یادداشتی بر فیلم مستند "خُسوف" (قسمت دو)

یادداشتی بر فیلم مستند "خُسوف" (قسمت دو)

طلبه ی قصه ی خسوف، پس از گفتگوهایی مفصل با رفقایش و برشمردن ویژگی های طلبه ای که می تواند طلبه ی واقعی باشد، در تنهایی خودش به آلبومی از عکس های عالمان بزرگ که هر کدام به تنهایی می توانند موضوع هزاران فیلم و کتاب و مستند باشند، می نگرد و می اندیشد، اندیشه، چیزی که در اتمسفر فیلم جاری است و بعد از آن ویدئویی از تشییع جنازه ی آیت الله بهجت که هزاران و هزاران نفر گویی پاره ی تن و عزیزترین عزیزشان را از دست داده اند، تماشا می کند و در این لحظه فقط و فقط می اندیشد و این سکوت حاکی از اندیشه، گویی نشانی از الگویی است که مسعود برای ملبس شدن به دنبالش است، آقایانی بزرگ که شَرف اسلام و دین و مرجعیت بودند و هستند.

در پلان های آرشیوی فیلم که گاهی بیشترین بار دراماتیک فیلم را بر عهده دارند و گویی دکوپاژ شده اند و در دل فیلم جای گرفته اند، عبدالحسین را می شناسیم، فرزندی که در دل خانواده ای مومن و متعهد و متشرع هم کودکی اش را می کند و هم با بازی هایی که پدر برایش طراحی کرده است، دین را می آموزد، مداحی می کند و در میان بازیگوشی هایش در حرم امام رضا (ع) بوسه بر آستان او می زند و یا در کنار مادری با چادری مشکی که بر حجب و حیایش افزوده، در ساحلی که برای خیلی ها می تواند بستری برای از خود بی خود شدن و وا دادن لحظه ای تمام اعتقادات و آداب دینی و فرهنگی و اجتماعی باشد، خاک بازی می کند و نگاه دوربین، نگاه پدر و همسری است که عاشقانه به زندگی ساده و بی حاشیه اش می نازد و با لذت تمام نگاهشان می کند و همین جاست که برای مخاطب می گوید، عاشق همین عالم کوچکی است که مال خودشان است و عشق نابشان را به رخ مخاطب می کشاند، عشقی که ریشه در دین دارد و نقطه ی عمیق و مشترکی بین مسعود و فاطمه است.
در ادامه قابی می بینیم که خالی است، کمی بعد زنی در قاب ظاهر می شود، فاطمه ای که سبک پوشِش او در زمانه ی امروزی شاید کم باشد و برای بسیاری از حاضران در سالن عجیب و مایه ی پوزخند! فاطمه شروع به صحبت می کند، محکم، عمیق، مطمئن و پر از ایمان، ایمان به منجی، منجی که بارها از همه ی آن ها که قبولش ندارند و از دین و مذهب بیزار شده اند، شنیده ایم به وقت حیرانی تنها پناهشان می شود. فاطمه ی قصه ی مسعود از قول و عهدش به مولا می گوید و مخاطب را با صدایی لرزان که کم کم به گریه ای عمیق از سر بی قراری می رسد، همان مخاطب پوزخند به لب را، با دهانی باز به پرده خیره می کند و چنان حرفهایش در دل و جان اثر می کند که گویی ضرباهنگ صدایش تا روزها همراهت است و گیج ات می کند و به فکر وا می داردت. فاطمه زنی است که در باور خود همسر طلبه شدن، دغدغه ی تمام روزهای مجردی اش بوده ولی حالا که در کنار مسعود، مردی که به او چون پیامبری ایمان آورده است، قرار گرفته او را با همه ی افکار و عقاید و اندیشه ها و البته تردیدهایش عاشقانه دوست می دارد و حالا پس از سالها زندگی مشترک، رضایت شوهرش از اوست که امید و انگیزه ی زندگی اش شده است و شاید همین احوال گمشده ی زندگی زوج های آشفته ی امروزی است. احوالی که جز ایمان راسخ به خدا و اهل بیت در دلی موج نمی زند و سبک زندگی خیلی ها را به پوچی و در خود ماندگی رسانده است.

طلبه ی قصه ی خسوف در تمام تنهایی هایش به خدا و اهل بیت پناه می برد و با حالی خوش در خیابانی منتهی به حرم امام رضا (ع) زمزمه می کند، ای قرار قلب زارم هر چه دارم از تودارم، تا قیامت ای رضا جان سر زکویت بر ندارم و در همه حال خودش را به آن ها می سپارد و یا خود را در آب تطهیر و تطهیر و تطهیر می کند. اوست که خودش را در آب رها می کند و در افکارش صدای سوگند یاد کردن رفقایش شنیده می شود. "همه ی امیدم این است که با سعی و تلاش و استمرار از خداوند منان بتوانم الگوی عملی اخلاق و رفتار اسلامی باشم." مسعود شرافتمندانه در وجودش به جستجوی الگوی عملی اخلاق و رفتار اسلامی است و بارها خودش را با این پرسش مواجه می کند که فردای پوشیدن لباس با روز گذشتم چه فرقی کردم؟ آدم بهتری شدم ؟ و او آگاه است که تنها با ملبس شدن این احوال فراهم نمی شود. دل و جان او تطهیر است که احوالش اینگونه است و حول حالنا را از خودش آغاز کرده است، با اینکه می داند شاید تا سالها در این مسیر تنها و تنها و تنها باشد و تمام باورش در همان صحنه ی آغازین فیلم آشکار می شود، آنجا که آیه ی 79 و 162 سوره ی انعام را می خواند، وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ، إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ.

من از روى اخلاص پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمانها و زمين را پديد آورده است و من از مشركان نيستم. بى تردید نماز و عبادت من و زندگى و مرگ من براى پروردگار همه جهان هاست.

آنچه پدربزرگ برای خودسازی من شروع کرده بود و با رفتنش گویی رها شده بود، در فیلم "خُسوف" با احوالات طلبه ای از جنس راستی و صداقت کامل شد.

"خُسوف" کلاس پایانی حاجی آقا برای خودسازی من بود با حرف های طلبه ای که از نایاب ترین طلبه هاست.

عکس ابتدایی، پلانی است که از دیدنش سیر نمی شوم، گویی با همان نگاه عاشقانه ی مسعود به خانواده اش، به این پلان می نگرم و در قلبم سبک زندگی بی آلایش آن ها را تحسین می کنم. فالله خیر حافظا.
پایان / به آفرین عزیزی / بهمن ماه 1398