نه نه محترم

.


"نه نه محترم"

وای مامان چهل و پنج دقیقه است نه نه محترم داره یه ریز دعا می کنه، قبل از فوت آقا جون هم عادت داشت دعا کنه ولی از وقتی اومده با ما زندگی می کنه دعاهاش عجیب شده، در سطح جهانی دعا می کنه. الان گوش تیز کردم که بشنوم چی میگه، می دونی چی گفت، می گفت خدایا این جَناب تَرامپ را از رو زمین وردار یه دلخوشی تو دنیا داشتم که گیسم رو حنا بذارم اون هم از وقتی این دختر پرستو هِی گفت موهات رنگ موی تَرامپ شده دیگه بَدُم اومد. ها خدا خود همین پرستو رو یه شووَر خوب بده حواسش بره پی شووَر و زندگی، چیه همش درس دارم دانشگاه دارم. مامان به خدا نه نه محترم بفهمه مهمونی آخر هفته مون دقیقا جریانش چیه رسوامون کرده. داشت به خاله مُلوک می گفت به اعظم سادات بگه بیاد زیارت عاشورا بخونه، ای خدا من قراره فقط دوست هام رو دعوت کنم و برای رفتن به ترکیه ازشون خداحافظی کنم، اگه نه نه محترم بفهمه من دارم میرم ترکیه که کارهامو کنم و بعدش برم به قولش پیش جَناب تَرامپ و اونجا درس بخونم صبح تا شب سر از سجده برنمی داره که من شووَر کنم و نَرَم اونور. دعاهاش هم عجیب می گیره ها، دختر بتول باجی یادته انقدر دعا کرد بختش باز بشه سر یه هفته شوهرش داد رفت. داره صدام می کنه، خدا بخیر کنه. آهان ساعت دو شده می خواد اخبار ببینه. حواسشم خوب جَمعه ها. نه نه محترم بذار صدای سمعکت رو زیاد کنم که راحت بشنوی. با چه دقتی هم گوش میده.

مامان بیا ببین نه نه چی می گه، یه بار دیگه بگو مامانم بشنوه من که مُردم از خنده. میگه چیزی به غروب و عشاء نمونده یه دعایی کنم تمام معاملاتت نقش بر آب بشه جَناب تَرامپ. مشهدی ها اینجور وقت ها که یکی زِرت و زورت می کنه میگن برو درِ کونِت رو بگیر یَره.

پایان / به آفرین عزیزی / بهمن ماه 1398