یادداشتی بر فیلم مستند "جایی برای فرشته ها نیست"

@ibtihajmuhammad
@ibtihajmuhammad


یادداشتی بر فیلم مستند "جایی برای فرشته ها نیست"

فرشته بودن یا نبودن، مساله این است

رفیقی از قاره ی دور مهمانمان بود. دختری با چشم های آبی که روسری گل دار صورتی اش در تمام روزهایی که در ایران بود بخشی از استایلش شده بود و خودش می گفت تجربه ای عجیب و حال خوبی برایش داشته و شاید بعد از برگشتن به کشورش هم گاهی به یاد ایران و خاطره های خوبش روسری گل دار صورتی اش را سرش کند. با رفیقمان بعد از خوردن یک غذای معرکه ی ایرانی به تماشای فیلم نشستیم. وقتی با کسی از فرهنگ و دنیای دیگر فیلم می بینی شاید بارها مجبور شوی به سوالاتی که برایش پیش آمده پاسخ بدهی و در این میان این تو هستی که باید حواست باشد آنچه می گویی می شود رزومه ای از فرهنگ نانوشته ی کشورت در مقابل کسی که هم وطن تو نیست ولی کشور تو برایش پر از شگفتی و جذابیت است. در میان سوال های مختلف رفیقمان سوالی که تقریبا سوال خودم هم بود مطرح شد. اینکه چرا در ایران برخی ها از حجاب داشتن حال خوبی ندارند و به مرز افسردگی و بی اعتماد به نفسی می رسند. سوالش درباره ی پلانی از فیلم بود که اولین مواجهه ی روانشناس با دخترکان تیم هاکی است و آنها هر کدام نکاتی را از اینکه چرا حال خوبی ندارند بازگو می کنند و در این میان یکی از دختران تعریف می کند که در یکی از مسابقات وقتی برای صرف غذا می روند از اینکه دختران تیم های کشورهای دیگر با موهایی آراسته و یا کلا بدون حجاب در آنجا بودند او دچار بی اعتماد به نفسی می شود و می گوید، بهم ریختم! رفیقمان درکی از بهم ریختگی در این حد به خاطر یک روسری که حالا تجربه اش هم کرده بود و برایش جنبه ی جدیدی از استایل را هم رقم زده بود، نداشت و پرسش بزرگی در ذهنش بود. تصور رفیقمان از حجاب زن ورزشکار مسلمان، دخترانی چون "ابتهاج محمد" بود. ابتهاج محمد همان دختر مسلمان عضو تیم ملی اسلحه سابر شمشیر بازی آمریکا که در رقابت های المپیک هم حضوری جدی داشته است و حضورش چنان اثرگذار بوده که این اواخر کمپانی عروسک سازی باربی، اولین عروسک با حجاب باربی را از او می سازد و ابتهاج می گوید از شوک این اتفاق و اثرگذاری اش در کمپانی ای که سالها مدل هایی را می ساخته که مظهر زنانی اند که گویا فقط در ظاهر و جنسیت شان خلاصه شده اند، گریه اش می گیرد و خدا را شکر می کند و یا "زهرا لاری" پاتیناژ باز مشهور اهل امارات متحده عربی، که چهره ی کمپینی رسانه ای است که در زمینه حمایت از ایجاد فرصتهای برابر برای زنان مسلمان فعالیت می کند و سرانجام این کمپانی نایکی بود که تصمیم به طراحی روسری قابل استفاده برای زنان ورزشکار مسلمان گرفت چون در این اواخر کشور های مسلمان به خصوص کشورهای حاشیه خلیج فارس و ورزشکاران زن در تمام دنیا، فدراسیون های جهانی را برای پذیرش لباس زنان مسلمان به عنوان پوشش پذیرفته شده در رقابتهای رسمی تحت فشار گذاشته بودند و این کمپانی نایکی بود که تصمیم به طراحی روسری ای گرفت که هم موقع ورزش کردن جا به جا نشود و هم هوا به راحتی از آن عبور کند و جلوی عرق کردن بیش از اندازه را بگیرد. چنین روسری باید سبک و مقاوم باشد. ماه ها زمان برد تا نایکی توانست به مدل و مواد مناسبی برای ساخت این روسری دست پیدا کند. زهرا لاری از اولین ورزشکارانی بود که روسری تازه نایکی را امتحان کرد و عکسهای آن را در صفحه رسمی اینستاگرامش منتشر کرد و نوشت: "نمی‌توانم باور کنم که این روسری بالاخره ساخته شده و به دستم رسیده است؛‌ خیلی خیلی خوشحالم که لباس حجابی نایکی را نشان‌تان بدهم. من در طول دوران ورزشم چیزهای متفاوتی را امتحان کردم که وقتی روی یخ بازی می‌کنم سُر نخورند، اما هیچ چیز به اندازه کافی خوب نبود. وقتی روسری جدید نایکی را امتحان کردم سبکی و راحتی اش شگفت زده ام کرد." برایش توضیح دادم همانطور که در فیلم می بینی این دختران بسیار سختکوش و فعال هستند و شاید زمانیکه این فیلم ساخته می شده از پی اتفاقاتی که قبلا در تیم رخ داده و از برخی جنبه ها حمایت نشده اند، حال روحی مناسب ندارند و احتمالا همین نکته ها باعث شده که نسبت به خیلی مسائل واکنش نشان دهند. با کمی مکث گفت: ورزشکار خودش، خودش را باور نکند از دیگران نباید انتظاری داشته باشد، من حس می کنم خیلی حرف هایشان طبیعی نیست و مرا به عنوان مخاطب نه احساساتی می کند و نه با آنها همراه و البته از صداهای زیاد فیلم و موسیقی اش هم سَرسام گرفته ام! در برابر برخی نظرهایش فقط شنونده بودم و یا لبخند می زدم و برای برخی هم توضیحاتی می دادم که جریان در مسیر درست خود و حمایت از فیلم و دختران و در نهایت ایران پیش برود. به عبارتی حسابی آبروداری می کردم. در سکانس های پایانی فیلم پس از تلاش ها و این در و آن در زدن های سرپرست و روانشناس، بالاخره تیم راهی مسابقات می شود و در پلانی سرپرست تیم که در اتاق هتل نشسته است رو به دوربین می گوید که تیم حریف خیلی زورشون از ما بیشتره و پدر صاحبمون رو درمی آورند! رفیقمان گفت، نگفتم حرف هاشون طبیعی نیست و خودشون هستند که خودشون رو باور ندارند و هر چیزی را بهانه کرده اند، حتی سرپرستشان هم به این دختران اعتماد و باور ندارد! پس از توضیح معنی پدرمون رو درمی آورند گفتم به هر حال فشارها و تنش های این چند وقت روی ایشان کم نبوده و طبیعی است که در جایی کم بیاورد و گله ای هم بکند. هر چند رفیقمان همچنان بر غیر طبیعی بودن حرف ها و عمل ها تاکید داشت!

بعد از پایان فیلم و صحبت های فراوان با رفیق نکته سنج باهوشمان، آبمیوه خوران در پیاده روی خیابان ولی عصر قدم زدیم و کمی سکوت کردیم تا ذهنمان آرام بگیرد، البته این حرف رفیقمان بود و برای من حکم بشوره و بِبَره داشت!

رفیقمان به قاره اش برگشت و ما هم به زندگیمان می رسیدیم، تا اینکه چند وقت پیش پیام داد که در ایران چه خبر است؟ و تصویر بدون حجاب میترا حجازی پور، شطرنج باز، شهره بیات داور بین المللی شطرنج و در آخر هم کیمیا علیزاده تکواندوکار را برایم ارسال کرد و گفت، چه موجی راه افتاده بین زنان ورزشکار ایرانی، شاید همه مخاطب همون فیلم بوده اند! باز هم از در آبروداری وارد شدم و گفتم به هر حال این ها هم سالها در ایران سعی کردند به آنچه می خواهند برسند و در ادامه فکر کردند بیرون از ایران شاید بهتر رشد کنند و حالشان بهتر باشد و بهونه ی روسری و حجاب به ستوهشان آورده و رفتن را به ماندن ترجیح دادند. گفت دلم می خواست باورم از زن ورزشکار مسلمان همان ابتهاج محمد یا زهرا لاری می بود، چون از آدم هایی که بهانه گیری نمی کنند بلکه پر قدرت عمل می کنند تا دیگرانی که باورشان هم ندارند به فکر راه حل برای بهتر زندگی کردنشان باشند، ایده و الگو می گیرم و حالم خوب می شود. دلم می خواست الان در همان پیاده روهای جالب شهر تو با یک آب طالبی غلیظ فقط راه می رفتیم و ذهنمان را آرام می کردیم. حرف هایش که تمام شد پیش خودم فکر کردم این خارجکی ها وقتی روی مطلبی کنجکاو می شوند حسابی پیگیر خبرهایش می شوند و علت ها را بررسی می کنند و با ذهن منطقی شان مسائل را مورد تحلیل قرار می دهند و گاهی گویی آبروداری کردن هم بی فایده است، چون به قول رفیقمان رفتار و عملشان غیر طبیعی است و احساسی در آدم ایجاد نمی کند و به قول ما سینمایی ها گویی از قاب بیرون می زند. دلم می خواست زمان را به عقب برگردانم و با رفیق قاره ی دورمان در سالن دیگری به تماشای فیلم دیگری می نشستیم تا تصورش از زن ورزشکار مسلمان پارازیت دار نشود!

پایان / به آفرین عزیزی / بهمن ماه 1398