
سال 2009، نیمه نهایی قهرمانان اروپا
پای تلویزیون نشسته بودم تا فقط یک بازی فوتبال ببینم. بی آن که بدانم در چه تیمی چه کسی و کجای زمین بازی می کند.
از شر افکار بود که به تلویزیون پناه برده بودم.
مأمنی بود برای دقایقی دور ماندن از دندان های درنده ی گرگ های افکار.
بازی تمپوی خاص خودش را داشت، انگار که درامر بند متالیکا پشت درامش نشسته باشد و به او گفته باشند آبروی همه مان به نواختن تو بستگی دارد و او هم کم نگذارد و بداهه هایی بزند که تاریخ موسیقی به خودش ندیده.
همانطور که متکا را چپانده بودم که فاصله ی بین پاها و قفسه ی سینه را پر کند چیزی سرم را به سمت خودش چرخاند.
خطایی که بازیکن زرد انجام داد و داور که انگار چیزی ندیده باشد، و دستور ادامه ی بازی را بدهد، اما دوربین بود، دوباره و دوباره پخش شد و همه ی ما به اتفاق همه ی هواداران دیدیم که حادثه جلوی چشم های داور رخ داد.
بهتر بگویم، داور زل زده بود به حادثه، انگار که خودش دستور تکل را صادر کرده باشد.
من هم انتخابم را کرده بودم از روی لج یا شاید هم ترحم.
چلسی
آن شب قلب هر فوتبال بینی به درد می آمد از این که چگونه یک تیم با تمام توانش می جنگد و از قضا خوب هم بازی می کند اما در جایی ایستاده که کاری نه از بازیکنان نه هواداران و نه حتی دعا و خدای هواداران هم بر نمی آید، بازی را فقط یک نفر اداره می کرد و نتیجه را مشخص می کرد ، آن هم آقای داور بود.
داوری که می بیند تیم و هوادارانش خودشان را به در و دیوار می زنند بلکه به او بگویند : بزرگوار شما را به مقدساتتان اگر برایتان مقدور است کمی منصفانه تر، کمی انسانی تر
اما داور محو است، همه چیز را زرد می بیند و نمی داند کجا ایستاده و برای چه سوت می زند.
نمی داند صدای سوتش دست می اندازد سمت چپ قفسه ی سینه ی هوادارن چلسی، تا جایی که می تواند و جا دارد فشار می دهد.
دقایق از 60 گذشته بود تا به خودم نگاهی بی اندازم و بفهمم چگونه پا به پای همه ی هوادارن تشویق می کنم، پایم بی اختیار ریتم ورزشگاه را می گیرد، فریاد می کشم و حرف هایی می زنم که مخاطبش خانواده ی داور است تا خود داور.
س
انگار که قطاری به مقصد رسیده باشد، پایان بازی با سوتی ممتد اعلام شد.
در لا به لای شادی های بازیکنان بارسلونا و هوادارانش من خیره به اشک هایی بودم که به خاطر کسی دیگر ریخته می شد ، نگاه من میرفت در وسط ورزشگاه استمفوردبریج دور زمین می چرخید، از کنار پرچم ها و قوطی های نوشیدنی و دست ها عبور می کرد، مانند نسیمی از روی صورتهای خیس می گذشت و عرق و اشک می شد و بر صورت فرانک لمپارد می نشست ، گاهی خشم می شد، در کله ی دروگبا می چرخید، با فریاد از گلویش بیرون می خزید و به گوش های بازیکنی دیگر می رسید و به شکل غم خودش را بروز می داد.
آن شب من فقط نگاه بودم.
گاهی نگاه کردن ضریبب رنج هایت را بالا می برد ، حسرت ها را با ظرفی بسیار بزرگ تر از گنجایش وجودت درونت خالی می کند ، اما خالی از لطف هم نیست.
ورزشگاه که خالی می شود سرودِ غمگینِ سکوت و کشیده شدن پاشنه های کفش های بازنده ها روی آسفالت خیابان هاست که فضا را پر کرده نه هلهله و شادی هواداران تیم مقابل.
این غمِ باختن است که می ماند.
چه یک بازی فوتبال باشد یا یک داستان عاشقانه که در دراماتیک ترین حالت ممکن خاتمه یافته.
سال هاست که به بازنده ها چشم دوخته ام، به آنها که در انتهای هر بازی تنها و با غمی بزرگ مسیر بازگشت به خانه را در پیش می گیرند
گاهی از یک خیابان ، گاهی از یک ورزشگاه و گاهی از قلب کسی دیگر.
برای تیم محبوبم و همه ی بازنده هایی که نه به حریفشان، که به داوری باختند.