد بود، آنقدر سرد که انگار سرما از شیشهها عبور میکرد و خودش را مستقیم به استخوان آدم میرساند.
پسری هجدهساله، درِ مغازهی کوچکی را باز کرد و وارد شد. زنگِ بالای در با صدایی کوتاه و خفه به صدا درآمد. فروشنده، مردی میانسال با چهرهای خسته و بیحوصله، سرش را بالا آورد. پسر با لبخندی کوتاه به او سلام کرد و بیآنکه حرف زیادی بزند، به سمت قفسهها رفت.
داخل مغازه بوی آشنای پلاستیک، کاغذ و کمی هم گرد و خاک میآمد. چراغهای سفیدِ سقف، همهچیز را بیروح و کمی سرد نشان میدادند. پسر چند وسیلهی ضروری برداشت؛ چیزهایی ساده، از همان چیزهایی که آدم معمولاً بدون فکر زیاد برمیدارد، اما بعداً نبودشان میتواند آزاردهنده شود. وقتی کارش تمام شد، به سمت صندوق رفت، پول را پرداخت کرد و کیسه را گرفت.
فروشنده فقط یک «شب بخیر» آرام گفت.
پسر هم همانطور که لبخند کمرنگی روی لب داشت، از مغازه بیرون رفت.
هوای بیرون از داخل هم سردتر به نظر میرسید. نفسش در هوا بخار میشد. ماشینش درست جلوی مغازه پارک شده بود؛ یک خودروی ساده و تیرهرنگ که در تاریکی خیابان، بیشتر شبیه سایهای خاموش بود تا یک ماشین واقعی. در را باز کرد، سوار شد و کیسه را روی صندلی شاگرد گذاشت. چند لحظه همانجا نشست، دستهایش را به هم مالید تا از سرمای هوا کمی رهایی پیدا کند.
بعد کلید را چرخاند.
صدای غرش موتور، سکوتِ شب را شکست. نور چراغهای ماشین روی خیابان افتاد و پسر آرام حرکت کرد. جاده خلوت بود، فقط گاهی ماشینی از دور رد میشد و دوباره همهچیز به همان سکوت سنگین برمیگشت. او به سمت خانهاش میرفت، خسته، بیحوصله، و درگیر افکاری پراکنده که حتی خودش هم خیلی جدی نمیگرفت.
شیشههای ماشین کمی بخار گرفته بودند. پسر با پشت دست گوشهی شیشه را پاک کرد و دوباره نگاهش را به جاده دوخت. همهچیز عادی بود. خیلی عادی. آنقدر عادی که حتی فکر کردن به چیزی غیرمنتظره هم مسخره به نظر میرسید.
اما ناگهان چیزی در گوشهی چشمش درخشید.
ابتدا فقط یک نور بود.
بعد نوری شدیدتر.
و بعد، سایهی عظیمِ یک کامیون.
پسر فقط فرصت کرد سرش را کمی برگرداند. نور بالای کامیون مستقیم در چشمش کوبیده شد. همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد؛ خیلی سریعتر از آنکه مغز بتواند آن را بفهمد. صدای ترمز، فریادِ فلز، و بعد ضربهای وحشتناک…
همهچیز در سیاهی فرو رفت.
وقتی چشمانش را باز کرد، انتظار داشت سقف ماشین را ببیند. انتظار داشت درد داشته باشد. انتظار داشت صدای آژیر یا بوی خون را حس کند. اما هیچکدام از اینها نبود.
نور روز، روشن و گرم، مستقیم در چشمهایش افتاده بود.
الکس با گیجی سرش را بالا آورد. برای یک لحظه فکر کرد هنوز خواب میبیند. زیر پایش آسفالت نبود. صندلی ماشین هم نبود. او روی زمین هم دراز نکشیده بود. ایستاده بود.
سرش را آهسته چرخاند و اطرافش را نگاه کرد.
خیابان… نبود.
اینجا بیشتر شبیه پیادهرویی عریض و شلوغ بود که از میان شهری ناشناخته میگذشت. آدمها از کنار هم عبور میکردند، اما چیزی در آنها با آنچه او میشناخت فرق داشت. بعضیشان لباسهای عادی داشتند، اما بعضی دیگر ظاهری داشتند که با عقل جور درنمیآمد. گوشهای تیز، چهرههای غیرعادی، چشمهایی با رنگهایی عجیب. الکس مات و مبهوت به آنها خیره مانده بود.
«چی…؟»
صدایش پایین و گرفته بود، انگار مدتها حرف نزده باشد.
قلبش تند میزد. دستش را بالا آورد و بدنش را لمس کرد، انگار میخواست مطمئن شود هنوز وجود دارد. لباسهایش سالم بودند. بدنش درد نداشت. هیچ زخم واضحی هم پیدا نمیکرد. اما آنقدر همهچیز غیرعادی بود که همین نداشتنِ درد هم عجیب به نظر میرسید.
چند قدم عقب رفت، اما جمعیت همچنان در رفتوآمد بود. هیچکس به او آنطور که باید نگاه نمیکرد؛ انگار حضور یک پسر گیج در وسط پیادهرو چیز عجیبی نبود، یا شاید اصلاً کسی متوجهش نشده بود.
آه، یادم رفت اسمش را بگویم.
پسر ما الکس است.
الکس نفس عمیقی کشید، اما هوایی که وارد ریههایش شد هم بوی غریبی داشت. بویی تازه، گرم، و کمی میوه ای.
او به اطراف خیره ماند و سعی کرد نظم اتفاقات را در ذهنش پیدا کند.
آخرین چیزی که یادش میآمد…
کامیون بود.
نور.
ضربه.
بعد از آن، هیچ.
«من… مردهم؟»
این فکر مثل یخ از پشت گردنش پایین رفت.
خواست جواب را از کسی بپرسد، اما زبانش سنگین شده بود. از طرفی ترس داشت، از طرف دیگر کنجکاوی مثل خاری در ذهنش فرو رفته بود. اینجا کجا بود؟ چرا هنوز زنده بود؟ چرا مردم اینطور بودند؟
در همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد.
«هی، تو خوبی؟»
الکس سریع برگشت. مردی که آن را گفته بود، شبیه آدمهای معمولی بود، اما نه کاملاً. در چهرهاش چیزی بود که نشان میداد اینجا با دنیای قبل فرق دارد.
الکس چند ثانیه فقط به او نگاه کرد، بعد آهسته پرسید:
«من… کجام؟»
مرد اخم خفیفی کرد، انگار سؤال الکس برایش عجیب باشد.
«تو وسط شهر سنتفوردی.»
الکس اسم را در ذهنش تکرار کرد. سنتفورد…
هیچ معنایی برایش نداشت.
چشمهایش دوباره در میان جمعیت چرخید. هرچه بیشتر نگاه میکرد، بیشتر مطمئن میشد که اینجا جای او نیست. یا بهتر بگویم، جایی نیست که تا دیروز میشناخت.
الکس چند لحظه همانطور بیحرکت وسط پیادهرو ایستاد. مردم از کنارش رد میشدند، بعضی بیتوجه، بعضی با نگاهی کوتاه و کنجکاو، اما هیچکس بهنظر نمیرسید از حضور او آنطور که باید متعجب شده باشد. این خودش بیشتر از هرچیز دیگری آزارش میداد. اگر واقعاً اتفاقی برایش افتاده بود، چرا هیچکس سؤال نمیپرسید؟ چرا هیچکس جلو نمیآمد؟
نگاهش را دوباره به اطراف چرخاند.
ساختمانها بلند و قدیمی بودند، اما نه آنقدر که حس شهرهای کلاسیک را بدهند. پنجرهها با قابهای چوبی تزئین شده بودند و بعضی مغازهها تابلوهایی داشتند که با خطی عجیب نوشته شده بودند؛ خطی که الکس تا آن روز ندیده بود. با این حال، یطوری میتوانست معنای بعضی از نوشتهها را حدس بزند، انگار ذهنش از قبل آمادهی درک این دنیا شده بود.
دستش را بالا آورد و شقیقهاش را مالید.
«این دیگه چه جور خوابه؟»
اما این حسِ خواب بودن، خیلی زود ترک برداشت.
سنگینیِ هوا واقعی بود. گرمای باد واقعی بود. صدای قدمها، چرخ کالسکهای که از دور میگذشت، و زمزمهی مردم همه واقعی بودند. اینجا رویا نبود.
الکس چند قدم به جلو رفت. کفشهایش روی سنگفرش خیابان صدای خفیفی ایجاد میکردند. نگاه مردم گاهی از روی او عبور میکرد و گاهی برای یک لحظه روی موهای سفیدش مکث میکرد. همین موها بود که حس بدی به او میداد. چرا این رنگ؟ چرا اینقدر متفاوت؟
انگار خودش هم بخشی از این دنیا نبود.
در گوشهی میدان، فوارهای سنگی قرار داشت و دور تا دورش چند پرندهی سفید روی لبهها نشسته بودند. الکس با تردید به سمتش رفت و برای چند لحظه سعی کرد تمرکز کند؛ شاید اگر بیشتر فکر کند، یادش بیاید چه اتفاقی افتاده. شاید اگر بفهمد مرده یا زنده است، کمی آرامتر شود.
اما چیزی یادش نیامد.
فقط یک احساس مانده بود.
حسِ افتادن.
و بعد، تاریکی.
یک صدای زنانه از پشت سرش آمد: «شما حالت خوبه آقا؟»
الکس برگشت. زنی جوان با لباسی بنفش تیره و رنگ های متفاوت و موهای سفید، چند قدم آنسوتر ایستاده بود. نگاهش مستقیم روی الکس قفل شده بود.
الکس مکث کرد و بعد با صدایی که خودش هم از لرزشش خوشش نیامد، گفت: «من… نمیدونم کجام.»
زن کمی ابرو بالا انداخت.
«اینجا سنتفورده. تو اهل غربی درسته؟»
الکس خواست جواب بدهد، اما زبانش گیر کرد.
زن انگار از سکوتش نتیجه گرفت که حرفش درست بوده. یک قدم جلو آمد و آهسته گفت: «اگه میخوای، میتونم کمکت کنم. ولی اول باید بدونم اسمت چیه.»
الکس برای لحظهای مردد ماند.
باید به او اعتماد میکرد؟ اصلاً میشد به کسی در این دنیا اعتماد کرد؟
اما در نهایت چیزی نداشت که پنهان کند.
«الکس.»
زن سر تکان داد.
«خوب، الکس. بهتره اینجا وسط خیابون وایساده نباشی. بعضیها ممکنه توجهشون بهت جلب بشه.»
الکس اخم کرد.
«چرا باید جلب بشه؟»
زن پاسخی نداد، فقط نگاهی کوتاه به اطراف انداخت؛ نگاهی که باعث شد الکس ناخودآگاه بیشتر نگران شود. او حالا تازه داشت میفهمید که این شهر، با اینکه شلوغ بود، آرامش عجیبی داشت؛ آرامشی که بیشتر شبیه سکوت پیش از خطر بود.
همان لحظه صدای ناقوسی از دور به گوش رسید. مردم اطراف، بدون اینکه زیاد واکنشی نشان دهند، آهسته مسیرشان را عوض کردند. بعضی سرهایشان را پایین انداختند. زن روبهروی الکس هم جدیتر شد.
«باید بری.»
الکس با تعجب گفت: «کجا؟»
زن نگاهی به سمت خیابان فرعی انداخت و با صدای پایینتری جواب داد: «جایی که کسی پیدات نکنه. مخصوصاً قبل از اینکه بفهمن کی هستی.»
الکس خواست دوباره سؤال بپرسد، اما زن دیگر منتظر نماند. فقط با دست اشارهای کوتاه کرد و در ازدحام جمعیت گم شد.
الکس همانجا ماند، گیجتر از قبل.
اسمش را میدانست.
اما هنوز هیچچیز از این دنیا نمیدانست.
نه اینکه کجا آمده، نه اینکه چرا آمده، و نه اینکه چرا بعضی نگاهها، با وجود سکوتشان، از هر فریادی ترسناکتر بودند.
و چیزی در اعماق ذهنش آرام آرام شکل میگرفت:
این شهر، یک شهر عادی نبود.
و او هم یک آدم عادی نبود.
الکس چند ثانیه همانطور ایستاده ماند و به جهتی خیره شد که زن ناپدید شده بود.
جمعیت دوباره به جریان افتاده بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ انگار فقط او بود که از دلِ یک خوابِ خراب بیرون افتاده و هنوز نمیدانست باید کجا بایستد.
دستش را آهسته بالا آورد و موهای سفیدش را از پیشانی کنار زد.
بعد نگاهش افتاد به ویترینِ یک مغازهی بسته، به انعکاس خودش در شیشه.
برای لحظهای کوتاه، مکث کرد.
پسری با موهای سفید، صورتی خسته، و نگاهی که انگار زیادی زود بزرگ شده بود، به او خیره شده بود.
اما چیزی در صورتش بیشتر از همه جلب توجه میکرد؛ چشمهایش.
یکی تیره و قهوهای، مثل خاکِ خیس در تاریکی.
دیگری زردِ فسفری، تیز و ناآشنا، مثل نوری که در شب اشتباه روشن مانده باشد.
الکس ناخودآگاه پلک زد.
خودش هم تا حالا اینقدر واضح به چشمهایش دقت نکرده بود.
صدای دو مرد از چند قدم آنطرفتر توجهش را جلب کرد.
یکیشان روپوشی تیره به تن داشت و دیگری کلاه بلندی روی سر گذاشته بود. الکس نزدیکتر نرفت، اما گوشش را تیز کرد.
مرد اول با صدایی آرام گفت: «اون پسره رو دیدی؟»
مرد دوم نگاه کوتاهی به الکس انداخت و جواب داد: «آره. موهای سفیدش که عادی نیست. چشمهاشم… یکی زرده، یکی قهوهای.»
مرد اول زیر لب گفت: «همینش کافیه که آدم بفهمه اون با بقیه فرق داره
مرد دوم اخم کرد.
«یا اینکه یه نشونهست.»
الکس بیاختیار خشک شد.
نشونه؟
برای چه چیزی؟
مرد اول صدایش را پایینتر آورد، طوری که انگار خودش هم نمیخواست حرفش شنیده شود: «وقتی امیلی بلکوود برگشت… بعضیا گفتن دنیا شروع کرده نشونه دادن. موهای سفید، چشمهای دو رنگ…»
مرد دوم حرفش را برید: «زود حرف نزن. اگه نگهبانا بفهمن داری اسم ساحره رو اینطور راحت میاری، دردسر میشه.»
مرد اول پوزخند کمرنگی زد.
«دردسر؟ مگه الان کم دردسر داریم؟ از وقتی اون ساحره دوباره اسمش افتاده سر زبونا، همهچی بههم ریخته.»
الکس آهسته نفس کشید.
امیلی بلکوود.
ساحره.
اسم برایش آشنا نبود، اما همزمان حس میکرد از جایی درونش این صدا را میشناسد.
مثل خراشِ ناخن روی شیشه، آزاردهنده و آشنا.
مرد دوم نگاهی دوباره به او انداخت و گفت: «بهش نگاه کن. یهجور خاصی وایساده. انگار خودش هم نمیدونه کیه.»
مرد اول جواب داد: «شاید هم میدونه و نمیخواد بگه.»
الکس اخم کرد.
نمیدانست چرا، اما حرفهایشان مستقیم به او میخورد.
انگار داشتند دربارهاش حرف میزدند و او همینجا ایستاده بود، بیآنکه بتواند جواب بدهد.
مرد دوم آهسته گفت: «چشمهاش یه جور عجیبیه… اینجور چشمها رو بعضیا به فال بد میگیرن.»
مرد اول نگاهی کوتاه به اطراف انداخت و ادامه داد: «خصوصاً وقتی کنار اسم ساحره میاد. موهای سفید، چشم دو رنگ، و اون نگاه… زیادی شبیه آدماییه که فقط برای دردسر وارد این شهر میشن.»
الکس دیگر نتوانست بماند.
یک قدم جلو رفت، اما درست همان لحظه نسیمی سرد از میان خیابان عبور کرد.
سرش را بالا آورد.
برای یک لحظهی خیلی کوتاه، در انتهای شلوغ خیابان سایهای دید.
همان زن ایستاده بود و مستقیم به او نگاه میکرد.
چشمهای الکس تنگ شد.
«صبر کن…»
اما قبل از اینکه قدمی بردارد، جمعیت میان آن نقطه و نگاهش حائل شد.
وقتی دوباره نگاه کرد، کسی آنجا نبود.
فقط خیابان بود و رفتوآمدِ معمولیِ مردم.
الکس چند ثانیه همانجا خشک مانده بود.
نمیدانست چیزی را واقعاً دیده یا نه، اما دلش میگفت آن نگاه، واقعیتر از خیلی چیزهایی بود که امروز دیده بود.
و همانجا، برای اولین بار، حس کرد این شهر دارد چیزی را آرامآرام از او پنهان میکند.
الکس هنوز به همان سمت خیره مانده بود که یکی از مردها یک قدم جلو آمد و راهش را بست.
نه با خشونت، اما بهاندازهای محکم که بفهماند قرار نیست بهسادگی عبور کند.
مرد اول با نگاهی دقیق به او گفت: «صبر کن. تو از اینجا نیستی، درسته؟»
الکس مکث کرد.
چشمش را از او ندوخت، اما لحنش را هم طوری تنظیم نکرد که زیادی نرم یا مضطرب بهنظر برسد.
«چرا اینو میپرسی؟»
مرد دوم هم نزدیکتر شد و کنار رفیقش ایستاد.
«چون قیافت، موهات، و مخصوصاً اون چشمهات… با بقیه فرق داره.»
الکس فقط به آنها نگاه کرد.
نخواست توضیح بدهد. نخواست از گیجیاش چیزی نشان بدهد.
مرد اول ادامه داد: «اسم؟»
«الکس.»
«از کجا اومدی، الکس؟»
الکس لحظهای مکث کرد.
جواب دقیق نداشت، پس چیزی گفت که هم حقیقت باشد و هم نباشد: «از جایی که الان دیگه اونجا نیستم.»
هر دو مرد برای چند ثانیه ساکت ماندند.
یکیشان ابرو بالا انداخت.
مرد دوم با دقت بیشتری نگاهش کرد و گفت: «این یعنی چی؟»
الکس شانهاش را کمی بالا انداخت، طوری که انگار حوصلهی توضیح ندارد: «یعنی همین که گفتم.»
مرد اول نفسش را آرام از بینی بیرون داد.
«خوب. ولی هنوز جواب سؤال منو ندادی. اینجا چهکار میکنی؟»
الکس نگاهش را از آنها گرفت و به خیابان انداخت.
«دارم دنبال یه جا میگردم.»
«برای چی؟»
«برای امشب.»
مرد دوم کمی نرمتر شد.
«تنهایی؟»
الکس فقط سر تکان داد.
مرد اول اینبار مستقیم به صورتش خیره شد.
«هیچکس منتظرت نیست؟»
الکس لبهایش را جمع کرد.
«نه.»
این پاسخ کوتاه بود، اما کاملاً کافی.
مرد دوم نگاه کوتاهی به رفیقش انداخت.
از آن نگاهها که یعنی: این یکی واقعاً تنهاست.
مرد اول پرسید: «پس از کجا باید بدونیم داری دروغ نمیگی؟»
الکس خیلی خونسرد جواب داد: «از کجا باید بدونم شما دزد نیستین؟»
برای لحظهای هر دو مرد مکث کردند.
بعد مرد دوم یک خندهی کوتاه و بیصدا کرد، بیشتر از سر تعجب تا سرگرمی.
مرد اول اخم کمرنگی کرد، اما در چهرهاش چیزی نرم شد.
«زبانت که بد نیست.»
الکس چیزی نگفت.
مرد دوم با نگاهی ریزبینانه به چشمهایش نگاه کرد و گفت: «اون یکی چشمات… کمتر آدم رو یاد چیزای خوب میاندازه.»
الکس پلک زد.
حرف را رد نکرد. فقط نگاهش را کمی سردتر کرد.
مرد اول این بار نگاهش را از الکس گرفت و گفت: «خیلیها تو این شهر با ظاهر عجیب پیدا میشن. ولی بعضیاشون فقط گم شدن، بعضیاشون هم دردسرن.»
الکس چیزی نگفت.
مرد دوم آهسته اضافه کرد: «تو بیشتر شبیه اولی میزنی.»
این بار کمی از فشار فضا کم شد.
مرد اول قدمی عقب رفت تا راه باز شود، اما هنوز کامل کنار نکشیده بود.
«اسم خیابونها رو بلدی؟»
الکس سرش را تکان داد.
«نه.»
«پس گم شدی.»
«میشه اینطورم گفت.»
مرد دوم نگاهی کوتاه به سمتِ مسیرِ شلوغ انداخت و بعد رو به الکس گفت: «اگه یه جای موندن میخوای، باید زود دستبهکار شی. شب که بشه، اینجا واسه آدمی مثل تو امن نیست.»
الکس اینبار برای اولین بار کمی جدیتر شد.
«آدمی مثل من؟»
مرد اول انگار فهمید زیادی گفته، برای همین با دست اشارهای کوتاه کرد: «منظورم اینه که غریبهها زود جلب توجه میکنن.»
الکس نگاهش را مستقیم به او دوخت.
«و شما برای غریبهها همیشه اینقدر سؤال دارین؟»
مرد دوم خندید.
«فقط وقتی غریبهای مثل تو از وسط خیابون پیداش میشه.»
لحظهای سکوت افتاد.
بعد مرد اول با صدایی آرامتر گفت: «فعلاً برو. فقط حواست باشه زیاد توی حرفای مردم نپیچی. مخصوصاً وقتی اسم اون ساحره میاد وسط.»
الکس چیزی نگفت، اما نامی که شنید، دوباره ته ذهنش سنگینی کرد.
مردها کمی کنار رفتند و راه باز شد.
الکس بدون اینکه چیز بیشتری بگوید، از میانشان گذشت.
اما حالا دیگر خیابان فقط یک خیابان نبود؛
جایی بود که باید در آن برای یک شب، برای چند ساعت، و شاید برای خیلی بیشتر، جایی برای ماندن پیدا میکرد.
و همین فکر، او را به سمت قدمهای بعدی برد…
داخل ساختمان، هوا گرمتر بود.
بوی چوبِ قدیمی، شمعِ نیمسوخته و کمی هم غذای ساده در فضا پیچیده بود. دیوارها سنگی بودند، اما با فرشهای تیره و پردههای ضخیم، فضا از سردی بیرون فاصله گرفته بود. الکس چند ثانیه همانجا ایستاد و اطراف را نگاه کرد. اینجا شبیه یک کلیسا نبود، اما آنقدر آرام و مرتب بود که حس میکرد به چیزی مذهبی نزدیک شده.
رابرت در را بست و جلوتر رفت.
«بیا. همینجا وایسادن فایدهای نداره.»
الکس به دنبالش راه افتاد.
راهرو کوتاه بود و به یک سالن کوچک باز میشد که چند میز چوبی، قفسهی کتاب، و یک شمع روشن روی یکی از طاقچهها داشت. از پنجرهی کوچکِ انتهای سالن، نور کمرنگ غروب داخل میآمد.
رابرت به سمت یکی از صندلیها رفت و با دست اشاره کرد: «بشین.»
الکس نشست، اما نه کاملاً راحت. هنوز آماده بود که در هر لحظه بلند شود.
رابرت روبهرویش ایستاد و برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام پرسید: «یادت هست چطور رسیدی اینجا؟»
الکس مکث کرد.
نمیخواست زیادی واضح جواب بدهد.
«فقط یادمه یه لحظه همهچیز رفت.»
رابرت ابرو بالا برد.
«رفت؟ یعنی چی؟»
الکس شانهاش را کمی بالا انداخت.
«نور بود. بعدش دیگه چیزی نفهمیدم.»
رابرت آهسته سر تکان داد.
«پس از مسیر معمولی نیومدی.»
الکس چیزی نگفت.
رابرت ادامه داد: «یادت میاد قبل از اینکه اون نور بیاد، کجا بودی؟»
الکس برای لحظهای مکث کرد.
«توی جاده بودم.»
رابرت با دقت نگاهش کرد.
«تنهایی؟»
الکس سر تکان داد.
«و بعد؟»
الکس نگاهش را پایین انداخت.
«بعدش فقط… صدای برخورد.»
صدایش پایینتر شد.
«فکر کنم.»
رابرت چند ثانیه ساکت ماند.
انگار داشت حدس میزد که الکس چیزی را نیمهکاره میگوید، اما زیادی هم فشار نیاورد.
الکس از فرصت استفاده کرد و پرسید: «اینجا دقیقاً کجاست؟»
رابرت جواب داد: «سنتفورد.»
الکس سر بلند کرد.
«منظورم اینه… این شهر چه جور جاییه؟»
رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت.
«شهر بزرگیه. قدیمیه. و معمولاً آدمهایی که اینجا گم میشن، یا سریع راهشون رو پیدا میکنن یا بدتر گم میشن.»
الکس ابرو درهم کشید.
«منظورت از گم شدن همون گم شدن عادیه؟»
رابرت کمی مکث کرد، بعد گفت: «بیشتر وقتها، آره.»
الکس به او زل زد.
رابرت انگار فهمید زیادی جلو نرفته، پس بحث را عوض کرد.
او به قفسهی کتاب رفت، یکی از جلدهای قدیمی را برداشت و گفت: «اینجا نظم خودش رو داره. کلیسا، مردم، و اسقفها.»
الکس سریع گفت: «اسقف؟»
رابرت نگاهش را به او برگرداند.
«آره. من یکی از اسقفهای بانوی مقدسم.»
الکس برای لحظهای خشک شد.
کلمهی «اسقف» را فهمیده بود، اما نه کامل. فقط میدانست عنوان مهمی است.
رابرت ادامه داد: «و البته پدر این کلیسا.»
الکس کمی آرامتر شد، چون فهمید این مرد حداقل جایگاه مشخصی دارد و فقط یک رهگذر نیست.
رابرت بشقابی ساده از آشپزخانهی کوچک آورد؛ چیزی شبیه سوپ و نان.
«بخور. از گرسنگی نمیافتی، ولی بهتره با شکم خالی تصمیم نگیری.»
الکس لقمهای برداشت.
گرم بود. واقعی بود.
رابرت روبهرویش نشست.
الکس بعد از چند لحظه سکوت، با لحن محتاطی پرسید: «تو همیشه به غریبهها اینطوری کمک میکنی؟»
رابرت یک لحظه او را نگاه کرد و بعد با صداقتی بیتکلف گفت: «نه. فقط به عجیبهایی مثل تو.»
الکس برای یک لحظه به او خیره ماند، بعد خیلی کم گوشهی لبش تکان خورد؛ نه دقیقاً لبخند، بیشتر چیزی بین تعجب و پذیرش.
رابرت با همان آرامش ادامه داد: «ولی اینو بد نگیر. منظورم اینه که از همون اول معلوم بود از بقیه فرق داری.»
الکس چیزی نگفت.
رابرت نگاهش را به او دوخت و بعد گفت: «امشب اینجا میمونی. فردا دربارهی کار و جا و بقیهش حرف میزنیم.»
الکس سرش را پایین آورد و برای اولین بار کمی راحتتر نفس کشید.
هنوز به همهچیز شک داشت، اما حداقل اینجا تا صبح او را بیرون نمیانداختند.
رابرت از جایش بلند شد و با دست به راهروی باریکِ سمت چپ اشاره کرد.
«اتاقت اونجاست. درِ دوم از سمت راست. اگه خواستی بخوابی یا وسایلت رو بذاری همونجاست.»
الکس نگاهش را به سمت راهرو برد، بعد دوباره به رابرت نگاه کرد.
«مرسی.»
رابرت فقط سری تکان داد.
«استراحت کن، الکس. روزِ طولانیای در پیشته.»