ویرگول
ورودثبت نام
No Body
No Bodyای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه
No Body
No Body
خواندن ۲۸ دقیقه·۲۱ روز پیش

وقتی چراغ ها خاموش شدند ( فصل چهار - بخش اول )

الکس با نفس‌های تند از خواب پرید.
چند لحظه فقط در تاریکیِ اتاق نشسته بود، دستش روی سینه‌اش، و چشم‌هایش به جایی خیره مانده بود که هنوز تصویر الهام از آن پاک نشده بود.
نه، بهتر بود اسمش را الهام بگذارد، چون هنوز مطمئن نبود خواب بوده یا چیزی که از جایی عمیق‌تر آمده باشد.
تصویری از کلیسا در ذهنش بود؛
سالنِ خاموش، خون روی زمین، و آدم‌هایی که می‌شناخت و دیگر زنده نبودند.
رابرت.
لیا.
پیرزنِ بازار.
آدم‌های دیگر.
امیلی.
و بعد آن جمله.
ما تو را پیدا کردیم
الکس با عجله از تخت پایین آمد، کفش‌هایش را همان‌طور که بودند پوشید و بدون این‌که چراغی روشن کند، درِ اتاق را باز کرد و از راهرو گذشت.
قلبش هنوز تند می‌زد.
نمی‌خواست فقط در اتاق بماند و به آن فکر کند.
به درِ اتاق رابرت که رسید، چند بار محکم تقه زد.
چند لحظه بعد صدای خواب‌آلود رابرت از داخل آمد: «کیه؟»
الکس با صدایی که هنوز تهش لرزش داشت گفت: «منم. الکس.»
در کمی باز شد و رابرت، با موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌های نیمه‌خواب، سرش را بیرون آورد.
نگاهش فقط یک ثانیه روی چهره‌ی الکس مکث کرد، اما همان یک ثانیه کافی بود تا بفهمد چیزی درست نیست.
«چی شده؟»
الکس نفس عمیقی کشید.
«یه الهام دیدم.»
رابرت ابرو بالا انداخت.
«الهام؟»
الکس سر تکان داد.
«هرچی بود، خیلی واقعی بود.»
رابرت در را کامل باز کرد و کنار رفت تا الکس داخل بیاید.
اتاقش بوی چوب و کاغذ و کمی شمع خاموش می‌داد.
الکس همان‌طور که وارد می‌شد، حرفش را سریع‌تر ادامه داد: «توی کلیسا بودم. همه‌چی خونی بود. تو… لیا… آدمای بازار… حتی امیلی هم اون‌جا بود.»
رابرت با دقت به او نگاه کرد.
«آروم‌تر. یکی‌یکی.»
الکس دستش را به پیشانی‌اش کشید.
«همه توی زمین افتاده بودن. بعد روی دیوار نوشته بود…»
مکث کرد.
«ما تو را پیدا کردیم.»
رابرت چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با لحن معمولی‌تری گفت: «خواب بدی بوده.»
الکس با تردید نگاهش کرد.
«فکر می‌کنی فقط خوابه؟»
رابرت شانه‌ی یکی از دست‌هایش را بالا انداخت.
«آره. لازم نیست از یه خواب، بیشتر از چیزی که هست بسازی.»
الکس کمی آرام‌تر شد، اما هنوز قانع نشده بود.
«همه توش مرده بودن.»
رابرت با همان خونسردی پاسخ داد: «خواب‌ها همین کارو می‌کنن.»
الکس سرش را پایین انداخت، اما هنوز حس بد از دلش بیرون نرفته بود.
«امیلی هم اون‌جا بود.»
رابرت برای لحظه‌ای مکث کرد، اما نه آن‌قدر که الکس بفهمد نگران شده.
فقط گفت: «خوب. بهش فکر نکن.»
الکس اخم کرد.
«این که جواب نیست.»
رابرت نگاه مستقیمی به او انداخت.
«بعضی وقت‌ها، بهترین کار همینه. فعلاً برگرد بخواب. صبح که شد، ببین هنوز هم همین‌قدر ترسناک به نظر میاد یا نه.»
الکس لبخند کم‌جانی زد، اما قانع نشده بود.
«باشه.»
رابرت در را برایش باز کرد.
الکس چند لحظه در آستانه‌ی در ایستاد، بعد به عقب نگاه کرد.
«اگه دوباره ببینمش چی؟»
رابرت جواب داد: «فقط یه خواب بوده، خودش می‌ره.»
الکس اخم کرد.
«این که جواب نیست.»
رابرت نگاه مستقیمی به او انداخت.
«نه. ولی الان فقط همین رو می‌گم.»
الکس چیزی نگفت.
فقط آهسته از اتاق بیرون رفت و به سمت اتاق خودش برگشت.
وقتی درِ پشت سر الکس بسته شد، رابرت برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد به‌سمت میزی کوچک در گوشه‌ی اتاق رفت، شمعی روشن کرد و چند ثانیه بعد، زیر لب چیزی زمزمه کرد.
هوای اتاق تکان خفیفی خورد.
و امیلی، آرام و بی‌صدا، در مقابلش ظاهر شد.
رابرت این‌بار اصلاً لحنش آرام نبود.
«مادر, الکس یه الهام دیده.»
امیلی نگاهش را بالا آورد.
«چه الهامی؟»
رابرت کوتاه و دقیق گفت: «کلیسا. خون. آدم‌هایی که می‌شناخت. و تو… مرده بودی.»
چهره‌ی امیلی برای لحظه‌ای تغییر کرد.
نه از غافلگیری، از نگرانی.
رابرت ادامه داد: «و روی دیوار نوشته بود: “ما تو را پیدا کردیم.”»
امیلی سکوت کرد.
رابرت با صدایی جدی‌تر پرسید: «فکر می‌کنی از طرف اوناست؟»
امیلی آهسته گفت: «ممکنه.»
رابرت اخم کرد.
«یعنی شروع شده؟»
امیلی نگاهش را پایین انداخت، انگار دارد چیزی را می‌سنجد.
«شاید فقط یه هشدار بوده.»
رابرت چند قدم جلو آمد.
رابرت خیلی آهسته‌تر پرسید: «باید بهش بگم؟»
امیلی مستقیم به او نگاه کرد.
«نه. هنوز نه.»
رابرت سری تکان داد.
اما حالت چهره‌اش هنوز جدی بود.
امیلی یک لحظه به نقطه‌ای در هوا خیره شد، بعد زیر لب گفت: «باید مراقبش باشیم.»
رابرت نگاهش را از او برنداشت.
«هستم.»
امیلی خیلی آرام گفت: «این‌بار بیشتر.»
صبحِ روز بعد، الکس هنوز از جا خوب بلند نشده بود که پایش خودش را به کفِ سردِ اتاق رساند.
نورِ خاکستریِ صبح از لای پرده‌ی باریک می‌گذشت و روی دیوار، خطی کم‌رنگ می‌کشید.
الکس چند لحظه همان‌طور روی لبه‌ی تخت نشست و به نقطه‌ای خیره ماند؛ انگار هنوز بخشی از ذهنش در همان الهامی گیر کرده بود که دیشب دیده بود.
خواب، یا هر چیزی که اسمش را می‌گذاشت، هنوز ولش نکرده بود.
صحنه‌ها یکی‌یکی در ذهنش بالا می‌آمدند:
رابرت روی زمین، لیا کنار ستون، آدم‌های بازار، خون روی سنگ‌های کلیسا، و امیلی…
امیلی که آن‌جا بود و نبود، مثل چیزی که باید قبل از آن‌که کسی بفهمد، از دست برود.
الکس دستش را به صورتش کشید و آرام از جایش بلند شد.
چیزی درونش می‌گفت اگر بیشتر از این در اتاق بماند، فقط کلافه‌تر می‌شود.
برای همین لباس پوشید و از اتاق بیرون زد.
راهروهای کلیسا ساکت بودند.
نه آن سکوتِ آرام و راحت، بلکه سکوتی سنگین که روی شانه‌ات می‌نشیند و نمی‌گذارد راحت نفس بکشی.
سنگِ سردِ دیوارها، زیر نور کم‌جان صبح، خاکستری‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و کفِ راهروها آن‌قدر تمیز بود که صدای قدم‌های الکس بیش از حد بلند به گوشش می‌رسید.
الکس به‌جای اینکه مستقیم سراغ سالن اصلی برود، بی‌اختیار مسیر آشپزخانه را در پیش گرفت.
نمی‌دانست چرا، فقط حس می‌کرد باید کمی خودش را مشغول کند، چیزی ببیند که شبیه مرگ و خون نباشد.
درِ آشپزخانه را که باز کرد، بوی نان تازه و چوبِ خیسِ تنور به صورتش خورد.
لیا آن‌جا بود، کنار میز بلند چوبی، با پیش‌بندی ساده و موهایی که پشت سرش جمع شده بود.
داشت چند قرص نان را از روی سینی برمی‌داشت و با دقت در سبد می‌گذاشت.
آن‌قدر آرام و عادی کار می‌کرد که الکس برای چند ثانیه همان‌جا ایستاد و فقط نگاهش کرد.
لیا متوجه‌ی حضورش شد، سرش را بلند کرد و کمی جا خورد.
اما زود خودش را جمع کرد، مثل کسی که نخواهد دستپاچه به نظر برسد.
«سلام.»
الکس نفس کوتاهی کشید، انگار تازه یادش آمده باشد چطور باید معمولی حرف زد.
«سلام. صبح بخیر.»
لیا لبخند کوچکی زد.
«صبح تو هم بخیر، آقای الکس.»
الکس پوزخند کوتاهی زد و با کنایه گفت: «آقا؟ دوباره؟»
لیا کمی سرخ شد، اما لبخندش را نگه داشت.
«خب… آره.»
الکس شانه بالا انداخت و به اطراف نگاه کرد.
«لازم نیست انقدر رسمی باشی. من که از پادشاهی چیزی نیاوردم.»
لیا خندید، آرام و کوتاه، و گفت: «فکر کردم توی کلیسا باید مودب بود.»
الکس به سبد نان اشاره کرد.
«اینجا بیشتر به آدمی می‌خوره که کار کنه تا اینکه ادا دربیاره.»
لیا لحظه‌ای نگا‌هش را پایین انداخت و بعد دوباره به او نگاه کرد.
«پس یعنی من خوبم؟»
الکس بی‌درنگ جواب نداد.
نمی‌خواست زیادی گرم یا زیادی جدی به نظر برسد، برای همین فقط گفت: «دست پختتو هنوز امتحان نکردم.»
همین جمله کافی بود تا رنگِ صورت لیا کمی عوض شود.
او دوباره سرش را پایین انداخت و مشغول کار شد، اما الکس حس کرد کمی از اضطرابش کم شده.
الکس دیگر نماند.
فقط قبل از اینکه برود، خیلی آرام گفت: «بذار راحت بگم؛ اگه همین‌طور ادامه بدی، زودتر از بقیه جا می‌افتی.»
لیا سرش را بلند کرد.
«واقعاً؟»
الکس سر تکان داد.
«آره. فقط زیادی به خودت سخت نگیر.»
لیا چیزی نگفت، اما نگاهش برای یک لحظه روشن‌تر شد.
الکس هم با همان حسِ آرام‌، از آشپزخانه بیرون رفت.
هنوز چند قدم دور نشده بود که رابرت را در راهرو دید.
لباسش مرتب‌تر از صبح‌های معمولی بود و از نگاهش معلوم بود هنوز خستگیِ خواب از چشمش کاملاً نرفته.
رابرت وقتی الکس را دید، گفت: «صبح بخیر. خواب دیشبت خوب بود؟»
الکس که هنوز بخشی از ذهنش درگیرِ همان الهام بود، شانه بالا انداخت.
«بد نبود.»
رابرت نگاهش کرد، انگار بخواهد از لحنش چیزی بفهمد.
بعد آهسته گفت: «یادت هست یه‌بار داشتی یه کتاب درباره‌ی جادو می‌خوندی؟»
الکس با تعجب ابرو بالا انداخت.
«آره…»
رابرت کمی سرش را کج کرد.
«فکر کنم وقتشه برگردیم سراغش.»
الکس کمی صاف‌تر ایستاد.
«الان؟»
رابرت سر تکان داد.
«الان. حس می‌کنم دیگه وقتشه.»
و بدون اینکه منتظر جواب دیگری بماند، گوشه‌ی لباس الکس را گرفت و او را به سمت کتابخانه برد.
کتابخانه‌ی کلیسا، همیشه بوی کاغذ کهنه و چوبِ قدیمی می‌داد.
نور از پنجره‌های بلند به داخل می‌ریخت و روی قفسه‌ها نوارهای روشن می‌ساخت.
رابرت الکس را به میزی نزدیک قفسه‌های بالایی برد و مقابلش نشست.
«قبل از هر چیز، یه چیز رو بدون.»
صدای رابرت آرام بود، اما در آن جدیتی پنهان بود که الکس را وادار می‌کرد گوش بدهد.
«جادو فقط قدرت نیست. جادو یعنی فهمیدنِ اینکه چطور چیزی که هستی و به چیزی که می‌خوای تبدیل بشی.»
الکس به او خیره ماند.
رابرت ادامه داد: «مهم نیست بدنت چقدر قوی باشه. بعضی روح‌ها از صد نفر قوی‌ترن. بعضی‌هاشون می‌تونن دنیا رو به آشوب بکشن، بعضی‌هاشون می‌تونن نجاتش بدن.»
الکس چیزی نگفت، فقط نگاهش را از لب‌های رابرت به کتابی که روی میز گذاشته بود، کشاند.
رابرت جلد کتاب را باز کرد.
صفحه‌های زردشده و قدیمی زیر نور صبح، کمی برق می‌زدند.
«جادو بر پایه‌ی قانون کار می‌کنه.»
رابرت با انگشت روی یکی از خطوط کشید.
«نه بی‌نظمی. نه معجزه‌ی بی‌منطق. جادو مثل هر چیز دیگه‌ای، قاعده داره. شیمی، فیزیک، ساختار، و البته چیزی که از خودت میاری.»
الکس با تردید پرسید: «یعنی جادو یه جور علمه؟»
رابرت لبخند خیلی کم‌رنگی زد.
«می‌تونی این‌طور هم بهش نگاه کنی. ولی علمِ خشک نیست. بیشتر شبیه اینه که یاد بگیری قوانین جهان رو به نفع خودت خم کنی.»
الکس آهسته سر تکان داد.
رابرت چند خط دیگر را نشانش داد و بعد گفت: «خب. پایه‌ای‌ترین کاری که می‌شه با جادو انجام داد، حرکت دادن یه جسم کوچیکه.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«فقط همین؟»
رابرت شانه بالا انداخت.
«شروع از همین‌جا مهمه. اول باید یاد بگیری نیرو رو از خودت جدا کنی و به بیرون منتقل کنی.»
بعد یک لیوان شیشه‌ای کوچک روی میز گذاشت.
«تمرکز کن. تصور کن جادو مثل یه جریان از بدنت بیرون میاد. بعد با اون جریان، لیوان رو بالا می‌کشی. نه با زور. بلکه با هدایت.»
الکس نفس عمیقی کشید.
دستش را جلوی لیوان گرفت و سعی کرد همان کاری را بکند که رابرت گفته بود.
چند ثانیه گذشت.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
الکس دندان‌هایش را روی هم فشار داد و دوباره امتحان کرد.
این‌بار دستش کمی لرزید.
اما لیوان حتی تکان هم نخورد.
رابرت سرش را کمی تکان داد.
«عیب نداره. انگار یه کمک کوچیک لازمه.»
از کشوی میز، سنگی بنفش بیرون آورد و به الکس داد.
سنگ، سطحی صاف و خنک داشت و نورِ پنجره را کمی بازمی‌تاباند.
رابرت گفت: «این رو توی دستت نگه دار. و به‌جای اینکه فکر کنی نیرو از خودته، تصور کن از این میاد.»
الکس سنگ را در مشت گرفت و دست دیگرش را جلوی لیوان نگه داشت.
تمرکز کرد.
اول فقط سکوت بود.
بعد، خیلی آرام، حس کرد گرمایی از کف دستش بالا می‌رود.
چند لحظه بعد، لیوان کمی داغ شد.
نه خیلی، اما به اندازه‌ای که الکس متوجه‌اش شود.
رابرت با رضایت نگاهش کرد.
«بسه.»
الکس ایستاد.
رابرت لیوان را برداشت، با دقت لمسش کرد و ابرو بالا انداخت.
«این یکی خوب داغ شده.»
الکس با تعجب گفت: «یعنی من…»
رابرت سر تکان داد.
«تو اولش ناخودآگاه جادوی گرما انجام دادی. کمتر کسی رو دیدم بار اول این‌قدر سریع خودش رو نشون بده.»
الکس سعی کرد لبخند نزند، اما نتوانست.
رابرت ادامه داد: «فقط زیادی به خودت فشار نیار. ریلکس باش. جادو وقتی بهتر کار می‌کنه که خودت ازش نترسی.»
الکس نفسش را آهسته بیرون داد و دوباره امتحان کرد.
این بار سنگ را در یک دست نگه داشت و با دست دیگر، به لیوان خیره شد.
دوباره تمرکز کرد.
لیوان برای لحظه‌ای کوتاه از روی میز جدا شد.
فقط چند سانتی‌متر.
چشم‌های الکس از هیجان گرد شد.
اما همین که ذوق کرد، تمرکزش شکست و لیوان با صدای خفیفی روی میز افتاد.
رابرت لبخند زد.
«برای امروز بسه. کارت بد نبود، جادوگر الکس.»
الکس با لبخند کم‌رنگی گفت: «فکر نمی‌کردم واقعاً بتونم این کارو بکنم.»
رابرت در حالی که کتاب را می‌بست، جواب داد: «خیلی‌ها خودشون رو دست‌کم می‌گیرن. مخصوصاً وقتی اسمشون الکسه.»
الکس خنده‌ی کوتاهی کرد.
رابرت کمی جدی‌تر شد و سنگ را به سمتش هل داد.
«این رو نگه دار. تمرین کن. مطالعه هم بکن. جادو بدون تمرین هیچ‌وقت به درد نمی‌خوره.»
الکس سنگ را گرفت و سر تکان داد.
«باشه.»
رابرت از جا بلند شد.
«من باید برم مراسم رو اجرا کنم. تو هم اگه خواستی، ادامه‌ی کتاب رو بخون.»
الکس نگاهش را به صفحه‌ها دوخت و گفت: «باشه.»
رابرت از کتابخانه بیرون رفت و الکس تنها ماند.
چند لحظه فقط به کتاب نگاه کرد.
بعد شروع کرد به ورق زدن.
صفحه‌ها از افسون‌ها، وردها، و نفرین‌ها می‌گفتند.
اما چیزی خیلی زود توجهش را جلب کرد:
شش شیء مرگبار
الکس کمی جلوتر خم شد و شروع به خواندن کرد.
شنل نامرئی غرور،
صندوقچه‌ی آرزو طمع،
بالش تنبلی،
آینه‌ی آرامش،
چاقوی حسادت،
و ساعت شیطان.
نام‌ها، هم عجیب بودند هم ترسناک.
هر کدام، انگار چیزی بیشتر از یک ابزار را پنهان می‌کرد.
الکس صفحه‌ها را با دقت خواند.
شنل غرور را اسقفِ گناهِ غرور ساخته بود.
می‌گفتند غرور می‌خواست از چشم شیاطین فرار کند و خودش را پنهان کند.
صندوقچه‌ی آرزو، ساخته‌ی اسقفِ طمع بود؛
کسی که می‌خواست با آن به هر آرزویی برسد، اما در نهایت خودِ آرزوها او را بلعیدند.
بالش تنبلی، ساخته‌ی اسقفِ تنبلی بود؛
برای اینکه هر وقت خواست بخوابد.
اما کسی که روی آن خوابید، دیگر بیدار نشد.
چاقوی حسادت را خودِ بانوی مقدس ساخته بود.
و آن‌طور که کتاب می‌گفت، او از آن برای متوقف کردنِ مرگی بدتر استفاده کرده بود.
و در آخر، ساعت شیطان؛
ساعتی که می‌توانست آدم را به هر روزی که بخواهد ببرد، اما در ازای هر بار استفاده، بهایی می‌گرفت.
الکس چند لحظه روی همان نام آخر ماند.
فکرش بی‌اختیار به گذشته رفت؛
اگر می‌شد با چنین چیزی به هزار سال قبل برگردد، شاید می‌توانست امیلی را نجات بدهد.
اما خیلی زود همان فکر خودش را متوقف کرد.
ساعت بهایی می‌گرفت.
و شاید آن بها، چیزی بود که از پسش برنمی‌آمد.
نفسش را آهسته بیرون داد و دوباره شروع به خواندن کرد.
تا شب.
الکس آن‌قدر روی کتاب خم شده بود که خودش هم نفهمید چه‌وقت چشم‌هایش سنگین شد.
حروف صفحه‌ها آرام‌آرام در هم رفتند، خطوط از شکل افتادند، و بعد همه‌چیز در یک سکوت نرم و بی‌صدا فرو رفت.
وقتی چشم باز کرد، دیگر کتابخانه آن‌جا نبود.
الکس آهسته سرش را بالا آورد و اطرافش را نگاه کرد.
جایی که ایستاده بود، بیشتر شبیه دشتی بی‌پایان بود؛
زمینی صاف و روشن که تا دوردست امتداد داشت و در افقش کوه‌هایی خاموش، بلند و سرد، مثل دیوارهای کهنه‌ی دنیا ایستاده بودند.
آسمان آرام بود.
نه شب بود، نه روز.
فقط یک روشنایی ملایم و بی‌زمان همه‌چیز را پوشانده بود.
چند قدم آن‌طرف‌تر، میزی چوبی قرار داشت.
و پشت آن، زنی نشسته بود؛
با فنجانی چای در دست، آرام و بی‌حرکت، طوری که انگار مدت‌هاست همان‌جا نشسته و فقط منتظر چیزی است.
الکس با تردید چند قدم جلو رفت.
هرچه نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر حس می‌کرد این فضا با همه‌چیزهایی که می‌شناسد فرق دارد؛ نه خواب بود، نه بیداری.
چیزی بین این دو، یا شاید چیزی که اصلاً نباید وجود داشته باشد.
زن سرش را بلند کرد.
نگاهش مستقیم روی الکس نشست و لبخند کوچکی زد.
«بشین.»
الکس با احتیاط روی صندلی مقابلش نشست و گفت: «من کجام؟»
زن فنجانش را کمی پایین آورد و بدون آنکه عجله کند، پاسخ داد: «جسمت هنوز توی کتابخانه‌ست. ولی روحت الان اینجاست. توی یک فضای مصنوعی.»
الکس اخم کرد.
«فضای مصنوعی؟»
زن با آرامش شانه‌ی یکی از دست‌هایش را بالا انداخت.
«اسمش رو خودم گذاشتم.»
الکس چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد پرسید: «اسم شما چیه؟»
زن لبخندش را عمیق‌تر کرد، اما نه از سر مهربانیِ ساده؛ بیشتر از نوعی آگاهی.
«من رووانا آتلام.»
الکس نام را آرام زیر لب تکرار کرد.
«رووانا… آتلا.»
زن سرش را کمی کج کرد.
«بله. اسقف گناه غرور.»
الکس بیشتر خیره ماند.
«اسقف؟»
رووانا فنجانش را روی میز گذاشت و به کوه‌های دوردست نگاه کرد.
«اگر بخوای، می‌تونی منو ساحره هم صدا کنی. خیلی‌ها این‌کار رو می‌کنن.»
الکس هنوز در حال هضمِ حرف اول بود.
«من اینجا چیکار می‌کنم؟»
رووانا قبل از اینکه جواب بده، با نگاهی خونسرد گفت: «رانندگی بدی بود، نه؟»
الکس خشک شد.
«چی؟»
رووانا با همان لبخند کم‌رنگ ادامه داد: «همون لحظه‌ای که چشمت برای اولین بار خوب باز شد، فهمیدم یه چیزی در تو هست که بقیه ندارن. این‌که چطور این‌جا رسیدی، مهم نیست. مهم اینه که رسیدی.»
الکس خواست دوباره سؤال بپرسد، اما رووانا کمی به جلو خم شد و با صدایی نرم‌تر گفت: «تو آدم جالبی هستی، الکس. احساساتت، قدرتت، و اون نگاهت… همه‌چیزت یه‌جور ناجور جالبه.»
الکس ابرو درهم کشید.
«منظورت چیه؟»
رووانا لبخندش را کج‌تر کرد.
«فکر می‌کردم بانوی مقدس باید به نورِ چشمش بگه دقیقاً چه پیوندی باهاش داره.»
الکس سریع‌تر پرسید: «چه پیوندی؟»
رووانا شانه بالا انداخت.
«نمی‌دونم. شاید من آدم درستی نیستم که اینو بهت بگم.»
الکس خواست چیزی بگوید، اما رووانا انگار از قبل آماده‌ی بازی بود.
سرش را کمی عقب برد و با نگاهی موذیانه ادامه داد: «نظرت درباره‌ی شنل نامرئی‌کننده چی بود؟ خیلی کاربردی به نظر می‌رسید… البته تا وقتی که یادت بیاد نامرئی بودن، تو رو از گاری‌ها هم نجات نمی‌ده.»
الکس خیره ماند.
رووانا خندید، کوتاه و نرم.
«صندوقچه‌ی آرزو هم بد نبود. حیف که اسقفِ طمع فقط یک روز تونست ازش استفاده کنه.»
بعد با لحنش کمی نمایشی‌تر شد: «یا بالش تنبلی… دلم براش می‌سوزه. اسقف تنبلی فقط می‌خواست بخوابه و دیگه بیدار نشه.»
الکس هنوز ساکت بود.
رووانا انگار داشت از این سکوت لذت می‌برد.
«و چاقوی حسادت… بانوی مقدست برای اینکه به دست شیاطین کشته نشه، خودش با اون چاقو خودش رو زد. واقعاً تراژیکه، نه؟»
بعد کمی به جلو خم شد و با لحنی آرام‌تر گفت: «یا شاید ساعت شیطان. اون یکی بیشتر از همه بهت میاد. فکر کن بتونی اشتباهاتت رو درست کنی، فقط کافی باشه یه بهایی بدی.»
الکس بالاخره گفت: «تو از کجا اینا رو می‌دونی؟»
رووانا شانه بالا انداخت.
«از کتاب‌ها. از آدم‌ها. از چیزهایی که می‌شنوم.»
بعد نگاهش را مستقیم در چشم الکس دوخت و آرام‌تر، اما با تیزی خاصی پرسید: «تو دقیقاً اینجا چیکار می‌کنی، الکس؟»
الکس هنوز جواب نداشت.
رووانا ادامه داد: «فقط داری زندگیت رو تلف می‌کنی؟ یا منتظر چیزی هستی که هنوز خبر نداری قراره سرت بیاد؟»
الکس اخم کرد.
«من فقط…»
رووانا حرفش را برید: «نکنه عشق کورت کرده؟»
لحنش طوری بود که هم شوخی بود، هم نیش داشت.
بعد از چند ثانیه، ناگهان خندید؛
خنده‌ای بلندتر، آزادتر، و کمی دیوانه‌وار.
«ببخشید. این موضوعات خیلی برام جالبه. شماها… آدم‌های جالبی هستین.»
الکس متعجب مانده بود.
رفتارش، حال و هوایش، حتی نوع نگاهش به الکس، همه‌چیز عجیب بود.
خواست چیزی بگوید که رووانا از جایش بلند شد.
فنجان را روی میز گذاشت، یک قدم به سمت الکس آمد و با صدایی آرام‌تر گفت: «هر وقت خواستی، بیا دیدنم.»
الکس با تردید پرسید: «چطور؟»
رووانا لبخند زد و نگاهش را به کتابی که روی میز نبود، بلکه به جایی در ذهن الکس دوخت.
«کلیدش همون کتابه. دوست خوبت.»
بعد ناگهان دستش را تکان داد.
صندلی زیر پای الکس به عقب رفت و الکس احساس کرد تعادلش دارد از بین می‌رود.
همان لحظه همه‌چیز در هم پیچید.
و درست قبل از اینکه بیفتد، از خواب پرید.
صبح شده بود.
الکس هنوز همان‌جا روی صندلی کتابخانه افتاده بود.
چشم‌هایش سنگین بود و بدنش خسته، انگار تمام شب را واقعاً با رووانا حرف زده باشد.
مدتی فقط به میز خیره ماند و ذهنش دوباره برگشت به همان جمله:
عشق کورت کرده؟
الکس ابروهایش را درهم کشید.
«منظورش چی بود؟»
بعد تازه متوجه شد پتویی رویش افتاده.
نگاهش کمی نرم شد.
حدس زد کارِ لیا باشد.
لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.
پتو را کنار زد، از جا بلند شد و کتابخانه را ترک کرد و مستقیم به سمت حیاط رفت.
هوای بیرون خنک‌تر از چیزی بود که انتظارش را داشت. بادِ ملایمی از میان دیوارهای سنگی می‌گذشت و برگ‌های خشکِ گوشه‌ی حیاط را آرام روی زمین می‌کشید.
نورِ بعدازظهر، کم‌رمق و کج، روی سنگ‌فرش‌ها افتاده بود و سایه‌های درخت‌های باریکِ حیاط را کشیده‌تر از همیشه نشان می‌داد.
اما ذهن الکس جای دیگری بود.
هنوز صدای رووانا در سرش می‌پیچید.
همان لحن آرام و در عین حال مسخره‌اش، همان جمله‌هایی که طوری گفته شده بودند انگار قرار نیست تمامشان را همان لحظه بفهمد.
حرفش درباره‌ی «کور شدن» از همه بیشتر توی ذهن الکس گیر کرده بود.
الکس مدام با خودش فکر می‌کرد منظورش چه بوده.
آیا درباره‌ی امیلی حرف می‌زد؟
آیا رابرت چیزی را از او پنهان کرده بود؟
فکرها دور سرش می‌چرخیدند و هرچه بیشتر سعی می‌کرد نادیده‌شان بگیرد، بیشتر فشار می‌آوردند.
مغزش آن‌قدر پر شده بود که به‌سختی می‌توانست روی چیز دیگری تمرکز کند.
نه روی صدای دورِ راهرو، نه روی آدم‌هایی که از حیاط عبور می‌کردند، نه حتی روی هوایی که آرام از میان موهایش می‌گذشت.
چند دقیقه همان‌طور روی یکی از نیمکت‌های سنگیِ حیاط نشست و به زمین خیره ماند.
انگار اگر به اندازه‌ی کافی به همان نقطه نگاه کند، جواب سؤال‌ها هم از دل همان سنگ‌ها بیرون می‌آیند.
اما صدایی از پشت سرش آمد: «الکس.»
الکس سریع برگشت.
لیا پشت سرش ایستاده بود، با همان حالت کمی خجالتی و آرام همیشگی‌اش.
دست‌هایش را جلو گرفته بود و به‌نظر می‌رسید چیزی را برای تمیز کردن آورده.
وقتی الکس نگاهش کرد، کمی مکث کرد، بعد گفت: «چرا اینجا نشستی؟ هنوز اینجا رو تمیز نکردم.»
الکس برای لحظه‌ای فقط به او نگاه کرد، بعد خودش را جمع کرد و گفت: «لیا، سلام.»
لیا نگاه کوتاهی به حیاط انداخت و دوباره برگشت به او.
«سلام.»
الکس کمی به اطراف نگاه کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود کسی حرفشان را نمی‌شنود.
بعد گفت: «دوست داری کمکت کنم؟»
لیا کمی جا خورد.
«نه، لازم نیست. این کار تو نیست.»
الکس شانه بالا انداخت.
«عیبی نداره. منم دوست دارم به دختری مثل تو کمک کنم.»
صورت لیا یک‌دفعه سرخ شد و نگاهش را پایین انداخت.
با صدای خیلی کم گفت: «خب… ممنون می‌شم کمکم کنی.»
الکس لبخند کوتاهی زد، از جا بلند شد و از کنار دیوار یک جارو برداشت.
لیا کمی به او نگاه کرد، انگار هنوز مطمئن نبود باید چه واکنشی نشان بدهد، اما بعد آرام راه افتاد و همراه او شروع به جارو زدن حیاط کرد.
سنگ‌فرش‌ها پر از برگ‌های خشک و خاک ریز بودند.
الکس و لیا آرام از یک سمت حیاط شروع کردند و جاروها را روی زمین کشیدند.
صدای کشیده شدن جارو روی سنگ با صدای ضعیف باد قاطی می‌شد و فضا را از سکوتِ سنگینِ قبلی بیرون می‌آورد.
چند دقیقه‌ای فقط همین‌طور گذشت.
الکس گه‌گاهی از گوشه‌ی چشم لیا را نگاه می‌کرد.
نه از روی شیطنت، بیشتر از آن‌که ذهنش هنوز کمی درگیر بود و ساکت ماندن برایش سخت می‌شد.
لیا با دقت کار می‌کرد.
همان‌طور که جارو را می‌کشید، موهایش گاهی از پشت گوشش می‌افتاد و خودش دوباره جمعشان می‌کرد.
الکس حس کرد با اینکه ظاهرش آرام است، در رفتارش یک جور احتیاط وجود دارد؛ انگار نمی‌خواهد زیاد جلب توجه کند.
بعد از چند دقیقه، الکس نفسی کشید و گفت: «لیا… من زیاد ازت چیزی نمی‌دونم. دوست دارم بدونم چی شد اومدی سر این کار؟»
لیا با تعجب به او نگاه کرد.
برای لحظه‌ای جارو را نگه داشت، بعد نگاهش را به فواره‌ی وسط حیاط دوخت و آهسته گفت: «خب… من اهل این شهر نیستم.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«واقعاً؟»
لیا سر تکان داد.
«آره. مجبور شدم به این شهر بیام.»
الکس کمی نرم‌تر شد.
نه آن‌قدر که بخواهد سوال بیشتری بپرسد، اما به‌قدر کافی که لحنش آرام‌تر شود.
«پس اینجا می‌تونی روی من حساب کنی.»
لیا سرخ شد و دوباره نگاهش را پایین انداخت.
انگار این جمله را زیاد جدی گرفته باشد، یا شاید هم از شدتِ توجهی که به او شده بود، معذب شده بود.
چیزی نگفت، فقط آرام‌تر جارو را تکان داد.
الکس چند لحظه کنار او ماند و بعد، بی‌آن‌که خیلی ناگهانی باشد، یک قدم به او نزدیک‌تر شد.
لیا همان لحظه ایستاد.
اما عقب نرفت.
الکس دستش را دور شانه‌های او انداخت و آرام او را در آغوش گرفت.
لیا تکان نخورد.
اولش انگار فقط نفسش را حبس کرد، اما بعد شانه‌هایش کمی شل شد.
نه مقاومت کرد، نه عقب رفت؛
فقط ساکت ماند، در آغوشی که هم ساده بود هم بی‌دلیل، و همین بی‌دلیل بودنش آن را واقعی‌تر می‌کرد.
الکس هم چیزی نگفت.
فقط همان‌طور ایستاد، با یک دست هنوز دور شانه‌های لیا، و با دست دیگر جارو را پایین نگه داشته بود.
برای چند ثانیه، حیاط، باد، سنگ‌ها و حتی فکرهای آشفته‌ی داخل ذهنش کمی دورتر شدند.
لیا خیلی آرام و تقریباً نجواوار گفت: «مرسی…»
الکس لبخند خیلی کوچکی زد، بی‌آنکه بخواهد آن را بزرگ کند.
«لازم نبود منتظر بمونی که بپرسم.»
لیا چیزی نگفت.
فقط در همان آغوش ماند.
الکس حس کرد شاید این آغوش برای هر دویشان چیزی بیشتر از یک حرکت ساده است؛
برای لیا، یک جور اطمینانِ بی‌صدا؛
و برای خودش، یک لحظه‌ی کوتاه از خاموش شدنِ آن همه فکرِ سنگین.
بعد از چند ثانیه، آرام دستش را از روی شانه‌ی لیا برداشت و عقب رفت.
لیا هنوز نگاهش را پایین نگه داشته بود، اما لبخند خیلی کم‌رنگی روی صورتش مانده بود.
الکس جارو را دوباره در دست گرفت و سعی کرد فضا را طبیعی‌تر کند.
«خب… فکر کنم باید تمیزکاری رو تموم کنیم.»
لیا نفسش را آهسته بیرون داد و سر تکان داد.
«آره.»
و دوباره شروع کردند به جارو زدنِ حیاط، اما این‌بار سکوت بینشان کمی سبک‌تر بود.
بعد از مدتی جارو کشیدن، حیاط بالاخره تمیز شد.
برگ‌های خشک از روی سنگ‌فرش‌ها جمع شده بودند و هوا، با اینکه هنوز خنک بود، دیگر آن سنگینیِ اول را نداشت.
لیا جارو را کنار دیوار گذاشت و با لبخند پررنگ‌تری نسبت به قبل، از الکس تشکر کرد.
بعد از او خداحافظی کوتاهی کرد و از حیاط بیرون رفت.
الکس چند لحظه همان‌جا ماند و رفتنِ او را نگاه کرد.
نگاهش هنوز دنبال صدای نرم قدم‌های لیا بود که ناگهان صدای رابرت از پشت سرش آمد: «الکس؟»
الکس آرام برگشت.
رابرت از راهرو بیرون آمده بود و مستقیم به سمت او می‌آمد.
نگاهش کوتاه روی حیاط تمیز شده مکث کرد، بعد دوباره روی صورت الکس نشست.
«اینجایی؟ خوبه. باید تمرین شروع کنیم.»
الکس کمی صاف ایستاد، اما چیزی در حالتش آن‌قدر سرحال نبود که از چشم رابرت پنهان بماند.
رابرت نزدیک‌تر آمد و با دقت به او نگاه کرد.
«چی شده؟»
الکس شانه بالا انداخت.
«چیزی نشده.»
رابرت ابرو بالا برد.
«پس چرا این‌طوری داری رفتار می‌کنی؟»
الکس چند لحظه مکث کرد.
واقعاً هم نمی‌خواست توضیح بدهد.
نه حال داشت، نه می‌خواست به چیزی که در ذهنش بود اعتراف کند.
برای همین فقط گفت: «فقط یکم بی‌حالم.»
رابرت برای لحظه‌ای به او خیره ماند، انگار می‌خواست بفهمد این «بی‌حالی» دقیقاً از کجا آمده.
بعد آهسته سر تکان داد. «باشه. ولی در هر صورت باید تمرین کنی.»
الکس نفس کوتاهی کشید.
«باشه.»
رابرت از کنارش رد شد و به سمت بخش بازتری از حیاط رفت.
از کنار دیوار، یکی از شمشیرهای چوبی تمرین را برداشت و یکی را هم به سمت الکس دراز کرد.
الکس شمشیر را گرفت.
چوب، صیقل‌خورده و کمی گرم بود.
همین که آن را در دستش گرفت، انگار بخش آشنایی از روزش شروع شده باشد.
رابرت چند قدم عقب رفت و رو به او ایستاد.
«خب. از اول. امروز فقط نمی‌خوام ضربه بزنی. می‌خوام درست ضربه بزنی.»
الکس ابرو بالا انداخت.
«یعنی قبلاً غلط می‌زدم؟»
رابرت خیلی خشک جواب داد: «تقریباً همیشه.»
الکس اخم کرد، اما چیزی نگفت.
رابرت شمشیرش را بالا آورد.
«پاها ثابت، زانوها کمی خم، شونه‌ها رها. اگه بدنت رو سفت بگیری، هم کند می‌شی هم زود می‌بازی.»
الکس سعی کرد همان‌طور بایستد.
رابرت نزدیک شد و با نوک شمشیرش زاویه‌ی دست الکس را کمی تغییر داد.
«نه. این‌طوری نه. دستت خیلی بالاست.»
الکس با کلافگی گفت: «تو زیادی سخت می‌گیری.»
رابرت بی‌درنگ جواب داد: «و تو زیادی راحت.»
بعد حمله کرد.
ضربه‌ی اول سریع و کوتاه بود.
الکس به‌زحمت آن را رد کرد.
رابرت بی‌آنکه مکث کند، ضربه‌ی بعدی را از سمت دیگر فرستاد.
الکس عقب رفت، اما پیش از اینکه فرصت پیدا کند نفسش را تنظیم کند، رابرت دوباره فشار آورد.
تمرین، خیلی زود از یک آموزش ساده به چیزی نزدیک به مبارزه‌ی واقعی تبدیل شد.
رابرت کوچک‌ترین اشتباهی را نادیده نمی‌گرفت.
هر جا الکس بیش از حد سفت می‌ایستاد، ضربه می‌زد.
هر جا وزنش را دیر منتقل می‌کرد، راهش را می‌بست.
هر جا تعادلش به‌هم می‌خورد، اجازه نمی‌داد دوباره جمع شود مگر اینکه خودش اصلاح کند.
اما این‌بار، الکس دیگر آن شاگردِ دست‌وپاچلفتیِ اول نبود.
او ضربه‌ها را سریع‌تر می‌دید.
پاهایش محکم‌تر روی زمین می‌نشستند.
و مهم‌تر از همه، وقتی عقب می‌رفت، دیگر با هر حرکت کوچکِ رابرت از هم نمی‌پاشید.
رابرت بعد از چند حمله‌ی پشت‌سرهم، برای یک لحظه متوجه شد که الکس دارد بهتر از قبل می‌جنگد.
نه خیلی بهتر، اما به‌اندازه‌ای که دیگر نتواند با سرعتِ همیشگی خودش او را زمین بزند.
الکس یک ضربه‌ی چرخشی زد که رابرت مجبور شد واقعاً عقب برود.
چوب‌ها با صدای خشک و تیز به هم خوردند.
رابرت ابرو بالا انداخت.
«خب. این خوب بود.»
الکس نفسی کشید و با لبخندی که کمی دیر و کمی بی‌جان روی صورتش نشست، گفت: «فکر کردی هنوز همون آدمِ یک ماه پیشم؟»
اما لبخندش واقعی نبود.
نه از آن لبخندهایی که از ته دل می‌آیند؛ بیشتر شبیه پوششی کوتاه بود برای اینکه نشان بدهد حالش خوب است.
در واقع، بخش زیادی از ذهنش هنوز درگیر رووانا بود؛
همان حرفِ مسخره‌وار، همان «نکنه عشق کورت کرده؟» که مثل خاری توی فکرش مانده بود و نمی‌گذاشت راحت باشد.
رابرت نگاه کوتاهی به صورتش انداخت، اما چیزی نگفت.
فقط شمشیرش را بالا آورد و ادامه داد: «نه. ولی هنوزم زیادی حرف می‌زنی.»
الکس با همان لبخند کم‌جان، دوباره حمله کرد.
این‌بار مبارزه بیشتر شبیه یک رقابت بود تا درس.
الکس ضربه می‌زد، رابرت می‌گرفت.
رابرت فشار می‌آورد، الکس جا خالی می‌داد.
چند بار حتی مجبور شد عقب برود و همین عقب‌رفتن‌ها، برای رابرت غیرمنتظره بود.
الکس دیگر فقط دفاع نمی‌کرد؛
حمله می‌کرد، زاویه عوض می‌کرد، و هر بار که رابرت فکر می‌کرد ضربه‌ی بعدی را پیش‌بینی کرده، الکس مسیرش را تغییر می‌داد.
بعد از چند دقیقه، رابرت واقعاً مجبور شد نفسش را تنظیم کند.
نه به این خاطر که خسته شده بود، بلکه چون الکس داشت او را وادار می‌کرد تمرین را جدی‌تر از قبل بگیرد.
رابرت یک بار ضربه زد، اما الکس با چرخشِ سریع مچش آن را رد کرد و با فشارِ ناگهانی، برای یک ثانیه رابرت را به عقب فرستاد.
همان ثانیه کافی بود تا الکس لبخند بزند.
رابرت چشم‌هایش را ریز کرد.
«تو الان از این خوشحال شدی؟»
الکس نفسی از بینی بیرون داد.
«شاید.»
رابرت چوبش را پایین آورد و گفت: «الان دیگه شده باحال.»
تمرین تا نزدیک دو ساعت ادامه پیدا کرد.
و وقتی بالاخره رابرت شمشیرش را پایین آورد، الکس هم نفس‌نفس‌زنان سر جای خودش ایستاده بود.
رابرت نگاهی به او انداخت؛
این‌بار نه با همان راحتی همیشگی، بلکه با دقت.
«الان حس بهتری نداری؟»
الکس شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفتند.
«دارم می‌میرم، اگه منظورت اینه.»
رابرت کمی لبخند زد.
«آره. ولی امروز از دیروز قوی‌تری. این واضحه.»
الکس با همان لبخند کم‌جان و فیک، سری تکان داد.
«فقط حیف اگه این قدرت یه جا به درد بخوره.»
رابرت شمشیرش را به کنار دیوار تکیه داد.
«شاید هم بخوره. ولی اگه من جای تو بودم، بعد از این می‌رفتم جادو تمرین می‌کردم.»
الکس سر تکان داد.
«باشه.»
خواست برود که رابرت شانه‌هایش را گرفت و نگهش داشت.
الکس برگشت و نگاهش کرد.
رابرت برای یک لحظه سکوت کرد.
بعد با صدایی آرام‌تر از معمول گفت: «الکس…»
الکس چیزی نگفت.
رابرت کمی جدی‌تر ادامه داد: «هر وقت هر چیزی ناراحتت کرد، می‌تونی به من بگی. من نمی‌خوام من و تو فقط دو تا آشنا باشیم.»
الکس نگاهش را از او برنداشت.
رابرت دستش را کمی محکم‌تر روی شانه‌هایش نگه داشت.
«می‌خوام منم جز آدم‌های امن زندگیت باشم. چون اینو بدون، من هیچ‌وقت بهت دروغ نمی‌گم.»
الکس برای لحظه‌ای ساکت ماند.
این جمله، بیشتر از تمرینِ دو ساعته، روی او اثر گذاشت.
نه به شکلی بزرگ و نمایشی، بلکه آرام و دقیق؛ همان‌طور که حرف‌های رابرت همیشه می‌نشستند.
الکس همان لبخند کم‌جان را حفظ کرد، اما پشتش هنوز آن خستگی و درگیریِ رووانا بود.
بعد سرش را آهسته تکان داد.
«باشه.»
رابرت هم فقط سر تکان داد، انگار همین جواب برایش کافی بود.
بعد دستش را از روی شانه‌های الکس برداشت.
الکس چند لحظه همان‌جا ماند.
بعد چرخید و به سمت کتابخانه رفت.
راه رفتنش هنوز خسته بود، اما ذهنش کمی سبک‌تر شده بود.
با این حال، آن لبخندِ ساختگی هنوز روی صورتش مانده بود؛
لبخندی که بیشتر از هر چیز، برای پنهان کردن آشوبی بود که رووانا توی سرش انداخته بود.
الکس با خستگیِ تمرین هنوز توی پاهایش، از حیاط گذشت و وارد کتابخانه شد.
بدنش سنگین بود، شانه‌هایش کمی درد می‌کردند.
اما چیزی که بیشتر از خستگی در او بیدار مانده بود، ترس بود.
ترسی آرام و سمج که از همان صبح زیر پوستش مانده بود و حالا، با هر قدمی که به سمت کتابخانه برمی‌داشت، بیشتر خودش را نشان می‌داد.
ترس از این‌که اگر رووانا راست گفته باشد، اگر حرف‌هایش فقط شوخی و بازی نبوده باشند، آینده‌ای در پیش باشد که الکس هنوز برای دیدنش آماده نیست.
درِ کتابخانه را آهسته باز کرد.
همان بوی آشنای کاغذ کهنه و چوبِ قدیمی به استقبالش آمد؛ بویی که معمولاً برایش آرامش داشت، اما امروز بیشتر شبیه سکوتِ قبل از یک خبر بد بود.
الکس چند لحظه بین قفسه‌ها ایستاد.
نگاهش خسته بود و ذهنش آرام نمی‌گرفت.
آن جمله‌ی رووانا در سرش می‌پیچید، همان نیشِ کوتاه و خنده‌ی عجیبش، و مخصوصاً آن حرف که هنوز هم نمی‌دانست چقدر باید جدی‌اش بگیرد.
چند قدم جلوتر، چشمش به کتابی افتاد که از بقیه کمی برجسته‌تر بود؛
جلدی ضخیم و قدیمی با عنوانی ساده و مستقیم:
تاریخچه‌ی جادو
الکس مکث کرد.
بعد کتاب را بیرون کشید و همان‌جا کنار میز نشست.
صفحه‌ی اول را که باز کرد، نوشته‌ها با خطی قدیمی و دقیق پیش چشمش آمدند؛
و با هر سطر، حس کرد دارد وارد چیزی می‌شود که فقط تاریخ نیست، بلکه استخوانِ این دنیاست.
کتاب از هزار سال پیش می‌گفت؛
از زمانی که سه نفر تصمیم گرفتند برای همیشه با شیاطین بجنگند:
امیلی بلک‌وود، رووانا آتلا، و سرن رونهارت.
به آن‌ها در کتاب، سه جادوگر کبیر هم گفته شده بود.
الکس با دقت صفحه‌ها را ورق زد.
در متن آمده بود که در آن جنگ بزرگ، امیلی بلک‌وود و رووانا آتلا کشته شدند و سرن رونهارت برای همیشه ناپدید شد.
اما پیش از آن، آن سه توانسته بودند نیمی از شیاطین را در همان کسوفِ هزار سال پیش از میان بردارند.
الکس چند لحظه به صفحه خیره ماند.
برای اولین بار حس کرد این اسم‌ها فقط افسانه نیستند؛
بیشتر شبیه ریشه‌ی همه‌چیز بودند.
صفحه‌های بعدی از فروپاشیِ بعد از آن کسوف می‌گفتند؛
از این‌که بعد از آن جنگ، سه فرقه‌ی بزرگ شکل گرفتند:
فرقه‌ی سپید
فرقه‌ی ناجی
و فرقه‌ی مقدس
الکس کم‌کم روی هر کلمه بیشتر خم شد.
فرقه‌ی سپید، پیروان رووانا بودند؛
کسانی که باور داشتند شیاطین بزرگ‌ترین دشمن انسان‌ها هستند و باید مردم را از آن‌ها محافظت کرد.
در نگاه آن‌ها، جنگ با شیاطین پایان نداشت؛ فقط شکلش عوض شده بود.
فرقه‌ی ناجی، مذهبی‌تر بود.
آن‌ها باور داشتند سرن رونهارت در کسوف بعدی برمی‌گردد و باقی شیاطین را از بین می‌برد؛
انگار دنیا هنوز منتظر بازگشت کسی بود که دیگه وجود نداشت.
و در آخر، فرقه‌ی مقدس؛
کسانی که از امیلی بلک‌وود تبعیت می‌کردند و با کتاب مقدسشان، باور داشتند که پیش از کسوف بعدی باید شیاطین نابود شوند و این کار باید به دست برگزیده انجام شود.
در کتاب نوشته بود که این فرقه، بیشترین میزان نابودی را تا آن زمان رقم زده است.
الکس برای لحظه‌ای فقط به کلمات خیره ماند.
همه‌چیز داشت شکل می‌گرفت، اما نه به شکلی که آرامش بیاورد.
بیشتر شبیه تکه‌های یک تصویر ترسناک بود که تازه از دل تاریکی بیرون آمده باشند.
چند صفحه پایین‌تر، چیزی توجهش را بیشتر از بقیه جلب کرد.
برگزیده‌ی فرقه‌ی مقدس
گفته شده بود فردی با موهای سفید و از خون بانوی مقدس است؛
فردی که وقتی کسوف بعدی نزدیک شود، در شهر سنتفورد ظاهر خواهد شد، شیاطین را نابود خواهد کرد، و در نهایت خودش هم در آن جنگ خواهد مرد.
الکس انگشتش را روی همان سطر نگه داشت.
برای چند ثانیه هیچ‌چیز نفهمید.
فقط همان جمله در سرش می‌چرخید.
موهای سفید.
خون بانوی مقدس.
شهر سنتفورد.
و بعد، مثل این‌که ناگهان قطعه‌های پازل جایشان را پیدا کرده باشند، الکس فهمید چرا مردم این‌طور به او نگاه می‌کردند.
چرا بعضی‌ها مکث می‌کردند.
چرا بعضی‌ها از او فاصله می‌گرفتند.
چرا آن همه نگاهِ عجیب، از همان روز اول دنبال او بوده است.
چون الکس شبیه برگزیده بود.
اما یک جمله، بیشتر از همه، ذهنش را به‌هم ریخت.
در نهایت خودش هم می‌میرد.
الکس نفسش را آهسته بیرون داد.
دستش روی لبه‌ی کتاب سفت شده بود و نگاهش برای چند لحظه از صفحه جدا نمی‌شد.
اگر او همان برگزیده باشد، اگر این کتاب درباره‌ی او حرف بزند، یعنی در پایان همه‌چیز، قرار است بمیرد؟
فکر، مثل ضربه‌ای سرد، به مغزش خورد.
نه، نباید این‌طوری باشد.
نه وقتی هنوز حتی نفهمیده چه‌طور باید زندگی کند.
نه وقتی تازه شروع کرده بود جادو را بفهمد.
نه وقتی هنوز امیلی، رابرت، لیا، و همه‌ی این آدم‌ها برایش معنای واقعی پیدا نکرده بودند.
الکس بالاخره روی صندلی نشست و کتاب را پایین آورد.
سکوت کتابخانه دورش سنگین‌تر شده بود.
انگار حتی قفسه‌ها هم منتظر بودند ببینند او با این حقیقت چه می‌کند.
الکس به صفحه‌ی باز نگاه کرد، اما دیگر کلمات را نمی‌خواند.
فقط به این فکر می‌کرد که اگر همه‌چیز از قبل نوشته شده باشد، پس انتخاب‌هایش چه می‌شوند؟
اگر مرگپایانش باشد، پس این همه تلاش برای چیست؟
فکرها در سرش می‌چرخیدند و بیشتر از قبل آشوبش می‌کردند.
و او، برای اولین بار، واقعاً نمی‌دانست باید این حقیقت را باور کند یا خیر.

جادوگردرامرمانتیک
۶
۰
No Body
No Body
ای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید