
این اولین یادداشتی است که بهطور رسمی از این صفحه منتشر میکنم. آنچه در این یادداشت میخوانید یک اتوبیوگرافی از نگارنده یادداشتهایی است که به مرور در این صفحه با شما به اشتراک گذاشته خواهد شد.
اولین مسئلهای که با شما در میان میگذارم، هویت نامعلوم این اکانت است. چرا با اسم و رسم مستعار فعالیت میکنم؟ اینجانب علیرغم علاقهای که به ارزشهای انسانی داشته و دارم، چندان مایل به برقراری ارتباطات رو در رو نیستم! البته این به این معنا نیست که از پذیرش مسئولیت فرار میکنم یا قرار است از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنم. کما اینکه چنین چیزی با توجه به نشت اطلاعات پی در پی از نهادهای بسیاری، کاری بس دشوار است. علی ای حال، ظاهراً هویتی نامعلوم دارم که امیدوارم این مسئله باعث نشود که توجه لازم را جهت نقد و گفتگو دربارهی نقطه نظراتم را از دست بدهم.
چنانچه مرا در این صفحه میخوانید، در اینجا دربارهی ارزشهای انسانی در سایه جامعه، وضعیت اقتصادی که کمر خیلیها زیر بارش شکسته است و سیاست که گاهی با بیرحمی مادرانگی یک مادر را از خاطرش میبرد، خواهم نوشت. حال بیایید با هم به بخشی از درون نگارنده این صفحه سفر کنیم.
بید وحشے آنقدر به موسیقی علاقهمند است که میتواند لابهلای نتهای یک موسیقی قایم شود، زندگی کند و آرام یک تکه از وجودش را به مرگ خودخواسته دعوت کند. سپس، بیآنکه کسی متوجه شود آن تکه از وجودش را برای همیشه در آن دفن کند. آنقدر در طول زندگی این کار را کردهام که میتوانم بگویم که واقعاً هزار پارهام!
کتاب و غرق شدن در عوالم خود، تمام شب را بیدار ماندن برای تمام کردن و نوشیدن شهد آنچه نویسنده نگاشته است؛ یکی دیگر از هزاران علاقهمندیهای من است.
تماشای فیلم و سریال و تصور اینکه کاش آنقدر ناتوان نبودم، کاش حداقل این غیرواقعی نبود و من میتوانستم سیاهیهای زندگی نقش اول فیلم را به جان بخرم تا یکی از میان ما کمتر رنج بکشد.
باران، هوای ابری و پاییز مرا تا سر حد مرگ شاعرانه میکند. مهربانتر میشوم. غمگینتر و در عین حال آمادگیام برای خداحافظی و شروع زندگی ابدی بیشتر میشود. احساس میکنم در یکی از روزهای پاییز، چشمهای کالبدم را برای همیشه میبندم و بعد از آن جهان را با همهی وجودم درک میکنم. دلم میخواهد آن موقع که چنین شد، بذری که در این دنیا کاشتهام، آنجا جوانه بزند و تازه شروع به رشد کردن کند. نه اینکه درختان بیشماری داشته باشم که بعد از من رو به زوال بگذارند.
بید وحشے یکجور خاصی میخندد. نگاهش گاهی پرفروغ و گاهی شبیه سنگ غسالخانه سرد و خاکستری است. گفتم غسالخانه، یادم آمد که اصلاً دلم نمیخواهد بار آخر مرا با آب سرد تغسیل کنند. بگویید حداقل ولرم باشد.
من اگر خدا آن روز را نیاورد، روزی در جهنم هم باشم حتماً یک لیوان چای برای رفع عطش طلب میکنم. نوشیدن چای مرا از فکر و خیال بیهوده درباره آنچه باید میکردم و نکردم، درباره افسوسها و ایکاشها مصون میدارد و به من کمک میکند بهدنبال یک مسیر دیگر برای عبور از بحرانهایی باشم که خودم باعث به وجود آمدنشان شدهام.
خیلی چیزها هست که میتوانم راجعبه خودم بگویم؛ ولی فکر میکنم همینها کافی است.
این یادداشت را در انتها با این جمله به پایان میرسانم که دلم نمیخواهد شبیه کسی باشم، فقط میخواهم بنویسم چرا که نوشتن مرا به این زندگی وصل میکند و حیف است زندگی یک انسان صرف بیهودگی و مرگ ناگهانی شود.