نورِ صبح از لای پردههای نازکِ اتاق سرک میکشید و روی کفِ چوبی، لکهای روشن و کمرنگ میساخت. هوا هنوز خنک بود، آن سرمای خشک و سنگینِ شب دیگر در اتاق نمانده بود. اتاق بوی چوبِ قدیمی، پارچهی تمیز را میداد.
الکس روی تخت خوابیده بود و نفسهایش آرام بالا و پایین میرفت. موهای سفیدش کمی روی پیشانیاش ریخته بود و صورتش، با آن آرامشِ ناآشنا و موقتی که فقط خواب میتواند به آدم بدهد، برای لحظهای از تمام آشوبهای دیشب دور افتاده بود.
صدای سه تقهی آرام، اما محکم، به در خورد.
الکس تکان نخورد.
چند ثانیه بعد در آهسته باز شد و رابرت، با همان لباس ساده و مرتبِ دیشب، سرش را داخل آورد. نگاهش یک لحظه روی الکس ثابت ماند و بعد با صدایی آرام گفت: «بیداری؟»
الکس زیر پتو کمی جابهجا شد و بدون اینکه چشم باز کند، زیر لب غر زد: «نه.»
رابرت لبخند خیلی کمرنگی زد.
«پس بیدارت میکنم. وقتشه.»
الکس اینبار آهسته چشم باز کرد و خودش را روی تخت نیمهنشسته بالا کشید. چند لحظه همانطور ماند، انگار هنوز نمیدانست کجاست. بعد دستش را به موهایش کشید و با صدایی خوابآلود پرسید: «کجا؟»
رابرت به سمت در اشاره کرد.
«بیا پایین. یک مراسم هست.»
الکس اخم کرد.
«الان؟»
«هر روز همین موقع.»
الکس چند ثانیه به او خیره ماند.
«من باید بیام؟»
رابرت شانهاش را کمی بالا انداخت.
«اجباری نیست. ولی اگه میخوای اینجا باشی، بد نیست بدونی مردم چطور روزشون رو شروع میکنن.»
الکس از تخت پایین آمد. کفِ سردِ اتاق زیر پایش حس ناخوشایندی داشت.
لباسش را مرتب کرد و گفت: «مراسم برای چیه؟»
رابرت در را کاملاً باز کرد و بیرون ایستاد.
«میفهمی وقتی رسیدیم.»
الکس چیزی نگفت، فقط چند لحظه نگاهش کرد و بعد همراهش از اتاق بیرون رفت.
راهرو هنوز نیمهتاریک بود، اما از پنجرههای باریکش نور خاکستریِ صبح داخل میریخت. صدای آرام قدمهایشان روی کفِ چوبی میپیچید و از پایین، بوی نانِ تازه و شمعِ سوخته بالا میآمد.
الکس زیر لب گفت: «اینجا خیلی ساکته.»
رابرت بدون اینکه برگردد جواب داد: «صبحها همینطوره.»
وقتی به سالن اصلی رسیدند، الکس برای چند لحظه ایستاد.
فضا با دیشب فرق داشت.
چند نفر با لباسهای ساده و تیره در رفتوآمد بودند. بعضی شمع روشن میکردند، بعضی کتابی در دست داشتند، و بعضی فقط بیصدا کنار دیوار ایستاده بودند. همهچیز مرتب بود، اما نه آنقدر سرد که حس بیمارستان بدهد؛ بیشتر شبیه نظمی بود که از عادتهای قدیمی ساخته شده باشد.
در انتهای سالن دری نیمهباز به حیاط باز میشد و از همانجا صدای ناقوس آرامی به گوش میرسید.
الکس زیر لب گفت: «اینجا همون کلیساست؟»
رابرت نگاهی کوتاه به او انداخت.
«آره.»
الکس اطراف را نگاه کرد. روی دیوارها نقشهایی بود؛ زنی با ردایی بلند، دستی بالا آمده، و پشت سرش هالهای روشن و با مو هایی سفید. الکس ناخودآگاه مکث کرد، اما چیزی نگفت. فقط نگاهش را از نقشها برداشت و به مردم دوخت.
آنها بیصدا به سمت درِ حیاط میرفتند. بعضی سرشان را پایین انداخته بودند، بعضی زیر لب چیزی زمزمه میکردند. حتی راه رفتنشان هم انگار حسابشده و آرام بود.
الکس با تردید گفت: «همهی اینا برای یه مراسم جمع میشن؟»
رابرت جواب داد: «بعضیها آره، بعضیها نه. ولی کسایی که اینجا زندگی میکنن، معمولاً یه جوری به این ساعت میرسن.»
الکس نگاهش را به او دوخت.
«تو همیشه اینقدر ساکتی؟»
رابرت بدون اینکه لبخند بزند گفت: «وقتی لازم نباشه حرف زیادی نمیزنم.»
الکس خواست چیزی بگوید که صدای چند نفر از پشت سرشان آمد. مردم به صف به سمت حیاط میرفتند. رابرت کمی کنار رفت و با سر اشاره کرد: «بیا.»
الکس همراهش از در گذشت.
هوای خنکِ صبح به صورتش خورد. بوی خاکِ نمخورده و برگهای خیس در هوا بود. حیاط کوچک اما تمیزی بود؛ دیوارهای سنگی دور تا دورش را گرفته بودند و در مرکز، فوارهای خاموش قرار داشت که روی لبهاش چند شمع نیمسوخته گذاشته بودند.
مردم آرام در دو ردیف ایستادند.
الکس و رابرت هم در گوشهای قرار گرفتند.
الکس هنوز مطمئن نبود دقیقاً باید چه کند، برای همین فقط نگاه میکرد.
در انتهای حیاط، روی سکویی کوتاه، مردی بلندقد با ریشی مرتب و لباسی تیره ایستاده بود. نشانی نقرهای روی سینهاش زیر نور کمرنگ صبح برق میزد.
رابرت آهسته گفت: «ساکت باش.»
الکس سر تکان داد.
مرد روی سکو شروع به صحبت کرد؛ صدایش آرام، شمرده و پر از اطمینانی بود که انگار از جایی فراتر از خودش میآمد: «به نام او، روز را آغاز میکنیم.
به نام او، از تاریکیِ شب عبور میکنیم.
به نام او، آنچه را شکسته شده، دوباره به راه بازمیگردانیم.»
مردم همزمان سرهایشان را پایین آوردند.
الکس کمی جا خورد.
این نه شبیه دعای کلیساهای معمولی بود، نه شبیه چیزی که از مذهب در ذهنش مانده باشد. احساس کرد دارد به چیزی نگاه میکند که هم آیین است، هم سوگ، هم احترام.
مرد ادامه داد: «چشمانِ ما امروز بیدارند.
دلهای ما امروز آرامند.
و راهِ ما، تا پایان این روز، از نگاهِ او پنهان نخواهد ماند.»
الکس زیر لب زمزمه کرد: «نگاهِ کی؟»
رابرت که صدایش را شنیده بود، فقط نگاه کوتاهی به او انداخت و جواب نداد.
مراسم چند دقیقهی دیگر ادامه پیدا کرد.
دعایی برای آرامش، دعایی برای شبِ گذشته، و دعایی کوتاه برای کسانی که هنوز راه خودشان را پیدا نکردهاند.
الکس سرش را کمی چرخاند و به مردم نگاه کرد.
بعضیها چشم بسته بودند. بعضی لبهایشان بیصدا تکان میخورد. یکی از زنها شمعی کوچک را محکم در دست گرفته بود، طوری که انگار نگران است اگر رهایش کند، چیزی فرو بریزد.
همهچیز آرام بود.
اما این آرامش، از جنس آسودگی نبود.
بیشتر شبیه احترام به چیزی بود که نباید نادیده گرفته شود.
وقتی مراسم تمام شد، مردم یکییکی شروع به پراکنده شدن کردند. بعضی مستقیم به سمت ساختمان رفتند، بعضی در حیاط ماندند و آرام با هم حرف زدند.
رابرت به الکس اشاره کرد که همراهش بیاید.
او را به گوشهای از حیاط برد؛ جایی که دیوار سنگی و یک درخت باریک، سایهی کمی روی زمین انداخته بودند.
رابرت دستش را پشت کمرش قفل کرد و رو به الکس گفت: «خب. خوابت پرید؟»
الکس شانه بالا انداخت.
«تقریباً.»
رابرت به چهرهاش نگاه کرد.
«چی تو فکرته؟»
الکس چند لحظه سکوت کرد. بعد بالاخره گفت: «اون مراسم… برای کی بود؟»
رابرت نگاهش را به او دوخت، اما چیزی نگفت.
الکس ادامه داد: «منظورم اینه، چرا همه اینطوری بودن؟ چرا انقدر جدی؟»
رابرت هنوز ساکت بود.
الکس اخم کرد و با لحن کلافهتری گفت: «اون مرد داشت دربارهی چی حرف میزد؟ به نام کی؟»
رابرت اینبار آهسته نفس کشید.
انگار منتظر همین سؤال بود.
«اینجا مردم با باورشون روز رو شروع میکنن.»
الکس کمی به جلو خم شد.
«باور به چی؟»
رابرت لحظهای مکث کرد و بعد گفت: «به بانوی مقدس.»
الکس ابرو درهم کشید.
«بانوی مقدس؟»
رابرت سر تکان داد.
«اینجا اسمش با زندگی مردم گره خورده.»
الکس چند لحظه به او زل زد.
«کیه؟»
رابرت نگاهش را از حیاط گرفت و دوباره به الکس انداخت.
«سؤال خوبیه.»
الکس با بیحوصلگی گفت: «پس جواب بده.»
رابرت کوتاه و آرام گفت: «بعداً. هنوز زوده.»
الکس نفسش را با کلافگی بیرون داد.
«تو همیشه اینطوری حرف میزنی؟»
رابرت کمی نگاهش کرد و بعد گفت: «فقط وقتی طرف مقابلم هنوز چیزی از این شهر نمیدونه.»
الکس چیزی نگفت.
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند. صدای دورِ چند نفر که از حیاط عبور میکردند، با وزش بادِ صبح در هم میپیچید.
الکس نگاهش را به نقش زنی که روی دیوار بود انداخت.
نمیدانست چرا، اما آن تصویر برایش عجیبتر از بقیه بود؛ نه به خاطر زیباییاش، بلکه به خاطر حس آشناییِ ناخوشایندی که در دلش میانداخت.
با تردید گفت: «پس این کلیسا… مال اون بانوی مقدسه؟»
رابرت جواب داد: «درستترش اینه که مردم این شهر، زندگیشون رو دورِ اسمش چیدن.»
الکس دوباره به او نگاه کرد.
سؤالهایش هنوز تمام نشده بود.
اما همین یکی، سنگینتر از بقیه بود.
الکس چند لحظه به حرفهای رابرت فکر کرد.
بادِ صبح آرام از میان حیاط میگذشت و لبهی لباسها و شمعهای نیمسوخته را تکان میداد. مردم کمکم از حیاط دور میشدند و صدای قدمهایشان یکییکی در راهروهای سنگیِ کلیسا گم میشد.
الکس نگاهش را از نقشِ زنِ روی دیوار گرفت و دوباره به رابرت دوخت.
«یعنی چی که زندگیشون رو دورِ اسمش چیدن؟»
رابرت دستش را پشت کمرش نگه داشت و چند ثانیه به الکس نگاه کرد.
بعد آرام گفت: «یعنی بعضی اسمها، وقتی زیاد تکرار بشن، از اسم بودن در میآن.»
الکس ابرو درهم کشید.
«این که جواب نیست.»
رابرت خیلی کم شانه بالا انداخت.
«بعضی جوابها هم قرار نیست راحت باشن.»
الکس نگاهش را از او برنداشت.
«تو انگار بیشتر از بقیه دربارهش میدونی.»
رابرت برای یک لحظه سکوت کرد.
بعد گوشهی لبش به چیزی شبیه لبخند نزدیک شد، اما کامل نشد.
«شاید. یا شاید فقط خوب بلدم وقتی لازم نیست، سؤال نپرسم.»
الکس با تردید به او خیره شد.
«یعنی تا حالا دیدیش؟»
رابرت نگاهش را به فوارهی خاموش وسط حیاط انداخت.
«بعضی وقتها.»
همین دو کلمه کافی بود که الکس را متوقف کند.
«بعضی وقتها؟»
رابرت بیحوصله به نظر نمیرسید، فقط طوری حرف میزد که انگار دارد از چیزی خیلی معمولی حرف میزند؛ چیزی که برای بقیه عادی نیست.
«تو این شهر، اگه چشمهات رو درست باز نگه داری، چیزهایی میبینی که بقیه فقط اسمشون رو شنیدن.»
الکس اخم کرد.
«داری از امیلی حرف میزنی یا از شبحش؟»
رابرت بالاخره نگاهش را به او برگرداند.
نگاهش خیلی کوتاه بود، اما در آن چیزی گذشت که الکس نتوانست کامل بخواند.
«فرقش برای بعضیها زیاد نیست.»
الکس کمی جلوتر آمد.
«پس واقعاً میبینیش؟»
رابرت جواب مستقیم نداد.
«هر چند وقت یکبار.»
اینبار الکس بیشتر کنجکاو شد تا متعجب.
«و وقتی میبینیش، چیکار میکنی؟»
رابرت یک لحظه سکوت کرد.
بعد با صدایی آرامتر گفت: «کاری که باید.»
الکس خندهی کوتاه و بیباوری کرد.
«اینم جواب نشد.»
رابرت به کنارهی دیوار نگاه کرد.
«تو زیادی دوست داری جواب کامل بگیری، الکس.»
الکس شانه بالا انداخت.
«و تو زیادی دوست داری نصفه حرف بزنی.»
رابرت برای اولین بار این گفتوگو را با چیزی شبیه تمسخر خیلی کمجان جواب داد: «شاید به این خاطر که بعضی چیزها اگه کامل گفته بشن، خراب میشن.»
الکس برای لحظهای ساکت ماند.
لحن رابرت عجیب بود؛ نه مثل کسی که فقط از روی ترس حرفش را نگه میدارد، نه مثل کسی که چیزی را بلد نیست. بیشتر شبیه کسی بود که میداند، اما عمداً نمیخواهد معلوم شود چقدر میداند.
الکس مستقیم پرسید: «تو امیلی رو تحسین میکنی؟»
رابرت پاسخ نداد.
همین کافی بود.
الکس آهسته گفت: «یا شاید ازش میترسی.»
رابرت اینبار خیلی آرام خندید؛ نه از سر شوخی، بیشتر از سر اینکه سؤال الکس زیادی مستقیم بود.
«مردم معمولاً از چیزهایی که نمیفهمن، هم میترسن هم تعریف میکنن.»
الکس نگاهش را تیزتر کرد.
«ولی تو انگار نه میترسی، نه فقط تعریف میکنی.»
رابرت بعد از چند ثانیه گفت: «من یاد گرفتم امیلی رو همونطور که هست نگاه کنم، نه همونطور که بقیه دربارهش حرف میزنن.»
الکس مکث کرد.
این جواب کمی دقیقتر بود.
«خب اون چطوره؟»
رابرت نگاهش را از الکس گرفت و آهسته گفت: «پیچیدهتر از چیزی که بیشتر مردم طاقت شنیدنش رو دارن.»
الکس حس کرد این جواب هم بهنوعی طفره رفتنه، اما از آن نوعی که پشتش تجربه هست.
رابرت ادامه داد: «برای بعضیا بانوی مقدسه، برای بعضیا ساحرهست، برای بعضیا فقط یه اسمِ بزرگ روی دیوار. اما کسی که من میشناسم، هیچوقت فقط یکی از اینها نبوده.»
الکس با دقت به او نگاه کرد.
«تو طوری حرف میزنی انگار… زیاد میبینیش.»
رابرت بیدرنگ گفت: «بیشتر از چیزی که بقیه فکر میکنن.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«و اینو بهراحتی میگی؟»
رابرت جواب داد: «چون گفتنش اهمیتی نداره. فهمیدنش مهمه.»
الکس برای لحظهای خیره ماند.
رابرت خیلی راحت از کنار این سؤال رد شد، اما همین رد شدن خودش یک نشانه بود.
او فقط از دور با امیلی آشنا نبود؛ انگار رفتوآمدش با او عادیتر از چیزی بود که میخواست نشان بدهد.
الکس آهسته گفت: «تو بهش وفاداری.»
رابرت بیحرکت ماند.
حتی چشمش هم خیلی کم تغییر نکرد.
اما سکوتش طولانی شد.
الکس این سکوت را دید و فهمید دارد به نقطهای نزدیک میشود که رابرت نمیخواهد لمس شود.
برای همین با احتیاطتر ادامه داد: «منظورم اینه… اینطوری که ازش حرف میزنی، معلومه برات فقط یه اسم نیست.»
رابرت بالاخره نفس آهستهای کشید.
«برای من، امیلی کسیه که نیازی نداره ازش دفاع کنم.»
الکس اخم کرد.
«چرا اینو گفتی؟»
رابرت مستقیم به او نگاه کرد.
«چون کسایی که زیاد دربارهی وفاداری حرف میزنن، معمولاً چیزی رو پنهان میکنن.»
الکس برای لحظهای خشک شد.
رابرت خیلی نرم جواب را برگردانده بود، اما خودش هم انگار داشت از خودش دفاع میکرد.
الکس با لحن کنجکاوتر گفت: «پس تو چیزی پنهان میکنی؟»
رابرت خیلی خونسرد جواب داد: «همه یه چیزی پنهان میکنن.»
الکس به او خیره شد.
«تو بیشتر از بقیه.»
رابرت گوشهی لبش تکان خورد.
«و تو هنوز خیلی چیزها رو نمیدونی.»
الکس خواست دوباره فشار بیاورد، اما صدای آهستهی زنی از داخل ساختمان آمد و لحظهای توجه رابرت را برد.
رابرت خیلی کوتاه به سمت صدا نگاه کرد، بعد دوباره رو به الکس برگشت.
«فقط این رو بدون؛ امیلی برای این شهر یه افسانهست، برای بعضیها یه دعاست، و برای بعضیها یه کابوس. ولی برای من…»
مکث کرد.
«برای من، چیزی بیشتر از این حرفاست.»
الکس همینجا ایستاد.
نگاه رابرت چیزی را لو داده بود، اما نه آنقدر که بتوان اسمش را گذاشت.
الکس آرام گفت: «تو ازش محافظت میکنی.»
رابرت خیلی کوتاه پاسخ داد: «اگه لازم باشه.»
الکس با دقت به صورتش نگاه کرد.
«نه. فکر کنم همیشه.»
رابرت چیزی نگفت.
و همین سکوت، از هزار جمله بیشتر حرف داشت.
رابرت چند لحظه بعد از حرف آخرش، نگاهش را از الکس گرفت و به سمت گوشهی حیاط چرخید.
آفتابِ صبح حالا بالاتر آمده بود و روی سنگهای خیسِ حیاط میتابید. نور، نرم و کمرمق بود، اما برای الکس که هنوز از شبِ قبل و همهی سؤالهای بیپاسخش بیرون نیامده بود، انگار زیادی روشن به نظر میرسید.
رابرت دستش را به سمت شمشیر کنار دیوار برد.
الکس با دقت نگاهش کرد.
«میخوای بری تمرین کنی؟»
رابرت شمشیر را برداشت و در غلاف بست.
«آره.»
الکس کمی مکث کرد، بعد گفت: «میشه منم ببینم؟»
رابرت به او نگاه کرد.
«تمرین شمشیر برای تماشا جذاب نیست.»
الکس شانه بالا انداخت.
«منظورم تماشا نبود.»
رابرت ابرو بالا انداخت.
الکس سریعتر ادامه داد: «منظورم اینه… میتونی به منم یاد بدی؟»
رابرت چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با لحنی که نه تمسخر داشت نه تعجب، گفت: «برای چی؟»
الکس مستقیم جواب داد: «چون اینجا به درد میخوره. و چون نمیخوام فقط یه آدمِ گیج باشم که هیچ کاری بلد نیست.»
رابرت نگاهش را از صورت الکس گرفت، انگار دارد چیزی را سبکسنگین میکند.
بعد آهسته گفت: «یاد گرفتنش با “خواستن” شروع نمیشه. با حوصله شروع میشه.»
الکس اخم کرد.
«من حوصله دارم.»
رابرت جواب نداد.
فقط چند قدم به سمت فضای بازِ حیاط رفت و گفت: «بیا.»
الکس همراهش رفت.
حیاط در این ساعت خلوتتر شده بود. چند نفر از خدمه از دور رد میشدند، اما کسی نزدیکشان نبود. دیوارهای سنگیِ کلیسا سه طرف حیاط را گرفته بودند و وسط، فوارهای خاموش و چند شمع نیمسوخته مانده بود.
رابرت شمشیرش را کنار دیوار گذاشت و از زمین دو چوب باریک برداشت. یکی را به الکس داد.
«فعلاً با این شروع میکنیم. شمشیر واقعی برای کسی که هنوز درست نمیایسته، زیادی سنگینه.»
الکس چوب را گرفت و نگاهش کرد.
«این که فقط یه چوبه.»
رابرت خیلی آرام گفت: «برای شروع، همین هم میتونه بهت یاد بده چطور شکست بخوری.»
الکس اخم کرد، اما چیزی نگفت.
رابرت روبهرویش ایستاد و چوب خودش را در دست چرخاند.
«پاها به اندازهی شانه باز. زانوها کمی خم. شونهها رها. اگه زیادی سفت وایستی، قبل از هر ضربهای خودت خسته میشی.»
الکس دستورها را انجام داد، اما خشک و ناآشنا.
رابرت جلو آمد و با نوک چوب، آرنج الکس را کمی پایین آورد.
«نه اینقدر بالا. اینطوری بدنت باز میمونه.»
الکس زیر لب گفت: «خیلی جزئی توضیح میدی.»
رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت.
«چون جزئیات توی مبارزه، همون چیزیه که آدم رو زنده نگه میداره.»
الکس نفس عمیقی کشید.
رابرت چند حرکت ساده نشانش داد؛ اینکه چطور وزنش را منتقل کند، چطور عقب برود، چطور زاویهی بدنش را عوض کند.
الکس اولش چند بار دست و پا چلفتی عمل کرد، اما کمکم سعی کرد حرکات را بفهمد.
رابرت هر بار که لازم بود، کوتاه و دقیق اصلاحش میکرد: «نه، اینطوری…» «نگاهت رو بالا نگه ندار…» «نفس رو حبس نکن…» «بذار حرکت از شونه بیاد، نه فقط از مچ…»
الکس در یک چرخش کوچیک تعادلش را از دست داد و با اخم گفت: «این خیلی سختتر از چیزیه که به نظر میاد.»
رابرت بدون اینکه حالتش تغییر کند گفت: «همهچیز همینطوره.»
چند دقیقه بعد، الکس با وجود خستگی، بهتر ایستاده بود.
رابرت چوبش را پایین آورد و گفت: «برای امروز کافیه.»
الکس با تعجب نگاهش کرد.
«همین؟»
رابرت شانه بالا انداخت.
«اگه بخوای، میتونی ادامه بدی. ولی بهتره اول یاد بگیری چطور از ضربه فرار کنی، بعد یاد بگیری چطور بزنی.»
الکس چوب را پایین آورد.
«تو همیشه اینقدر کم حرفی؟»
رابرت نگاهی به او انداخت.
«نه. فقط وقتی میدونم هرچی بگم، باز تو سؤال بعدی رو میپرسی.»
الکس لبخند کمرنگی زد.
بعد جدی شد و گفت: «خب، پس یه کاری کنیم.»
رابرت ابرو بالا برد.
«چه کاری؟»
الکس چوب را کمی بالا آورد، نه به حالت حمله، بیشتر شبیه کسی که تصمیم گرفته یک مرز را امتحان کند.
«یه مبارزه.»
رابرت بیحرکت ماند.
الکس ادامه داد: «اگه من ببرم، تو دربارهی امیلی و هرچی از این شهر پنهون میکنی، حرف میزنی.»
رابرت نگاهش را از الکس برنداشت.
«و اگه من ببرم؟»
الکس مکث کرد، بعد با لجاجت گفت: «اونوقت فقط قبول میکنم که فعلاً نمیخوای حرف بزنی.»
رابرت چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت: «تو دنبال برد نیستی. دنبال جواب میگردی.»
الکس شانه بالا انداخت.
«هر دوش.»
رابرت آهسته چوبش را بالا آورد.
«باشه. ولی اینبار، از اول بدون که من قرار نیست راحت چیزی بهت بدم.»
الکس چوبش را محکمتر گرفت.
«منم قرار نیست راحت ولت کنم.»
رابرت فقط سر تکان داد.
«قانون سادهست. اگه منو مجبور کنی یک لحظه از تعادلم بیفتم، تو بردی. اگه من تو رو به زمین بزنم، مبارزه تمومه.»
الکس پذیرفت.
مبارزه شروع شد.
الکس اول حمله کرد؛ تند و مستقیم.
رابرت با یک چرخش کوتاه چوبش را کنار زد.
دوباره ضربه زد؛ این بار پایینتر. رابرت یک قدم جا خالی داد، انگار حرکت را از قبل دیده باشد.
الکس فشار را بیشتر کرد.
چند ضربهی پیدرپی زد، اما رابرت با آرامش و دقت همه را پاسخ داد.
هیچچیز در حرکتش اضافه نبود.
نه عجله، نه نمایش، نه خشم.
الکس عقب رفت و از زاویهی دیگری حمله کرد.
رابرت چوبش را بالا آورد، ضربه را گرفت، و با یک فشار کوتاه، الکس را وادار کرد قدمش کج شود.
الکس اخم کرد و دوباره جلو پرید.
اما اینبار چوبش کمی از مسیر خارج شد.
رابرت فقط از همان شکاف استفاده کرد؛ یک چرخش کوچک، یک ضربهی کنترلشده، و الکس ناگهان احساس کرد تعادلش میلغزد.
سعی کرد خودش را نگه دارد، اما پاهایش روی سنگهای حیاط خوب جا نرفتند.
یک زانو به زمین خورد.
چوب از دستش نیفتاد، اما نفسش برید.
برای یک لحظه سکوت افتاد.
رابرت چوبش را پایین آورد و یک قدم جلو آمد.
الکس با اخم بالا نگاهش کرد.
«اینطوری نمیخواستم ببازم.»
رابرت جواب نداد.
فقط دستش را جلو آورد.
الکس مکث کرد، بعد دستش را گرفت.
رابرت با یک کشش کوتاه، کمکش کرد از زمین بلند شود.
نه با تحقیر، نه با زور؛ فقط محکم و ساده، انگار افتادن الکس پایان چیزی نبوده.
وقتی الکس ایستاد، رابرت دستش را رها کرد و گفت: «پرتاب شدن زمین، با باختن فرق داره.»
الکس نفسش را بیرون داد.
«پس من فقط پرتاب شدم؟»
رابرت خیلی کم گوشهی لبش تکان خورد.
«فعلاً همین هم کافیه.»
الکس به او نگاه کرد.
در دلش هنوز حس شکست بود، اما چیزی نرمتر هم همراهش آمده بود.
رابرت اگر میخواست، میتوانست همانجا فاصله بیندازد و تمامش کند.
اما کمکش کرده بود بلند شود.
الکس چوب را در دست فشرد.
«فکر نکن این یعنی تموم شد.»
رابرت به آرامی چوبش را پایین آورد.
«میدونم.»
الکس با لجاجت به او نگاه کرد.
«پس یه روز دیگه دوباره امتحان میکنم.»
رابرت گفت: «و منم دوباره میزنمت زمین.»
الکس اینبار واقعاً یک لبخند خیلی کمرنگ زد.
نه از سر رضایت، از سر قبول کردنِ نوعی رابطهی تازه.
رابرت دشمنش نبود.
حداقل نه به آن شکلی که اول به نظر میرسید.
یک ماه گذشت
یک ماه از وقتی الکس پا به این شهر گذاشته بود، گذشته بود؛ و در این مدت، انگار هم شهر به حضورش عادت کرده بود، هم خودش یاد گرفته بود چطور در میان دیوارهای سنگی و نگاههای سنگین آن دوام بیاورد.
دیگر آن پسر گیجِ روز اول نبود. در مراسمهای کلیسا شرکت میکرد، به شاگردیِ آنجا پذیرفته شده بود، و شمشیر را آنقدر تمرین کرده بود که دستش دیگر از گرفتن آن نمیلرزید.
اما سؤالها هنوز رهایش نکرده بودند.
بیشتر از همه، سؤال دربارهی امیلی، جادو، و چیزی که این شهر را اینطور زنده و ترسناک نگه میداشت.
آن روز، الکس در کتابخانهی کلیسا تنها نشسته بود.
اتاقی ساکت با قفسههای بلندِ چوبی که تا سقف بالا میرفتند و بوی کاغذ کهنه و گردِ زمان در آن پیچیده بود.
نورِ بعدازظهر از پنجرهی باریک به داخل میریخت و روی میز چوبیِ مقابلش خطی روشن میکشید.
جلوی الکس کتابی باز بود؛ جلدی سنگین و قدیمی با صفحات زردشده و حاشیههای پر از یادداشتهای ریز.
عنوانش روی صفحهی اول با خطی دقیق نوشته شده بود:
مبانی جادو و کیمیاگری
الکس با دقت صفحهای را میخواند که دربارهی ساختن دایرهی پایه برای جمعکردن انرژی توضیح میداد.
چند خط بعد از «جریان»، «عنصر آغازین» و «پیوند نخست» حرف میزد.
برای او هنوز نیمهفهم بودند، اما کافی بودند تا بداند این کتاب فقط افسانه نیست؛ راهنماست.
زیر لب خواند: «برای آغاز، باید نیت بر ماده غالب شود...»
ابرو درهم کشید.
«یعنی چی؟»
همان لحظه صدای قدمی آرام از پشت سر آمد.
الکس سرش را بلند نکرد، اما میدانست چه کسی است.
رابرت.
صدای او وقتی رسید، آرام بود، اما در همان آرامش چیزی سرد پنهان شده بود: «ببندش.»
الکس صفحه را نگه داشت و بدون اینکه برگردد گفت: «نکنه کتاب هم از شماها باید اجازه بگیره؟»
رابرت نزدیکتر آمد.
«از من نه. از عقلت.»
الکس حالا برگشت.
رابرت کنار میز ایستاده بود، نگاهش مستقیم روی کتاب قفل شده بود.
نه تعجبی در صورتش بود، نه ترس؛ بیشتر چیزی شبیه نگرانیِ سختگیرانه.
الکس با لحن تندتری گفت: «فقط دارم میخونمش.»
رابرت جواب داد: «دارم میبینم.»
الکس کتاب را کمی جلو کشید.
«پس میدونی که نمیتونید همهچی رو ازم پنهون کنید.»
رابرت یک قدم جلو آمد.
«میتونیم. و بهتره که بعضی چیزها همونطور پنهون بمونن.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«این یکی هم از همون چیزهاییه که “بهتره” نفهمم؟»
رابرت نگاهش را از کتاب به چهرهی الکس برد.
«آره. دقیقاً.»
الکس با تمسخر کوتاهی خندید.
«عجب. هرچی بیشتر میگذره، بیشتر مطمئن میشم اینجا همهتون از کلمهی “نه” برای هر چیزی استفاده میکنید.»
رابرت آرام اما محکم گفت: «و تو از کلمهی “چرا” برای هر چیزی.»
الکس کتاب را روی میز کوبید.
صدای برخورد در کتابخانه پخش شد و از دور، یکی دو نفر سرشان را بالا آوردند.
الکس با خشم گفت: «چون جواب نمیدین!»
رابرت نه عقب رفت، نه صداش را بالا برد.
فقط ایستاد و نگاهش را به الکس دوخت.
«چون بعضی جوابها قبل از اینکه گفته بشن، باید فهمیده بشن.»
الکس نفسش تند شده بود.
«من از این بازی خسته شدم.»
رابرت دستش را روی لبهی میز گذاشت.
«پس خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم، به نقطهی خطر نزدیک شدی.»
الکس با تندی گفت: «تو فقط از جادو بدت میاد چون نمیفهمیش.»
رابرت چشمانش را ریز کرد.
«نه. ازش بدتم میاد چون دیدهام چطور همهچیز را خراب میکند.»
الکس یک قدم جلوتر آمد.
«نه، تو ازش بدت میاد چون امیلی باهاش زندگی میکرد.»
رابرت برای لحظهای بیحرکت ماند.
همان یک جمله کافی بود که چیزی در چهرهاش ترک بخورد.
الکس ادامه داد: «تو نمیتونی هر بار اسم امیلی رو میبرم، اینطوری واکنش نشون بدی و انتظار داشته باشی من هیچی نفهمم.»
رابرت آهسته نفس کشید.
«تو هیچچیز نمیفهمی، الکس.»
الکس با عصبانیت جواب داد: «پس تو بهم بگو!»
رابرت صدایش را بالا نبرد، اما کلماتش این بار تیزتر شدند: «چیزی که امیلی کرد، فقط نجات نبود. اون کسوف رو بهوجود آورد. عمداً. شیاطین رو کشوند بیرون تا نابودشون کنه.»
الکس خشکش زد.
رابرت ادامه داد، اینبار با تلخی آشکار: «و آخرش هم مرد. برای هیچی.
الکس به او زل زد.
«برای هیچی؟»
رابرت نگاهش را از الکس برنداشت.
«نیمی از اون شیاطین همونجا نابود شدن. اما بعدش چی؟ جنگ؟ ترس؟ شهرهایی که از هم پاشیدن؟ آدمهایی که تا امروز هم دارن تاوانش رو میدن؟»
الکس با صدایی پایینتر گفت: «تو داری همهچیزو فقط از یه طرف میبینی.»
رابرت با خشم کنترلشدهای جواب داد: «من از طرفی میبینم که اون روز از دست رفت.»
الکس مکث کرد.
خشم در چهرهاش جمع شده بود.
«تو از مرگش عصبانیای.»
رابرت یک لحظه ساکت شد.
بعد با صدایی که حالا سنگینتر از قبل بود، گفت: «آره. عصبانیام. چون اون رفت، و ما موندیم با چیزی که ازش ساختن. با دعاها، با ترسها، با این همه اسم و عنوان. و هیچکس دیگه اون آدمی رو که من میشناختم، یادش نمیاد.»
الکس برای لحظهای ساکت ماند.
بعد آرامتر اما هنوز محکم گفت: «پس مشکل تو جادو نیست. مشکل تو اینه که امیلی مُرده.»
رابرت نگاهش را پایین آورد، انگار همین یک جمله هم زیادی دقیق بود.
الکس هنوز نفسنفس میزد و خشمش به اوج رسیده بود.
و درست در همان لحظه، چیزی درونش لرزید.
یکی از چشمهایش، آن قهوهایِ تیره، برای یک دم کوتاه به بنفشِ روشن تغییر کرد؛ مثل شعلهای ناپایدار که ناگهان زیر نور دیده شود.
رابرت آن را دید.
اما فقط برای یک لحظه.
همانقدر که نفس بعدی الکس دوباره آرام شد و رنگ چشمش به حالت عادی برگشت.
قهوهایِ تیره برگشت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
رابرت دیگر چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد؛ طولانی، ساکت، و با چیزی در عمق نگاهش که الکس هنوز نمیفهمید.
بعد، رابرت آهسته دست دراز کرد، کتاب را از روی میز برداشت و به سینهاش چسباند.
الکس میخواست اعتراض کند، اما رابرت زودتر گفت: «بسه. امروز برای این بحث کافی بود.»
الکس با خشم به او نگاه کرد.
«تو فقط فرار میکنی.»
رابرت کتاب را محکمتر گرفت.
«نه. دارم جلوی چیزی رو میگیرم که هنوز وقتش نیست.
الکس نفسش را بیرون داد.
«تو همیشه همینو میگی.»
رابرت سرش را کمی پایین آورد.
«و هر بار هم یه دلیل دارم.»
الکس خواست دوباره حرف بزند، اما رابرت اینبار نرمتر، ولی عمیقتر ادامه داد: «امیلی توی اون کسوف مرد، الکس. همونجا، وقتی داشت با چیزی میجنگید که هیچکدوم از ما حتی نمیتونستیم اسمش رو کامل بگیم. و بعد از اون، همهچیز بدتر شد. مردم فکر کردن نجات پیدا کردن، اما فقط فهمیدن چقدر ترسیدن.»
این آخرین جمله، چیزی را در فضای اتاق سنگینتر کرد.
رابرت نگاه آخر را به الکس انداخت.
نه با دشمنی. نه حتی با سرزنش.
فقط با خستگی.
بعد برگشت و کتاب را با خودش برد.
الکس همانجا ماند، کنار میز، با نفسی که هنوز درست جا نیفتاده بود.
آن لحظهی کوتاهِ تغییر رنگ چشمش مثل خاری در ذهنش مانده بود، اما رابرت چیزی نگفته بود.
و همین سکوت، از هر اعترافی بلندتر بود.
شب، آرام و سنگین روی کلیسا افتاده بود.
دیوارهای سنگی در تاریکی سردتر به نظر میرسیدند و صدای باد، از لای پنجرههای باریک و راهروهای خاموش عبور میکرد. بیشتر اتاقها خاموش بودند. شمعها نیمسوخته یا کاملاً مرده، و راهروها در سکوتی فرو رفته بودند که فقط گاهی با صدای قدمی دور یا تکان خفیف درِ چوبی شکسته میشد.
رابرت در اتاقش تنها نشسته بود.
کف اتاق ساده بود؛ فرش تیرهای بخش کوچکی از آن را پوشانده بود، یک میز کوچک کنار دیوار، و شمعی که نور لرزانش روی چهرهی رابرت سایه میانداخت.
او روی زمین نشسته بود، پاها را جمع کرده، دستها را روی زانو گذاشته بود، و چشمانش را بسته بود.
نفسهایش آرام و منظم بالا و پایین میرفت؛ همان حالتی که میان دعا و مدیتیشن گم میشد، جایی که آدم سعی میکند ذهنش را از جهان بیرون جدا کند.
چند لحظه گذشت.
و بعد، بیهشدار، حس کرد چیزی در هوا عوض شد.
رابرت آهسته چشمانش را باز کرد.
و همانجا، روبهروی او، امیلی ایستاده بود.
نه سایه بود، نه خاطره، نه تصویر محو ذهنی.
حضورش کاملاً فیزیکی بود؛ آنقدر واقعی که انگار اگر دست دراز میکرد، میتوانست گرمای پوستش را حس کند.
موهایش آرام روی شانههایش افتاده بود و نگاهش، مثل همیشه، نرم اما سنگین بود.
رابرت بیاختیار نفسش را بیرون داد.
«مادر…»
امیلی لبخند خیلی کمرنگی زد.
«رابرت.»
صدایش آرام بود؛ نرم، اما نه آنقدر که نشان دهد از چیزی بیخبر است.
رابرت سریع از جایش بلند شد.
نه با خشونت، اما با همان شتابی که آدم وقتی چیزی را غیرمنتظره میبیند، ناخواسته نشان میدهد.
«چرا الان؟»
امیلی چند قدم آرام در اتاق راه رفت.
شمع کنار میز، نور را روی صورتش میپاشید و سایهای نرم زیر چشمهایش میساخت.
«تو همیشه وقتی مضطرب میشی، خیلی سریع سؤال میپرسی.»
رابرت با صدایی پایین گفت: «من مضطرب نیستم.»
امیلی لبخند خیلی کمرنگی زد.
«البته که هستی.»
رابرت مکث کرد، بعد مستقیمتر گفت: «الکس.»
امیلی همانطور که ایستاده بود، نگاهش را به او دوخت.
«میدانم.»
رابرت اخم کرد.
«از کجا؟»
امیلی با همان آرامش جواب داد: «از نگاهش فهمیدم.»
رابرت یک قدم جلو آمد.
«اون چشم… دیدی؟»
امیلی سر تکان داد.
«دیدم.»
رابرت کمی پایینتر و جدیتر گفت: «اون بنفش شد.»
امیلی برای یک لحظه نگاهش را از او گرفت.
بعد خیلی آرام گفت: «پس خودش هم فهمیده.»
رابرت اخم کرد.
«چی رو؟»
امیلی به او نگاه نکرد، فقط آرام گفت: «فعلاً لازم نیست بدانی.»
رابرت با کلافگی نفسش را از بینی بیرون داد.
«تو همیشه همین رو میگی.»
امیلی کمی نزدیکتر آمد.
«و تو هنوز هم میخواهی همهچیز را تحت کنترل داشته باشی.»
رابرت آهسته گفت: «چون باید داشته باشم.»
امیلی نگاهش را دقیقتر کرد.
«نه. چون میترسی اگر نداشته باشی، حقیقت چیز دیگری باشد.»
رابرت برای یک لحظه ساکت ماند.
سکوتش خودش جواب بود.
امیلی اینبار مستقیم به سمت در نگاه نکرد، اما با صدایی نرم گفت: «الکس پشت دره.»
رابرت یکباره برگشت
در راهرو، الکس همانجا خشک شده بود؛ دستش روی چارچوب در، نفسش در سینه حبس، و چشمهایش ثابت روی اتاق.
رابرت چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
بعد آهسته گفت: «از کی اونجاست؟»
امیلی با آرامش جواب داد: «به اندازهی کافی.»
رابرت چند قدم به سمت در رفت، اما امیلی با صدای پایینتری گفت: «لازم نیست بیشتر ادامه بدی.»
رابرت مکث کرد.
«تو از اول میدونستی؟»
امیلی با نرمی گفت: «من همیشه میدونم چه وقت باید ببینم و چه وقت باید صبر کنم.»
رابرت چیزی نگفت.
امیلی هم دیگر ادامه نداد.
فقط نگاهش را یکبار دیگر به سمت الکس انداخت؛ نگاهی کوتاه، گرم، و آشنا.
بعد، بدون هیچ صدای اضافهای، محو شد.
رابرت همانجا ماند و به فضای خالی روبهرویش نگاه کرد.
بعد از چند لحظه، در را باز کرد و الکس را دید.
الکس خشکش زده بود.
چهرهاش نه خشمگین بود، نه آرام؛ بیشتر گیج و کمی تیره.
رابرت با صدایی پایین گفت: «چقدر شنیدی؟»
الکس نگاهش را از جای خالی امیلی برداشت و روی رابرت انداخت.
«به اندازهای که بفهمم داری با کی حرف میزدی.»
رابرت نفس آرامی کشید.
«پس خیلی.»
الکس یک قدم جلو آمد.
«اون واقعاً کیه؟»
رابرت برای لحظهای سکوت کرد.
بعد با صدای آهسته گفت: «امیلی، خیلی سال پیش مرده.»
الکس اخم کرد.
«این رو میدونم. من منظورم اینه که الان کیه؟»
رابرت نگاهش را پایین انداخت.
«برای من، همون آدمیه که بیست سال پیش منو جلوی یه بهزیستی پیدا کرد.»
الکس چشمهایش کمی گشاد شد.
رابرت ادامه داد: «مادرم منو ول کرده بود. اون اومد، منو برداشت، بزرگم کرد… مثل بچهی خودش.»
الکس ساکت ماند.
این جواب، چیزی را که دیده بود، تازهتر و سنگینتر کرد.
رابرت آهسته اضافه کرد: «برای همین وقتی صداش میکنم، میگم مادر. چون برای من همینطوره.»
الکس چند لحظه او را نگاه کرد.
بعد آهسته گفت: «پس اون… واقعاً برات مهمه.»
رابرت خیلی کوتاه سر تکان داد.
«از مهمتر هم بالاتره.»
الکس نفسش را بیرون داد.
«و برای من؟»
رابرت نگاهش را به او دوخت، اما پاسخی نداد.
اینبار خودش هم میدانست که چیزی را نمیتواند کامل توضیح بدهد.
الکس لبهایش را جمع کرد.
«اون منو میشناسه، نه؟»
رابرت کمی مکث کرد.
بعد گفت: «ظاهراً.»
الکس اخم کرد.
«ظاهراً یعنی چی؟»
رابرت خیلی آرام پاسخ داد: «یعنی وقتی امیلی چیزی رو میگه، معمولاً بیدلیل نمیگه.»
الکس به درِ خالی نگاه کرد.
ذهنش هنوز درگیر همان لحظه بود؛ لحظهای که امیلی از وسط اتاق رفت، بیآنکه عجله داشته باشد، انگار دقیقاً میدانست چه وقت باید ناپدید شود.
رابرت که سکوت او را دید، آهستهتر گفت: «اگر دنبال جواب کامل میگردی، از من نخواه. من هم بعضی چیزها رو از خودش میپرسم.»
الکس به او نگاه کرد.
«تو هم ازش میپرسی؟»
رابرت خیلی کوتاه خندید.
«گاهی. وقتی لازم باشه.»
الکس نفسش را آهسته بیرون داد.
حالا رابطهی آن دو برایش فقط یک راز نبود؛ چیزی بین خانواده، عادت، و وفاداریِ عمیق بود.
الکس بعد از آن حرفها، دیگر چیزی نگفت.
نه چون پاسخی گرفته بود، بلکه چون حس میکرد اگر دهان باز کند، فقط سؤالهای بیشتری از او بیرون میریزد.
از راهروی باریک گذشت و وارد اتاقی شد که در این یک ماه، کمکم به تنها جایی تبدیل شده بود که میتوانست چند دقیقه در آن نفس بکشد و وانمود کند همهچیز عادی است.
در را پشت سرش بست.
اتاق کوچک بود؛ یک تخت ساده، یک میز چوبی کنار دیوار، و پنجرهای که نور کمرنگ ماه را روی کف میپاشید.
الکس چند لحظه همانجا ایستاد، بعد آهسته نفسش را بیرون داد و به سمت تخت رفت.
امیلی کنار در ایستاده بود.
نه با عجله، نه با ورودِ نمایشی؛ فقط همانطور که انگار از اول هم حق داشته آنجا باشد.
لباسش نرم و ساده بود، موهایش آرام روی شانههایش افتاده بود، و نگاهش بیشتر از همیشه حالت آشنا داشت.
الکس بیاختیار گفت: «تو…»
امیلی لبخند خیلی کمرنگی زد.
«من.»
الکس ابرو درهم کشید.
حضورش آنقدر نزدیک و واقعی بود که دلش میخواست هم سؤال بپرسد، هم عقب برود، هم مطمئن شود خواب نمیبیند.
«چطوری اومدی اینجا؟» صدایش پایین و گیج بود.
امیلی به آرامی سرش را کج کرد.
«تو هنوز فکر میکنی برای دیدن تو باید حتماً از در رد بشم؟»
الکس چیزی نگفت.
امیلی نگاه کوتاهی به صورتش انداخت، بعد آرامتر ادامه داد: «خستهای.»
الکس نفسش را بیرون داد.
«خیلی.»
«از امروز؟»
الکس نگاهش را از او نگرفت.
«از خیلی چیزا.»
امیلی لبخند محوی زد، از همان لبخندهایی که آدم را هم آرام میکند هم نگران.
«میدانم.»
الکس یک لحظه ساکت ماند.
«تو چرا با من حرف میزنی؟»
امیلی همانطور که نگاهش میکرد، خیلی آرام جواب داد: «چون وقتی برگشتی، اولین چیزی که دیدم، تو بودی.»
الکس اخم کرد.
«برگشتم؟»
امیلی سکوت کرد.
نه بهخاطر اینکه نمیخواست جواب بدهد، بلکه انگار داشت واژهها را درست انتخاب میکرد.
بعد گفت: «بعضی آدمها به جاهایی میرسن که فکر میکنن تصادفی بوده. اما من میدونم بعضی چیزها تصادفی نیستن.»
الکس به او خیره ماند.
«منظورت چیه؟»
امیلی نگاهش را از او نگرفت.
«منظورم اینه که تو برای این شهر غریبه نیستی، الکس.»
الکس نفسش را حبس کرد.
«این رو قبلاً هم گفتن.»
امیلی کمی جلوتر آمد.
«اما من از همه زودتر فهمیدم.»
الکس سکوت کرد.
در دلش، حضور او هم آرامش داشت هم آشوب.
انگار همهچیز در این اتاق، به یک رشتهی نازک بسته شده بود.
امیلی چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آرامتر از قبل، یک قدم دیگر نزدیک شد.
الکس ناخودآگاه نفسش را نگه داشت.
امیلی دستش را بالا آورد و خیلی آرام، انگشتان سردش را روی گونهی الکس گذاشت.
الکس خشک شد.
نه از ترس؛ از شدتِ چیزی که اسمش را نمیدانست.
امیلی با صدایی پایین، نزدیک و نرم گفت: «تو هنوز هم زیادی زود داغ میشی.»
الکس چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد؛ با چشمانی که دیگر مثل قبل گیج نبودند، اما هنوز راه رفتنِ این حس را بلد نبودند.
امیلی کمی نزدیکتر شد.
نه طوری که فشار بیاورد، فقط بهقدری که نفسشان در یک فاصلهی کوتاه به هم برسد.
بعد، خیلی آرام، لبش را روی لبهای الکس گذاشت.
بوسه کوتاه بود.
نه عجول، نه پرهیاهو.
فقط یک جرقهی نرم و ساکت، مثل روشن شدنِ چیزی که از مدتها پیش منتظر مانده بود.
الکس برای یک لحظه هیچچیز نفهمید.
تمام بدنش خشک شد، و بعد از آن، گرمایی عجیب در سینهاش دوید؛ گرمایی که نه شبیه خواب بود، نه شبیه فکر.
امیلی خیلی آهسته از او جدا شد.
نگاهش برای یک لحظه روی صورت الکس ماند؛ نگاهی که هم مهر داشت، هم اشتیاق، هم چیزی عمیقتر از همهی اینها.
بعد خیلی آرام گفت: «شب بخیر، الکس.»
و پیش از آنکه او بتواند چیزی بگوید، دستش از روی گونهی او کنار رفت و امیلی آرام در تاریکیِ اتاق محو شد؛
همانطور که انگار از اول هم آمده بود تا فقط این یک لحظه را بگذارد و برود.
الکس همانجا ماند.
ساکت، و با قلبی که دیگر مثل قبل نمیزد.