یادداشتی بر فیلم مستند "خسوف" (قسمت یک)

یادداشتی بر فیلم مستند "خُسوف" (قسمت یک)

من، از زیر عبای پدربزرگ تا صدایی که سکانس به سکانس به خودشناسی دعوتم کرد.

سفرم در دنیای هنر از اتاق کوچک پدربزرگم که "حاجی آقا" صدایش می کردیم، آغاز شد. طاقچه ای که در پس زمینه اش به رسم معماری خانه های قدیمی، جاده ای پر از درختان سبز، نقاشی شده بود و پر بود از کتاب هایی که هم از دین می گفت و هم از هنر. شاهنامه در کنار رسائل شیخ انصاری و تفسیر قرآن در کنار حافظ و پنجره ای که قابی زیبا از بهارخواب را تصویر می کرد، قابی که از درخت انار و شمعدانی و گلدان های عطر چای پُر بود.

امن ترین جای جهان برای دختربچه ای که پر از سوال های نوجوانی بود که من کیستم و این جهان چیست و خدا کیست، زیر عبای حاجی آقا بود.

حاجی آقا برایم زیباترین روحانی جهان بود. حاجی آقایی با محاسن سفید و بلند و عباهایی پر از عطر گل یاس. حاجی آقایی که اگر "بدایه الحکمه" می خواند، در کنارش شاهنامه هم می خواند و من را "به آفرین" نامید.

پدربزرگ زود رفت و من ماندم در اوج نوجوانی، غرق شده در احوال روحانی ای که دین و عرفان و هنر را در لحظه لحظه ی اتمسفر اتاق ساده اش دریافته بودم. احوالاتش و حرف هایش را کم داشتم. سال ها دلم می خواست در احوال طلبه ای غَرقه شوم تا شاید کمی سیرابم کند از احوالات نابی که حاجی آقا برایم ساخته بود.

"خُسوف" اکران شد. پلان به پلان غَرقه شدم در احوال طلبه ای که واژه به واژه حال نابِ حاجی آقا را برایم تازه می کرد و سکانس به سکانس بیشتر به خودشناسی دعوتم می کرد. آنچه پدربزرگ برای خودسازی من شروع کرده بود و با رفتنش گویی رها شده بود، در فیلم سربلند "خُسوف" با احوالات طلبه ای از جنس راستی و صداقت کامل شد. "خُسوف" کلاس پایانی حاجی آقا برای خودسازی من بود با حرف های طلبه ای که از نایاب ترین طلبه هاست.

"خُسوف" از آن فیلم هایی است که از همان لحظه ی شروع یقه ات را می گیرد و تا پایان رهایت نمی کند. "خُسوف" خودت را به خودت می خواند که کیستی؟ راه زندگی ات به کجاست و آیا در مسیر درست زندگی ات پیش می روی؟ یا فقط نامی و عنوانی مثل نویسنده، پزشک، طلبه و ... را به دوش می کشی؟
"خُسوف" خودت را با خودت مواجه می کند و مواجه با خود شجاعت محض می خواهد که سوژه ی فیلم دارد و این شجاعت اوست که تو را به واکاوی در تمام روزهای زندگی ات وا می دارد. "خُسوف" را می شود چون دارو برای روزهای درماندگی و بی قراری که باید بیاندیشی و خودت با خودت مواجه شوی، تجویز کرد.

سینمای مستند، اگر تو را به تفکر وا ندارد، اگر چیزی به اندیشه ها و جهان بینی ات اضافه نکند، اگر منقلبت نکند و در افکاری جدید غَرقه ات نکند سینما نیست، مستند نیست. "خُسوف" سینمایی ترین مستندی است که تو را به تفکر وا می دارد. "خُسوف" به هوشمندانه ترین احوال با سوژه ای صادق و با وقار و روایتی درست، سینمای مستندی را معرفی می کند که کمتر نمونه اش را دیده ایم و این یعنی آغازی است برای حقیقت هایی که حقیقت محض ولی خلاقه هستند، به قول رابینسون، خلاقیت یعنی کنش و واکنش های عقل و عاطفه در عرصه روش ها و حوزه های مختلف تفکر.

در دنیای فیلم "خُسوف" در ابتدا پا به دنیای غریبه ای می گذاریم و کم کم در عمق شخصیت و کشمکش هایش خود را می یابیم و انسانیت خود را کشف می کنیم. سینما همین است، ما به سینما می رویم تا وارد دنیایی تازه و جذاب شویم، تا غیابا در موقعیت انسانی دیگر قرار بگیریم که در آغاز کاملا بی شباهت به ما اما در باطن همچون خود ماست و احوال هر مخاطب، پس از تماشای این فیلم همین است، شروع جستجویی در خود از تمام چرایی های زندگی مان.

در جایی از فیلم مسعود غرق در اندیشه در گوشه ی حیاط نیمه ویران شده ی مدرسه ای که در آن مشق ایمان کرده نشسته است و می گوید، بوی خاک این حیاط از سرم نمی پره و می داند آنچه از خاک این حیاط بر گِل وجودش نشسته است تا الی الابد مسیرش را مشخص کرده است و شاگرد حاجی آقایی بوده که این دنیا و آن دنیایش را تضمین کرده است.

در فیلم "خُسوف" کلام و تصاویر چنان به درستی در هم تنیده شده است که در هر پلان حس حضور در محل به خوبی برای مخاطب شکل می گیرد و به قول "وین دریک" تصویر بدون صدا به تماشاگر این حس را می دهد که دور از ماجراست، چون ابدا احساس نمی کند که در محل حضور دارد. حس حضور داشتن در جایی به قلمرو صدا مربوط است.
پایان / به آفرین عزیزی / بهمن ماه 1398