پرتقال خونی



"پرتقال خونی"

حالمو بهم زدی از بس پرتقال خونی هارو با ولع خوردی، حالا خوبه میخوای بندازیش انقدر به ویارِت میرسی می خواستی نگهش داری چیکار می کردی، اون مغز خیال پردازت هم مدام در حال طراحی قصه اس که بدبخت مادرمو بپیچونی، برو با همین کفش های نوک تیز پاشنه ده سانتیت تو برفها راه برو به نظرم هم بچه رو به فاک عظما میدی هم احتمالا دیدارمون میشه به قیامت. حالم بهم می خوره از برف، یاد روزی میوفتم که با رژ لب قرمز و کلاه زمستونی صورتی پریدی جلوی گیشه و گفتی آقا کلاهی بلیت تله کابین چنده، تخفیف نمیدی به دختر خوشگل ها، منم خام و دختر ندیده فکر کردم همه ی دنیا مال من شده، انقدر کلاس میذاشتی که کفشم آدیداسه، پالتوم کوفته، شلوارم درده فکر می کردم چه گهی هستی، من ساده بعد این همه وقت فهمیدم هر چی تَنته یا عاریه اس یا خواهرت از مغازه های مارک پیچونده یا از تاناکوراس یا مشتری های نه نه ات تقدیمش کردن، و با یه عالمه نرم کننده شستیشون که بوی گند دست دوم بودنشون لوت نده. حالم بهم می خوره یادم میوفته گفتی بابات تو اروپا نمایندگی تایر داره بعد گندش دراومد پاپا جانت قالپاق دزده و سه ساله تو حبسه. خوب تایر و قالپاق رو بهم ربط داده بودی و من ساده ی احمق هم روز می شمردم پاپا جونت سرشون خلوت بشه بیاد ایران و زودتر عقد کنیم و بریم سر خونه زندگیمون. حالم بهم می خوره از خودم، که با چه عشقی شب تا صبح بیدار می موندم و ماکت می ساختم، ماکت کشتی، ماکت ماشین و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه که کنار گیشه بساط کنم و آخر هفته ها که بچه پولدارها می ریزن پی گردش و اسکی و تفریح ازم خرید کنند تا زودتر دستم پر بشه و به تو برسم. یادم نمیره یه بار که یکی از مشتری هام سفارش یه زیردریایی آبی رو داد تا برای تولد نامزدش بهش هدیه بده و گفت پول خوبی بهم می ده که باهاش می تونستم یه گوشی خوب برای توی نمک نشناس بگیرم با چه عشقی سه روز پلک نزدم تا آماده اش کنم و با یه هدیه ی لاکچری بیام پیش توی لعنتی. آتیش می گیرم یادم میوفته هر شب دم خونه ویلایی هزار متری نیاوران پیاده می شدی و می گفتی خدمتکارتون تو اتاق زیرشیروونی آمار رفت و آمدت رو داره و من باید زود جیم شم تا قصه مون لو نره و من ساده یه بار هم ندیدم اون وقت شب تو بری توی اون خونه، هر چند بیرون اومدنت رو دیده بودم. وقت هایی که می دونستی اون خونه خالیه از دیوار کناری شون که کمی کوتاه بود می پریدی تو خونه و تا من می رسیدم و بوق می زدم درو باز می کردی و می گفتی چون نوکرتون نیست امروز راحتی. تو یکی از این پریدن ها هم پات رفته بود روی بیلچه کنار دیوارو از کجا تا کجا جِر خورده بود و شلوار سفیدت با خون یکی شده بود، لنگون لنگون درو باز کردی گفتی محسن جون زود برو که خدمتکارمون تو راهه و من بدبخت قلبم از دهنم دراومد تو رو با اون وضعیت دیدم و گفتی پات گیرکرده به گلدون چند میلیونی کریستال گوشه ی خونتون و نمی خوای لو بره کار تو بوده تا بندازیش گردن خدمتکارو حالشو بگیری که دیگه فضولی تو رو نکنه. ای خدا اونوقت من ساده هر موقع میاوردمت خونمون و دلم می خواست مامان زمین گیرم شاد بشه که چه عروسی براش انتخاب کردم، از خجالت آروم و قرار نداشتم. از خونه ی کوچیکمون ته راه آهن، از یخچال خالیمون، از احوال مامانم که فقط می شنید و سخت حرف می زد خجالت می کشیدم. جلوی توی عوضی خجالت می کشیدم و نمی دونستم خونه ی توی آشغال ته قرچک ورامینه. هنوز هم موندم ساعت یازده و دوازده شب جلوی اون خونه ی ویلایی پیاده می شدی چطوری خودت رو می رسوندی به اون قبرستون ته قرچک، لعنتی. حالم از تو و اون بچه ی لعنتی که به بودنش هم شک دارم بهم می خوره، چون مطمئنم قصه ی جدیدته خانم لاکچریِ حساسِ اجتماعیِ مهربون.
پایان / به آفرین عزیزی / بهمن ماه 1398