"پسرِ ایوب"

.

"پسرِ ایوب"

اون آقای خدانیامرزت صبح تا شب کارش همین بود، سیم قرمز رو به آبی وصل کنه سیم سبز رو به قهوه ای و اعتقادی هم به فازمتر نداشت که نداشت. فکر می کرد همه چی مثل همون روزهاست که دم دُکون باباش پادوئی می کرده، رفت خونه ی اون خواهر سلیته ی از خدا بی خبرش، هر چی گفتم مَرد از پَسِش برنمیای، خونه ی تو تجریش اونهارو با خونه های محله های قدیمی جنوب شهر ما مقایسه نکنی ها، اون ها قرمزشون به آبیشون وصل نمیشه همه چیشون جدیده، به گوشش نرفت که نرفت. هِلِک هِلِک با موتور گازیش گازید اتوبان امام علی رو رفت بالا که به قول خواهرش از آقا مهندس خونه ویلائی هزار متریشون دَشتی بگیره که زندگیمون رو تکون بده، چه تکونی هم داد زندگیمون رو. هنوز دو ساعت نگذشته بود، خواهرش اون شمسی ذلیل مُرده که حالا شده شکیلا جون زنگ زد گفت ایوب مُرد، از برق گرفتگی مُرد. پشت اون تلفن قدیمی جهازم با اون رنگ یشمی حال بهم زَنِش پَس رفتم. هنوزم جیگرم آتیش می گیره اون نردبون چوبی لبه ی دیوار رو می بینم که زبونم مو درآورد هر چی به آقات گفتم پله ی پائینیش لَق شده چند تا میخ بِزن درست بشه، طبق معمول گوش نکرد که نکرد، آخر هم وقتی داشتند برنج های مراسم هفتش رو دَم میذاشتند نردبون رو خوابوندن رو زمین و آبکش هارو یکی یکی می چیدند روش و تند و تند به روح آقات صلوات می فرستادند. شمسی هم اون وَر حیاط تند و تند آردهارو تو ماهیتابه روحی درب و داغون نه نه اش هم میزد که مثلا واسه داداشش حلوا بپزه، چه حلوایی هم پخت، رنگش سفید بود ولی مزه ی شیرین داشت، مونده بودم رنگش رو باور کنم یا مزه اش رو، هراز گاهی هم دو قطره اشک می ریخت که یعنی من خیلی بی قرار داداشمم و تند و تند اشک هاش رو پاک می کرد مبادا ریملش بریزه پایین و ذره ای از حجم مژه هاش کم بشه! فامیل های آقات هم راست روده بودند مثل خودش، غذا از گلوشون پایین نرفته دم مستراح صف می کشیدند.این چاه قدیمی ما هم که عزا و مراسم و دردو بی درمون حالیش نیست، زد بالا. هر کی از راه می رسید می گفت بوی گُه تا هفت تا محله اون ورتر پیچیده، شمسی هم همینطور که با روسری توری مشکی خال خال طلائیش دماغش رو گرفته بود می گفت بوی حلواست، بوی حلواست، یکی نبود بگه آره شکیلاجون بوی حلواست ولی حلوای هضم شده ی... استغفرالله. حالا توی ذلیل مرده هم بشین پای این تلویزیون بی صاحاب و مدام تبلیغ های کانال های ایکس در ایکسش رو بالا و پایین کن بلکه امشب بی نصیب به خواب نری. هنوز یادم نرفته زده بود به سرت بری کلمبیا با اون دختره که خودش رو خواهر زاده ی شکیرا جا زده بود ازدواج کنی و چمدون چمدون برای نه نه ات پول بفرستی، سر تا پام رو طلا کنی و سالی یه بار هم بلیت بفرستی بیام دیدنت. از اون آقای خدانیامرزت بهتر از تو که به جا نمی مونه، یه روز رویای دخترهای کلمبیا تو سرته، یه روز دخترای رشتی و یه روز دخترهای پروتزی. همین جا پشت همین ماهواره بشین نه نه به همشون میرسی، حداقل خیالم راحته مثل آقات خودت رو به کشتن نمی دی که اون هم داری میدی ریغِت دراومده. اِی که جیگرم آتیشه از دست این پسرت، ایوب.

پایان / به آفرین عزیزی / آذرماه 1398